#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۰: ورود بیموقع
دست جونگکوک هنوز توی دست سوآ بود.
نه محکم نه طولانی.
فقط همونقدر که نباید میبود.
سوآ نفسش رو حبس کرده بود و جونگکوک هم بین عقل و دلش گیر کرده بود.
و درست همون لحظه...
تق تق.
صدای در.
هردوشون مثل برقگرفتهها پریدن عقب.
جونگکوک سریع دستش رو کشید و صاف ایستاد.
سوآ هم یه قدم عقب رفت و سرش رو پایین انداخت.
در باز شد.
و یهجین با اون لبخند آروم و خطرناکش وارد شد.
— مزاحم که نیستم…؟
لحنش آروم بود.
ولی نگاهش مثل یه عقاب مستقیم افتاد روی دست خیس جونگکوک…
بعد چرخید و روی صورت سوآ نشست.
یه مکث خیلی کوتاه...
خیلی کوتاه… ولی کشنده.
— اوه… اتفاقی افتاده؟
جونگکوک سریع گفت:
— چیزی نیست. یه کم چای ریخت.
سوآ بیاختیار گفت:
— تقصیر من بود...
و همون لحظه فهمید چه سوتی بزرگی داد.
یهجین ابروش رو با تعجب بالا انداخت.
— تقصیر تو؟
سوآ سریع سرش رو پایینتر آورد و گفت:
— حواسم نبود، سرورم.
جونگکوک اخم خیلی نامحسوسی کرد و گفت:
— گفتم چیزی نیست.
ولی یهجین بیخیال نشد.
آروم جلو اومد.
خیلی آروم.
انگار داشت صحنه رو وجب به وجب بررسی میکرد.
کنار جونگکوک ایستاد.
خیلی نزدیکتر از حد معمول.
دستش رو دراز کرد و مچ دست جونگکوک رو گرفت.
— اجازه بده ببینم.
سوآ ناخودآگاه یه قدم جلو اومد.
ولی با زورِ بازوهای خودش، خودش رو نگه داشت.
ناخنهاش رو جوری توی کف دستش فشار میداد که اگه ادامه پیدا میکرد احتمالاً زخم میشد.
یهجین دست جونگکوک رو بالا آورد.
به قرمزی پوستش نگاه کرد و با لحنی که یه عالمه کنایه توش بود، گفت:
— چقدر خدمتکار ناشیای دارید، ولیعهد!
بعد نگاهش رو انداخت به سوآ و ادامه داد:
— برای چنین اشتباهِ بزرگی، تنبیه لازمه، نه؟
جونگکوک که دیگه داشت از کوره درمیرفت دستش رو از دست یهجین بیرون کشید و با صدای سرد گفت:
— خودش معذرتخواهی کرد. دیگه کافیه.
یهجین خندهی کوتاهی کرد ولی چشماش اصلاً نمیخندید.
— چقدر مهربون شدید!
و بعد، نگاهش رو دوباره چرخوند سمت سوآ که داشت از استرس میلرزید.
— بیرون منتظر باش. من و ولیعهد باید دربارهی مراسم نامزدی صحبت کنیم.
سوآ فقط سرش رو تکون داد.
نمیتونست حرف بزنه.
نگاهش برای یه لحظه با جونگکوک گره خورد.
نگاهی که توش التماس بود.
ترس بود و یه دنیا درد.
بعد برگشت و از اتاق خارج شد.
در حالی که صدای خندهی ریز یهجین، پشت سرش توی اتاق پیچیده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۰۰: ورود بیموقع
دست جونگکوک هنوز توی دست سوآ بود.
نه محکم نه طولانی.
فقط همونقدر که نباید میبود.
سوآ نفسش رو حبس کرده بود و جونگکوک هم بین عقل و دلش گیر کرده بود.
و درست همون لحظه...
تق تق.
صدای در.
هردوشون مثل برقگرفتهها پریدن عقب.
جونگکوک سریع دستش رو کشید و صاف ایستاد.
سوآ هم یه قدم عقب رفت و سرش رو پایین انداخت.
در باز شد.
و یهجین با اون لبخند آروم و خطرناکش وارد شد.
— مزاحم که نیستم…؟
لحنش آروم بود.
ولی نگاهش مثل یه عقاب مستقیم افتاد روی دست خیس جونگکوک…
بعد چرخید و روی صورت سوآ نشست.
یه مکث خیلی کوتاه...
خیلی کوتاه… ولی کشنده.
— اوه… اتفاقی افتاده؟
جونگکوک سریع گفت:
— چیزی نیست. یه کم چای ریخت.
سوآ بیاختیار گفت:
— تقصیر من بود...
و همون لحظه فهمید چه سوتی بزرگی داد.
یهجین ابروش رو با تعجب بالا انداخت.
— تقصیر تو؟
سوآ سریع سرش رو پایینتر آورد و گفت:
— حواسم نبود، سرورم.
جونگکوک اخم خیلی نامحسوسی کرد و گفت:
— گفتم چیزی نیست.
ولی یهجین بیخیال نشد.
آروم جلو اومد.
خیلی آروم.
انگار داشت صحنه رو وجب به وجب بررسی میکرد.
کنار جونگکوک ایستاد.
خیلی نزدیکتر از حد معمول.
دستش رو دراز کرد و مچ دست جونگکوک رو گرفت.
— اجازه بده ببینم.
سوآ ناخودآگاه یه قدم جلو اومد.
ولی با زورِ بازوهای خودش، خودش رو نگه داشت.
ناخنهاش رو جوری توی کف دستش فشار میداد که اگه ادامه پیدا میکرد احتمالاً زخم میشد.
یهجین دست جونگکوک رو بالا آورد.
به قرمزی پوستش نگاه کرد و با لحنی که یه عالمه کنایه توش بود، گفت:
— چقدر خدمتکار ناشیای دارید، ولیعهد!
بعد نگاهش رو انداخت به سوآ و ادامه داد:
— برای چنین اشتباهِ بزرگی، تنبیه لازمه، نه؟
جونگکوک که دیگه داشت از کوره درمیرفت دستش رو از دست یهجین بیرون کشید و با صدای سرد گفت:
— خودش معذرتخواهی کرد. دیگه کافیه.
یهجین خندهی کوتاهی کرد ولی چشماش اصلاً نمیخندید.
— چقدر مهربون شدید!
و بعد، نگاهش رو دوباره چرخوند سمت سوآ که داشت از استرس میلرزید.
— بیرون منتظر باش. من و ولیعهد باید دربارهی مراسم نامزدی صحبت کنیم.
سوآ فقط سرش رو تکون داد.
نمیتونست حرف بزنه.
نگاهش برای یه لحظه با جونگکوک گره خورد.
نگاهی که توش التماس بود.
ترس بود و یه دنیا درد.
بعد برگشت و از اتاق خارج شد.
در حالی که صدای خندهی ریز یهجین، پشت سرش توی اتاق پیچیده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۵۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط