#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸
ویو لیلی ___
پامو محکم روی گاز فشار دادم.
خیابون… بیش از حد خلوت بود.
انگار شهر نفسشو نگه داشته بود.
نگاهم بین جاده و لوکیشن میچرخید.
پانزده دقیقه بعد—
رسیدم.
چند متر دورتر پارک کردم.
ماشینو خاموش کردم.
چند ثانیه فقط نشستم…
گوش دادم.
هیچی.
سکوت مطلق.
آروم پیاده شدم.
دستم رفت سمت اسلحه.
کشیدمش بیرون…
انگشتمو روی ماشه گذاشتم.
قدمهام آهسته شد.
با دست دیگهم گوشیمو درآوردم.
GPS روشن بود.
نگاه کردم—
لوکیشن…
داخل جنگل رو نشون میداد.
و یه نقطه ثابت…
داخل یه ساختمان.
اخم کردم.
"جدی…؟"
وارد جنگل شدم.
شاخهها زیر پام میشکستن.
باد سرد بین درختا میپیچید.
هرچی جلوتر میرفتم…
هوا سنگینتر میشد.
بعد از کلی راه رفتن—
ایستادم.
نفس توی سینهم حبس شد.
اونجا…
یه ساختمان نبود.
یه بیمارستان متروکه بود.
چشمهام باریک شد.
لیلی: «مرتیکه اینجا چه غلطی میکنه…»
آب دهنمو قورت دادم.
قدم برداشتم جلو.
درِ زنگزده رو هل دادم و وارد شدم.
اسلحهمو محکمتر گرفتم.
داخل…
ویران بود.
برانکاردهایی که گوشه و کنار پرت شده بودن.
زباله.
گرد و خاک.
و تاریکی…
خیلی تاریک.
اونقدر که به زور میشد دید.
بوی نم…
و بوی آهن.
اخم کردم.
نه…
اون فقط بوی آهن نبود.
بوی خون بود.
و یه بوی دیگه…
سنگین…
چسبنده…
بوی جنازه.
نفس کشیدن سخت شده بود.
آروم جلو رفتم.
یکی از درها رو باز کردم—
نور قرمز…
کل اتاقو گرفته بود.
انگار وارد مردهشورخونه شده بودم.
بودم.
سرما… غیرطبیعی بود.
چشمهامو تنگ کردم.
ولی با اون نور… درست نمیدیدم.
چراغ گوشی رو روشن کردم.
و همون لحظه—
یه قدم رفتم عقب.
"لعنتی…"
جنازه.
روی زمین…
حداقل سی تا جنازه.
قلبم محکم کوبید.
آروم رفتم جلو.
کنار یکیشون زانو زدم.
از جیب کتم یه دستکش درآوردم.
پوشیدم.
گردنشو چک کردم.
هیچ کبودی…
هیچ زخم مشخصی نبود.
فقط خون.
انگار پاشیده شده بود روی گردن و صورتش.
ابروهام تو هم رفت.
دستم رو پایینتر بردم.
پارچهای که دورش پیچیده شده بود رو کنار زدم.
و…
نفس توی سینهم گیر کرد.
از شونه چپ…
تا وسط سینه…
تا شونه راست—
کاملاً بریده شده بود.
خونش…
خشک نشده بود.
زمزمه کردم:
«تازهست…»
سی…
چهل دقیقه بیشتر نمیگذشت..از قتلش...
دندونهامو روی هم فشار دادم.
بلند شدم.
رفتم سمت اون نور قرمز.
روی دیوار…
پر از عکس بود.
نگاه کردم—
قلبم یه لحظه مکث کرد.
عکسها…
صحنههای قتل بودن.
همون پروندهها.
همون قتلهایی که J انجام داده بود.
زیر لب گفتم:
لیلی: «نکنه… این همه جسد… توسط J انجام شده…؟»
نگاهم روی جنازهها چرخید.
«اگه خودش انجام داده… و این یکی تازهست… پس…»
نفس عمیق کشیدم.
لیلی: «خود J… این تو خرابشدهست.»
چند قدم جلوتر رفتم.
نگاهم روی دیوار چرخید.
یه پارچه بزرگ… روی بخشی از دیوار کشیده شده بود.
اخم کردم.
دستم رو بردم جلو.
و پارچه رو کشیدم پایین—
و…
دنیا…
برای یه لحظه ایستاد.
"نه…"
عکسها—
من بودم.
تصاویر…
از من.
روی صحنههای جرم.
وقتی داشتم جنازهها رو بررسی میکردم.
وقتی داشتم کارمو انجام میدادم—قیافم بود...
ازم عکس گرفته شده بود.
قلبم تندتر زد.
"چطور…؟"
نگاهم لرزید.
"یعنی…"
لبهام خشک شد.
"J… منو میشناسه…؟"
ادامه دارد.....
براتون پارت جدید سه و سه دقیقه اپلود کردم
لطفا خواهشا لایک کنید و نظر بدین و بازنشر کنید....
شرط :
لایک : ۲۵ تا
نظر : ۹ تا
بازنشر : ۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸
ویو لیلی ___
پامو محکم روی گاز فشار دادم.
خیابون… بیش از حد خلوت بود.
انگار شهر نفسشو نگه داشته بود.
نگاهم بین جاده و لوکیشن میچرخید.
پانزده دقیقه بعد—
رسیدم.
چند متر دورتر پارک کردم.
ماشینو خاموش کردم.
چند ثانیه فقط نشستم…
گوش دادم.
هیچی.
سکوت مطلق.
آروم پیاده شدم.
دستم رفت سمت اسلحه.
کشیدمش بیرون…
انگشتمو روی ماشه گذاشتم.
قدمهام آهسته شد.
با دست دیگهم گوشیمو درآوردم.
GPS روشن بود.
نگاه کردم—
لوکیشن…
داخل جنگل رو نشون میداد.
و یه نقطه ثابت…
داخل یه ساختمان.
اخم کردم.
"جدی…؟"
وارد جنگل شدم.
شاخهها زیر پام میشکستن.
باد سرد بین درختا میپیچید.
هرچی جلوتر میرفتم…
هوا سنگینتر میشد.
بعد از کلی راه رفتن—
ایستادم.
نفس توی سینهم حبس شد.
اونجا…
یه ساختمان نبود.
یه بیمارستان متروکه بود.
چشمهام باریک شد.
لیلی: «مرتیکه اینجا چه غلطی میکنه…»
آب دهنمو قورت دادم.
قدم برداشتم جلو.
درِ زنگزده رو هل دادم و وارد شدم.
اسلحهمو محکمتر گرفتم.
داخل…
ویران بود.
برانکاردهایی که گوشه و کنار پرت شده بودن.
زباله.
گرد و خاک.
و تاریکی…
خیلی تاریک.
اونقدر که به زور میشد دید.
بوی نم…
و بوی آهن.
اخم کردم.
نه…
اون فقط بوی آهن نبود.
بوی خون بود.
و یه بوی دیگه…
سنگین…
چسبنده…
بوی جنازه.
نفس کشیدن سخت شده بود.
آروم جلو رفتم.
یکی از درها رو باز کردم—
نور قرمز…
کل اتاقو گرفته بود.
انگار وارد مردهشورخونه شده بودم.
بودم.
سرما… غیرطبیعی بود.
چشمهامو تنگ کردم.
ولی با اون نور… درست نمیدیدم.
چراغ گوشی رو روشن کردم.
و همون لحظه—
یه قدم رفتم عقب.
"لعنتی…"
جنازه.
روی زمین…
حداقل سی تا جنازه.
قلبم محکم کوبید.
آروم رفتم جلو.
کنار یکیشون زانو زدم.
از جیب کتم یه دستکش درآوردم.
پوشیدم.
گردنشو چک کردم.
هیچ کبودی…
هیچ زخم مشخصی نبود.
فقط خون.
انگار پاشیده شده بود روی گردن و صورتش.
ابروهام تو هم رفت.
دستم رو پایینتر بردم.
پارچهای که دورش پیچیده شده بود رو کنار زدم.
و…
نفس توی سینهم گیر کرد.
از شونه چپ…
تا وسط سینه…
تا شونه راست—
کاملاً بریده شده بود.
خونش…
خشک نشده بود.
زمزمه کردم:
«تازهست…»
سی…
چهل دقیقه بیشتر نمیگذشت..از قتلش...
دندونهامو روی هم فشار دادم.
بلند شدم.
رفتم سمت اون نور قرمز.
روی دیوار…
پر از عکس بود.
نگاه کردم—
قلبم یه لحظه مکث کرد.
عکسها…
صحنههای قتل بودن.
همون پروندهها.
همون قتلهایی که J انجام داده بود.
زیر لب گفتم:
لیلی: «نکنه… این همه جسد… توسط J انجام شده…؟»
نگاهم روی جنازهها چرخید.
«اگه خودش انجام داده… و این یکی تازهست… پس…»
نفس عمیق کشیدم.
لیلی: «خود J… این تو خرابشدهست.»
چند قدم جلوتر رفتم.
نگاهم روی دیوار چرخید.
یه پارچه بزرگ… روی بخشی از دیوار کشیده شده بود.
اخم کردم.
دستم رو بردم جلو.
و پارچه رو کشیدم پایین—
و…
دنیا…
برای یه لحظه ایستاد.
"نه…"
عکسها—
من بودم.
تصاویر…
از من.
روی صحنههای جرم.
وقتی داشتم جنازهها رو بررسی میکردم.
وقتی داشتم کارمو انجام میدادم—قیافم بود...
ازم عکس گرفته شده بود.
قلبم تندتر زد.
"چطور…؟"
نگاهم لرزید.
"یعنی…"
لبهام خشک شد.
"J… منو میشناسه…؟"
ادامه دارد.....
براتون پارت جدید سه و سه دقیقه اپلود کردم
لطفا خواهشا لایک کنید و نظر بدین و بازنشر کنید....
شرط :
لایک : ۲۵ تا
نظر : ۹ تا
بازنشر : ۸ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۵۰۵
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط