آن صبحِ سردِ بی‌تکرار

آن صبحِ سردِ بی‌تکرار
«یادش بخیر، شبِ قبلش هنوز صدای خنده‌هایش در گوشم بود. انگار هیچ‌چیز قرار نبود تغییر کند. همان‌طور که همیشه بود، آرام و مطمئن. اما آن صبح، وقتی چشم‌هایم را باز کردم، انگار خورشید هم دیگر از جای همیشگی‌اش طلوع نکرده بود. در خانه یک سکوتِ سنگین و غریبه نشسته بود که تا آن روز نشنیده بودم.

هر چه صدایش زدم، صدایی نشنیدم. رفتم به سمتِ همان اتاقی که همیشه درش باز بود، اما آنجا نبود… آن لحظه‌ای که فهمیدم دیگر نیست، زمان ایستاد. انگار تمامِ دنیای من در همان لحظه در سکوتِ اتاقش دفن شد. هیچ‌کس نگفت “خداحافظ”، هیچ‌کس نگفت “دیگر برنمی‌گردم”. فقط رفت… و من در هیاهوی آن صبحِ بی‌رحم، تنها ماندم با پیراهنی که هنوز بوی بابام را می‌داد و قلبی که دیگر هیچ‌چیز، هیچ‌چیز آن را آرام نکرد.»
#پدرم😔😔
.


.


.
دیدگاه ها (۰)

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وچهارم: شبی که ترکش کردم---آن شب.سایه...

P6صبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.عمارت در سکوت سنگینی فرو رفت...

LESSON

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 49صبح روز خاکسپاری آدرین، خانه از هم...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

𝐏𝐚𝐫𝐭: ➎⓿صبح زود، ماشین جلوی خانه‌ی قدیمی پدرم توقف کرد.ساختم...

((((پارت چهار))))

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۷: فاصله‌ای که نباید شکسته شودسوآ هنوز جل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط