#My.crazy.killer. part 2
#My.crazy.killer. part 2
(*نکته=ابن رمان Darrk love هست و هر صحنه ای ممکنه داخل باشه مخصوصا خشونت و البته که اسمات ولی من سانسور میگم ولی اگر خوشتون نمیاد نخونید*)
وقتی فیلیکس رو بیهوش کرد بهش نگاه کرد و نیشخند پهنی زد
.
هیونجین: دقیقا...همونی که میخواستم.....مثل یه فرشته پاک و معصوم
.
و بعد شروع به خندیدن های دیوانه وارد کرد و در فیلیکس رو انداخت روی شونه هاش و بردتش بیرون خونه و انداختتش روی صندلی های پشت و خودش جلو نشت و شروع به حرکت کردن به سمت عمارتش شد.....توی راه پیامی به افرادش که داخل عمارت بودن داد
.
هیونجین:(اتاقی اماده کنید)
.
.
.
بعد از چند دقیقه رانندگی بلاخره رسیدن عمارت...هیونجین دوباره فیلیکس رو روی شونه هاش انداخت و برد داخل...افرادش برایش تعظیم کردن و هیونجین رو به یمت اتاق هدایت کردن
.
هیونجین فیلیکس رو گذاشت روی تخت و مچ دستاش رو به تاج تخت بست و از بالا به فیلیکس نگاه کرد و لبخندی پهن زد...با یه حرکت دست بادیگارد ها از اتاق بیرون رفتن....هیونجین هنوزم از بالا داشت نگاهش میکرد و از قدرتی که روی اون داشت لذت میبرد...نزدیک فیلیکس شد و دستش رو روی گونه ای او کشید و با نیشخند نگاهش کرد
.
هیونجین: مال خودمی....حتی نمیزارم از ایت ایتاو عمارت جم بخوری و بیرون بری
.
و بعد دوباره شروع به خندیدن کرد ولی...این بار بلندتر......
.
ویو فیلیکس:
هیچی یادم نمیاد...سرم گیج میره...نمی تونم تکون بخورم....چشمام رو به سختی باز کردم و دیوم دیگه توی خونه ی خودم نیستم....دستام بسته شده و...اتاق حس خفگی عجیبی داره....به اطراف نگاه کردم و همون فرد رو دیدم....اینبار واضح تر...ولی انگار الان آروم تر بود...
.
فیلیکی: م...من کجام؟
هیونجین: داخل عمارت من
فیلیکس: چ..چرا اوردیم اینجا؟
هیونجین: چون تو ماله منی
فیلیکس: چرا دستام رو بستی
هیونجین: سوال بسه...تو اینجایی چون ماله منی...دستات رو بستم چون دوست داشتم....و قرار نیست دیگه از اینجا بیرون بری
(خنده های دیوانه وار)
.
بدن فیلیکس از خنده های هیونجین لرزید...ترس بهش دست داده بود ولی ته دلش چیزی دیگر بود....که نباید میبود....
.
هیونجین به فیلیکس نگاه کرد و نزدیکش شد و روی اون خی.مه زد و.....(ادامه دارد)
عکسارو براتون گذاشتم
۱-هیون داخل خونه(هیونجین واقعا پرسینگ داره توی این رمان)
۲-لباس هیون وقتی فیلیکس رو دزدید
۳-لباس لیکسی(به پشتش توجه نکنید🙄)
۴-ماشین هیون
خبر خوبببببب😭🎊🎀🎉امتحانات خرداد استان البرز و تهران و چندتا دیگه استان غیرحضوری شدهههه🎊🎊🎊خیلی خوشحالم چون کارم راحت تره✨️✨️
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته های نازم🫶🏻💗🎀میدونم خیلی افتضاح شده...معذرت میخوام😭😞 و اینکه من اول این رو تموم میکنم و بعد یه رمان دیگه شروع میکنم
بوس بهتون نانازای هیون منتظر پارت های بعدی باشید💗🥟🎀🫶🏻(حمایتتون مثل پارت قبلی زیاد نباشه پارت نمیدم)
#Huynjin
(*نکته=ابن رمان Darrk love هست و هر صحنه ای ممکنه داخل باشه مخصوصا خشونت و البته که اسمات ولی من سانسور میگم ولی اگر خوشتون نمیاد نخونید*)
وقتی فیلیکس رو بیهوش کرد بهش نگاه کرد و نیشخند پهنی زد
.
هیونجین: دقیقا...همونی که میخواستم.....مثل یه فرشته پاک و معصوم
.
و بعد شروع به خندیدن های دیوانه وارد کرد و در فیلیکس رو انداخت روی شونه هاش و بردتش بیرون خونه و انداختتش روی صندلی های پشت و خودش جلو نشت و شروع به حرکت کردن به سمت عمارتش شد.....توی راه پیامی به افرادش که داخل عمارت بودن داد
.
هیونجین:(اتاقی اماده کنید)
.
.
.
بعد از چند دقیقه رانندگی بلاخره رسیدن عمارت...هیونجین دوباره فیلیکس رو روی شونه هاش انداخت و برد داخل...افرادش برایش تعظیم کردن و هیونجین رو به یمت اتاق هدایت کردن
.
هیونجین فیلیکس رو گذاشت روی تخت و مچ دستاش رو به تاج تخت بست و از بالا به فیلیکس نگاه کرد و لبخندی پهن زد...با یه حرکت دست بادیگارد ها از اتاق بیرون رفتن....هیونجین هنوزم از بالا داشت نگاهش میکرد و از قدرتی که روی اون داشت لذت میبرد...نزدیک فیلیکس شد و دستش رو روی گونه ای او کشید و با نیشخند نگاهش کرد
.
هیونجین: مال خودمی....حتی نمیزارم از ایت ایتاو عمارت جم بخوری و بیرون بری
.
و بعد دوباره شروع به خندیدن کرد ولی...این بار بلندتر......
.
ویو فیلیکس:
هیچی یادم نمیاد...سرم گیج میره...نمی تونم تکون بخورم....چشمام رو به سختی باز کردم و دیوم دیگه توی خونه ی خودم نیستم....دستام بسته شده و...اتاق حس خفگی عجیبی داره....به اطراف نگاه کردم و همون فرد رو دیدم....اینبار واضح تر...ولی انگار الان آروم تر بود...
.
فیلیکی: م...من کجام؟
هیونجین: داخل عمارت من
فیلیکس: چ..چرا اوردیم اینجا؟
هیونجین: چون تو ماله منی
فیلیکس: چرا دستام رو بستی
هیونجین: سوال بسه...تو اینجایی چون ماله منی...دستات رو بستم چون دوست داشتم....و قرار نیست دیگه از اینجا بیرون بری
(خنده های دیوانه وار)
.
بدن فیلیکس از خنده های هیونجین لرزید...ترس بهش دست داده بود ولی ته دلش چیزی دیگر بود....که نباید میبود....
.
هیونجین به فیلیکس نگاه کرد و نزدیکش شد و روی اون خی.مه زد و.....(ادامه دارد)
عکسارو براتون گذاشتم
۱-هیون داخل خونه(هیونجین واقعا پرسینگ داره توی این رمان)
۲-لباس هیون وقتی فیلیکس رو دزدید
۳-لباس لیکسی(به پشتش توجه نکنید🙄)
۴-ماشین هیون
خبر خوبببببب😭🎊🎀🎉امتحانات خرداد استان البرز و تهران و چندتا دیگه استان غیرحضوری شدهههه🎊🎊🎊خیلی خوشحالم چون کارم راحت تره✨️✨️
خوب امیدوارم دوسش داشته باشید فرشته های نازم🫶🏻💗🎀میدونم خیلی افتضاح شده...معذرت میخوام😭😞 و اینکه من اول این رو تموم میکنم و بعد یه رمان دیگه شروع میکنم
بوس بهتون نانازای هیون منتظر پارت های بعدی باشید💗🥟🎀🫶🏻(حمایتتون مثل پارت قبلی زیاد نباشه پارت نمیدم)
#Huynjin
- ۱.۹k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط