آن صبحِ سردِ بی‌تکرار

آن صبحِ سردِ بی‌تکرار
«یادش بخیر، شبِ قبلش هنوز صدای خنده‌هایش در گوشم بود. انگار هیچ‌چیز قرار نبود تغییر کند. همان‌طور که همیشه بود، آرام و مطمئن. اما آن صبح، وقتی چشم‌هایم را باز کردم، انگار خورشید هم دیگر از جای همیشگی‌اش طلوع نکرده بود. در خانه یک سکوتِ سنگین و غریبه نشسته بود که تا آن روز نشنیده بودم.

هر چه صدایش زدم، صدایی نشنیدم. رفتم به سمتِ همان اتاقی که همیشه درش باز بود، اما آنجا نبود… آن لحظه‌ای که فهمیدم دیگر نیست، زمان ایستاد. انگار تمامِ دنیای من در همان لحظه در سکوتِ اتاقش دفن شد. هیچ‌کس نگفت “خداحافظ”، هیچ‌کس نگفت “دیگر برنمی‌گردم”. فقط رفت… و من در هیاهوی آن صبحِ بی‌رحم، تنها ماندم با پیراهنی که هنوز بوی بابام را می‌داد و قلبی که دیگر هیچ‌چیز، هیچ‌چیز آن را آرام نکرد.»
#پدرم😔😔
.


.


.
دیدگاه ها (۰)

هیچ چیز ارزش غصه خوردن نداره الا مرگ دلا این عالم فانی به ی...

یااَبَالحَسَنِ یا عَلِیَّ بنَ موُسَی الرِضا یَابنَ رَسوُلِ ا...

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط