#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگ
وقتی ماشین جلوی خانه سوآ ایستاد، هوا تقریباً تاریک شده بود.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و در را برای سوآ باز کرد.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— حس میکنم چند سال گذشته… نه چند ساعت.
جونگکوک با لبخند کوتاهی گفت:
— تازه شروعشه.
هر دو به سمت خانه رفتند.
اما همین که به کوچه پیچیدند…
جونگکوک مکث کرد.
سوآ هم ایستاد.
جلوی خانه شلوغ بود.
چراغهای حیاط روشن بود و چند نفر جلوی در ایستاده بودند.
جیهوپ دست به سینه تکیه داده بود به در.
کنارش نامجون ایستاده بود.
جین، یونگی، جیمین و تهیونگ هم آنجا بودند.
چند نفر از اهالی محله هم دوروبرشان جمع شده بودند.
و وسط همه آنها…
مامان و بابای سوآ ایستاده بودند.
سوآ زیر لب گفت:
— وای نه…
جیهوپ همان لحظه آنها را دید.
صاف ایستاد و با صدای بلند گفت:
— بالاخره تشریف آوردید.
همه نگاهها به سمتشان برگشت.
مامان سوآ سریع جلو آمد.
— سوآ!
سوآ هم سریع به سمتش رفت و او را بغل کرد.
— مامان…
بابای سوآ هم نزدیک شد.
چند لحظه فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک مودبانه سر خم کرد.
— سلام.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— زنده برگشتی.
جیهوپ از پشت سر گفت:
— متأسفانه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز از دستم ناراحتی؟
جیهوپ شانه بالا انداخت.
— هنوز داماد نشدی.
نامجون خنده کوتاهی کرد.
— خب حداقل امروز کسی کشته نشد.
جین گفت:
— ما که فکر کردیم قصر منفجر شده.
یونگی دستش را در جیبش گذاشت.
— قیافههاتون میگه اوضاع خوب پیش نرفته.
چند نفر از اهالی محله هم جلوتر آمدند.
یکی از آنها گفت:
— سوآ دختر ماست هرچی شده باید بدونیم.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام سر تکان داد.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— پادشاه یه شرط گذاشته.
همه ساکت شدند.
جیهوپ اخم کرد.
— چه شرطی؟
سوآ گفت:
— باید یک ماه تو قصر زندگی کنم.
مامانش شوکه گفت:
— چی؟!
بابایش جدیتر شد.
— یعنی چی زندگی کنی؟
جونگکوک جلو آمد.
— بدون کمک من.
چند ثانیه سکوت سنگینی افتاد.
جیهوپ زیر لب گفت:
— دیوونه شدن؟
نامجون آرام گفت:
— نه...این بازی ملکهست.
یونگی آه کشید.
— معلوم بود یه چیزی تو آستینش داره.
مامان سوآ دست دخترش را گرفت.
— یعنی باید تنها اونجا بمونی؟
سوآ آرام گفت:
— آره.
بابای سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— اگه یه تار مو از سر دخترم کم بشه…
جونگکوک بدون مکث گفت:
— نمیزارم.
بابا گفت:
— تو گفتی اجازه نداری کمکش کنی.
جونگکوک آرام جواب داد:
— کمک نکردن با مراقب نبودن فرق داره.
جیهوپ چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
— خیلی خب.
همه نگاهش کردند.
جیهوپ گفت:
— پس از امشب…ما هم وارد بازی میشیم.
سوآ با تعجب گفت:
— چی؟
جیهوپ لبخند کجی زد.
— فکر کردن سوآ تنها میره قصر.
— ولی یه چیز رو یادشون رفته.
بعد با سر به جمعیت اشاره کرد.
اهالی محله.
دوستان.
خانواده.
— سوآ فقط خودش نیست.
نامجون آرام لبخند زد.
— پشتش یه ارتشه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۵۵: آخرین شب قبل از جنگ
وقتی ماشین جلوی خانه سوآ ایستاد، هوا تقریباً تاریک شده بود.
جونگکوک از ماشین پیاده شد و در را برای سوآ باز کرد.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— حس میکنم چند سال گذشته… نه چند ساعت.
جونگکوک با لبخند کوتاهی گفت:
— تازه شروعشه.
هر دو به سمت خانه رفتند.
اما همین که به کوچه پیچیدند…
جونگکوک مکث کرد.
سوآ هم ایستاد.
جلوی خانه شلوغ بود.
چراغهای حیاط روشن بود و چند نفر جلوی در ایستاده بودند.
جیهوپ دست به سینه تکیه داده بود به در.
کنارش نامجون ایستاده بود.
جین، یونگی، جیمین و تهیونگ هم آنجا بودند.
چند نفر از اهالی محله هم دوروبرشان جمع شده بودند.
و وسط همه آنها…
مامان و بابای سوآ ایستاده بودند.
سوآ زیر لب گفت:
— وای نه…
جیهوپ همان لحظه آنها را دید.
صاف ایستاد و با صدای بلند گفت:
— بالاخره تشریف آوردید.
همه نگاهها به سمتشان برگشت.
مامان سوآ سریع جلو آمد.
— سوآ!
سوآ هم سریع به سمتش رفت و او را بغل کرد.
— مامان…
بابای سوآ هم نزدیک شد.
چند لحظه فقط به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک مودبانه سر خم کرد.
— سلام.
مرد چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— زنده برگشتی.
جیهوپ از پشت سر گفت:
— متأسفانه.
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز از دستم ناراحتی؟
جیهوپ شانه بالا انداخت.
— هنوز داماد نشدی.
نامجون خنده کوتاهی کرد.
— خب حداقل امروز کسی کشته نشد.
جین گفت:
— ما که فکر کردیم قصر منفجر شده.
یونگی دستش را در جیبش گذاشت.
— قیافههاتون میگه اوضاع خوب پیش نرفته.
چند نفر از اهالی محله هم جلوتر آمدند.
یکی از آنها گفت:
— سوآ دختر ماست هرچی شده باید بدونیم.
سوآ به جونگکوک نگاه کرد.
جونگکوک آرام سر تکان داد.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— پادشاه یه شرط گذاشته.
همه ساکت شدند.
جیهوپ اخم کرد.
— چه شرطی؟
سوآ گفت:
— باید یک ماه تو قصر زندگی کنم.
مامانش شوکه گفت:
— چی؟!
بابایش جدیتر شد.
— یعنی چی زندگی کنی؟
جونگکوک جلو آمد.
— بدون کمک من.
چند ثانیه سکوت سنگینی افتاد.
جیهوپ زیر لب گفت:
— دیوونه شدن؟
نامجون آرام گفت:
— نه...این بازی ملکهست.
یونگی آه کشید.
— معلوم بود یه چیزی تو آستینش داره.
مامان سوآ دست دخترش را گرفت.
— یعنی باید تنها اونجا بمونی؟
سوآ آرام گفت:
— آره.
بابای سوآ چند لحظه ساکت ماند.
بعد به جونگکوک نگاه کرد.
— اگه یه تار مو از سر دخترم کم بشه…
جونگکوک بدون مکث گفت:
— نمیزارم.
بابا گفت:
— تو گفتی اجازه نداری کمکش کنی.
جونگکوک آرام جواب داد:
— کمک نکردن با مراقب نبودن فرق داره.
جیهوپ چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد نفس عمیقی کشید.
— خیلی خب.
همه نگاهش کردند.
جیهوپ گفت:
— پس از امشب…ما هم وارد بازی میشیم.
سوآ با تعجب گفت:
— چی؟
جیهوپ لبخند کجی زد.
— فکر کردن سوآ تنها میره قصر.
— ولی یه چیز رو یادشون رفته.
بعد با سر به جمعیت اشاره کرد.
اهالی محله.
دوستان.
خانواده.
— سوآ فقط خودش نیست.
نامجون آرام لبخند زد.
— پشتش یه ارتشه.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۹۴۵
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط