𝐩𝐚𝐫𝐭𝟑

𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐚𝐬𝐤
کامیل ایستاد. خون در رگ‌هایش به جوش آمده بود. او در پاریس به احترام و نظم عادت داشت، نه به تحقیر شدن توسط پسری که حتی زحمتِ نگاه کردن به صورتش را هم به خودش نمی‌داد.

کیفش را با ضرب روی میز گذاشت که صدایِ کوبیده شدنش در سکوتِ کلاس، مثلِ رعد پیچید. تهیونگ بالاخره سرش را چرخاند. چشمانِ قهوه‌ایِ تیره‌اش، سرد و نافذ بود. او با بی حوصلگیِ تمام به کامیل نگاه کرد، انگار که او یک حشره‌ی مزاحم است.

«شنیدی چی گفتم؟» تهیونگ زیر لب زمزمه کرد، صدایش آن‌قدر آرام بود که فقط کامیل بشنود. «جایِ تو توی اون ردیف‌هایِ جلوییِ “بچه‌هایِ زرنگه”. اینجا جایِ تو نیست.»

کامیل صندلی را با صدایِ بدی روی زمین کشید و نشست. نیم‌رخش را به سمت تهیونگ چرخاند و با همان لهجه‌ی فرانسویِ غلیظ اما قاطعش، با صدایی که حالا کمی بلندتر از حدِ معمول بود، گفت:

«اولاً، من اجازه نمی‌گیرم که کجا بشینم. دوماً، اینکه تو فکر می‌کنی مرکزِ دنیایِ این کلاسی، دلیل نمی‌شه بقیه رو هم مثلِ خودت بدبخت و بی‌اعصاب فرض کنی. یکم ادب یاد بگیری ضرر نمی‌کنی، آقایِ کیم.»

کلاس در سکوتی مرگبار فرو رفت. همه، حتی معلمی که تازه وارد شده بود، با بهت به آن دو نگاه می‌کردند. هیچ‌کس در این مدرسه جرأت نداشت با تهیونگ این‌طور حرف بزند.

تهیونگ چشمانش را باریک کرد. لبخندِ کجی، که بیشتر شبیه به پوزخند بود، روی لب‌هایش نشست. بدنش را به سمت کامیل چرخاند، به طوری که فاصله آن‌ها به کمترین حد ممکن رسید. عطرِ تلخ و سردش در مشامِ کامیل پیچید.

«فکر کردی چون از فرانسه اومدی، می‌تونی برای من تعیین تکلیف کنی؟» صدایِ تهیونگ حالا لرزه‌ای از تهدید داشت. «تو فقط یه دخترِ تازه‌واردی که دو روز دیگه هم صدایِ گریه‌ت درمیاد و می‌خوای از این مدرسه بری. پس سعی کن وقتی با من حرف می‌زنی، یادت باشه اینجا کجاست.»

کامیل، بدونِ اینکه حتی یک میلی‌متر از نگاهش عقب‌نشینی کند، به چشمانِ تهیونگ خیره شد. غرورِ فرانسوی‌اش اجازه نمی‌داد شکست را بپذیرد.

«گریه؟ از چی باید بترسم؟ از تو؟»

او با گستاخیِ تمام، دفترِ یادداشتش را باز کرد و با خودکاری که با دقت روی کاغذ کشید، نوشت. بعد، سرش را جلو آورد و با صدایی که تمامِ کلاس بشنوند، گفت:

«من از آدم‌هایِ متکبر و بی‌نزاکت زیاد دیدم. تو هم فقط یکی از اون‌هایی. بهتره وقتت رو تلف نکنی، چون من نیومدم اینجا که برده‌ی قوانینِ مسخره‌ی تو بشم.»

معلم با تندی از پشتِ میز بلند شد. «خانم مورو! آقای کیم! همین الان بس کنید!»

تهیونگ نگاهش را از کامیل نگرفت. او با همان پوزخندِ آزاردهنده‌اش، زمزمه کرد:

«بازیِ جالبی شروع کردی، دخترِ فرانسوی. ولی مطمئن باش، خیلی زود پشیمون می‌شی که پات رو تویِ این کلاس گذاشتی.»

کامیل فقط بینی‌اش را به نشانه‌ی تمسخر بالا داد و دفترش را با قدرت ورق زد. اما در عمقِ وجودش، ضربانِ قلبش به طرزِ عجیبی بالا رفته بود. او می‌دانست که با این گستاخی، دشمنِ خطرناکی برای خودش تراشیده است، اما به هیچ قیمتی حاضر نبود در برابرِ این پسرِ سرد و مغرور، کوتاه بیاید.

لایک و کامنت خوشگلا.؟✨💛
#فیک#فیکشن#تهیونگ#اسمات#فیک_تهیونگ #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن
دیدگاه ها (۲۲)

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟒

my School fiction vibe

𝐩𝐚𝐫𝐭𝟐

تو مال منی...p11 (آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط