اول یه نکته بگم سن شخصیت ها مال الانه ولی داستان و همه چیش ...

ʟᴏᴠᴇ ɴᴇᴠᴇʀ ᴅɪᴇꜱ _ ᴘᴀʀᴛ¹
(اول یه نکته بگم سن شخصیت ها مال الانه ولی داستان و همه چیش برای گذشتس ینی ۴،۵ سال پیش)
ا.ت ویو:
نشسته بودمو به درختایی که باد اونا رو میرقصوند نگاه میکردم واقعا زیباست ...
میتونم ساعت ها به این منظره نگاه کنمو خسته نشم:)
محو زیبایی درختا بودم که صدای تلویزیون نظرمو به خودش جلب کرد...
🧑‍💼:اولین فن ساین رایگان جئون جونگکوک کنار برج ایفل در پاریس ...
میدونی راستش اولش چشام گرد شد ...
ولی بعدش گفتم چرا که نه ولی خودمونیما فکر هر چیزیو میکردم اِلّا این...
فن ساین مال فردا شب بود...
منم آدمی نبودم که خیلی به خودم برسمو اینا همیشه سادگی رو ترجیح دادم ...
اما درسته که سادگی رو ترجیح میدم ولی نه دیگه در این حد که مث مِیِد باشم😶‍🌫️
پس باید برم خرید....
چند وقت پیش لانا (دوست صمیمی ا.ت که باهم مث خواهرن) یه پاساژو معرفی کرده بود فکر کنم الان وقتشه که امتحانش کنم ...
جونگکوک ویو:
شاید این بهترین کاری بود که میتونستم انجام بدم برای مردم پاریس که حتی دیگه اینحا نیومدم اونا خاطره های خوب ازم داشته باشن من عاشق این چیزم...
برای فردا شب همه ی لباسام تکراری بود باید میرفتم خرید ...
پس یه پاساژی که یکی از آرمی ها قبلا معرفی کرده بودو انتخاب کردم ، لباسامو پوشیدم...
داشتم میرفتم از در که پامو گذاشتم بیرون یهو دیدم...
ایی وااایی! ماسکمم ماسکمو فراموش کردم سریع رفتم تو خونه ماسکمو زدمو برگشتم...
هوففف!! اگه اونا منو بدون ماسک میدیدن احتمالا به فردا نمیرسیدم...
.
.
ا.ت ویو و اتفاقات تو پاساژ:
.
خریدم تموم شده بود تقریلا ساعت 21:00 شب بود که یه مغازه ی لباس راحتی به چشم خورد...
یه لباس باز بود رنگشم قرمز چری بود من عاشق اون رنگ بودم بهم حس قدرت میداد ...
دست از فکر کردن برداشتمو رفتم تو مغازه لباسو برداشتم رفتم حسابش کنم که فروشنده گفت:
_میتونین پُرُوِش کنین
اولش فکر کردم که فقط داره احترام مشتریو نگه میداره ولی وقتی سرمو بلند کردم متوجه نگاه هیزش شدم ...
توجهی نکردمو رفتم حساب کنم که یه آقای قد بلند با ماسک مشکی وارد مغازه شد...
با لباسی که دست من دید چشاشو تنگ کرد...
چرا اخه نفهمیدم واقعا...
اومد لباسو از دستم گرفتو خریدشو رفت بیرون...
من هنوز تو شک بودم که گفت :
_نمیخوای بیای عزیزم؟!
حس کردم فقط باید بگم:
_چرا الان میام!!
فروشنده که هنوز تو شک بود ازم پرسید :
_دوست پسرته؟!
برگشت بهش نگاه کرد:
_بعد گفت نه شوهرشم!
جا خوردم !
که دستمو گرفتو از مغازه بیرونم آورد ...
شرط پارت بعدی:
3 Like
3 comment
.
#jungkook #jk #jungkook #jungkook #jk
دیدگاه ها (۰)

ʟᴏᴠᴇ ɴᴇᴠᴇʀ ᴅɪᴇꜱ _ ꜱᴛᴀʀᴛ._ا.تتتت ا.تتتت کجایی تو دخترر؟ _بیا ...

F̶o̶l̶l̶o̶w̶.̶ ̶L̶i̶k̶e̶.̶ ̶C̶o̶m̶m̶e̶n̶t̶.̶ ̶R̶e̶p̶o̶s̶t̶?̶...

عشق دو طرفه پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط