خب... بالاخره رسیدیم به اون قسمتی که باید برای تولدت یه چ

خب... بالاخره رسیدیم به اون قسمتی که باید برای تولدت یه چیزی بنویسم و منی که در قشنگ حرف زدن رسماً افتضاحم، الان باید بشینم یه متن بنویسم و امیدوار باشم حداقل یه ذره بتونه چیزی که توی دلمه رو برسونه))
امروز تولد یه پیشی ملوسه که البته در کنار ملوس بودن، لجبازی و پاچه‌گیری هم جزو قابلیت‌های اصلیشه یه موجودی که گاهی انقدر بامزه میشه که آدم دلش می‌خواد بذارتش توی جیبش و با خودش همه‌جا ببرتش و پنج دقیقه بعد کاری می‌کنه که آدم به انتخاب‌های زندگیش شک کنه ولی خب... تهش باز همون پیشی دوست‌داشتنی خودمه...
راستش خیلی نمی‌دونم چی باید بگم چون هرچی بخوام بنویسم یه جاش حس می‌کنم زیادیه یا اصلاً اون چیزی نیست که می‌خوام بگم فقط می‌دونم تو توی این مدت تبدیل شدی به یکی از آدمایی که بودنشون برام عادی نیست و خیلی برام مهمی ، قطعا کلی ادم توی دنیا هست که مجبور نیستی باهاشون اشنا بشی یا بشناسیشون ولی انگار زندگیه من انتخاب کرد با کسی اشنام کنه که میتونه روزای معمولیمو خاص کنه ...همین که گاهی وقتا میدونم تو رو دارم باعث میشه از خوشحالی بال دربیارم
میدونم زندگی همیشه باهات مهربون نبوده و احتمالاً چیزایی رو پشت سر گذاشتی که خیلیاشو هیچ‌ وقت کامل برای کسی تعریف نکردی و توی خودت ریختی ولی با این حال، هنوز یه بخش قشنگ و مهربون توی وجودت هست که امیدوارم هیچ اتفاقی نتونه ازت بگیره
منم راستش نمی‌دونم آینده قراره چی بشه. قرار نیست الان بشینم قول بدم تا آخر دنیا قراره فلان و بهمان باشه)) ولی فعلاً از اینکه تو رو توی بخشی از این مسیر دارم واقعاً خوشحالم و امیدوارم این بخش تا جایی که میشه ادامه داشته باشه ... یه جورایی تموم نشه
راستش انتظارش رو نداشتم که تولدت کنارت باشم و الان یه جورایی خیلی خوشحالم ...
دوستت دارم بیشتر از چیزی که بتونم با کلمه‌ها توضیحش بدم بیشتر از چیزی که توی این متن جا بشه و خیلی بیشتر از چیزی که خودت فکر می‌کنی

درکل تولدت مبارک ارتمیسم🤍))
دیدگاه ها (۱۶)

متین دیروز خیلی دلم میخواست این پستو برات بزارم ولی نتونستم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط