#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
"پارت ۶۹"
چند دقیقه بعد...
من و جونگکوک هنوز کنار حوض قدم میزدیم.
هیچکدوم عجلهای برای برگشتن نداشتیم.
نگاهم روی گلهای کنار مسیر افتاد.
& میدونی...
جونگکوک آروم نگاهم کرد.
_ چی؟
& اوایل فکر میکردم از من خوشت نمیاد.
گوشهی ابروش بالا رفت..
_ چرا؟
لبخند تلخی زدم.
& چون همیشه اخمو بودی... کم حرف میزدی... هر وقت هم ازت سؤال میپرسیدم، جوابهات کوتاه بود.
چند قدم دیگه برداشتیم.
بعد ادامه دادم:
& یه مدت فکر میکردم فقط چون مجبور شدی، ازم مراقبت میکنی.
جونگکوک چیزی نگفت.
نگاهش روی مسیر سنگفرش شدهی باغ بود.
من هم با نوک کفشم یکی از برگهای خشک روی زمین رو کنار زدم.
& ولی...
نفسی کشیدم.
& کمکم فهمیدم هر بار که حواست به سردشدن هوا بود...
هر بار که چیزی یادم میموند و برای من یادت میموند... یا هر بار قبل از اینکه اتفاقی بیفته، کنارم ظاهر میشدی...
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
& هیچکدوم از اینا از روی اجبار نبود، مگه نه؟
جونگکوک ایستاد.
من هم مقابلهش ایستادم.
نگاهش مثل همیشه آروم بود؛ اما این بار انگار چیزی پشت اون نگاه پنهان شده بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
_ نه...
همین یک کلمه...
اما انگار جواب تمام سؤالهایی
بود که مدتها توی ذهنم میچرخید..
بیاختیار لبخند زدم.
& پس من درست فهمیده بودم.
جونگکوک نگاهش رو از صورتم نگرفت.
_ همیشه...
مکث کوتاهی کرد.
_ بیشتر از چیزی که فکر میکردی، حواسم بهت بود.
قلبم تندتر زد.
لبخندم محوتر شد و این
بار فقط به چشمهاش نگاه کردم...
دیگه لازم نبود حدس بزنم.
رفتارهاش، یکییکی جلوی چشمم مرور میشدن...
پنکیکی که بدون اینکه چیزی بگم روی میز بود..
کتابی که قبل از افتادن گرفته بود...
دسری که فقط چون من درست کرده بودم، خورده بود...
و تمام لحظههایی که بیصدا مراقبم بود.
آروم گفتم:
& میدونی... فکر کنم بالاخره دارم میفهممت.
برای اولین بار، لبخند خیلی
کمرنگی روی صورت جونگکوک نشست..
_ دیر فهمیدی.
با خندهی کوتاهی گفتم:
& تقصیر خودته... هیچوقت چیزی رو راحت نمیگی.
نسیم ملایمی از میان درختها گذشت...
جونگکوک فقط با همون
لبخند کوتاه نگاهم کرد..
و برای اولین بار...
احساس کردم فاصلهای که
روز اول بین ما بود، تقریباً از بین رفته است..
فقط یک حرف ناگفته باقی مانده بود...
حرفی که شاید، همهچیز رو تغییر میداد...
______________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌷
"پارت ۶۹"
چند دقیقه بعد...
من و جونگکوک هنوز کنار حوض قدم میزدیم.
هیچکدوم عجلهای برای برگشتن نداشتیم.
نگاهم روی گلهای کنار مسیر افتاد.
& میدونی...
جونگکوک آروم نگاهم کرد.
_ چی؟
& اوایل فکر میکردم از من خوشت نمیاد.
گوشهی ابروش بالا رفت..
_ چرا؟
لبخند تلخی زدم.
& چون همیشه اخمو بودی... کم حرف میزدی... هر وقت هم ازت سؤال میپرسیدم، جوابهات کوتاه بود.
چند قدم دیگه برداشتیم.
بعد ادامه دادم:
& یه مدت فکر میکردم فقط چون مجبور شدی، ازم مراقبت میکنی.
جونگکوک چیزی نگفت.
نگاهش روی مسیر سنگفرش شدهی باغ بود.
من هم با نوک کفشم یکی از برگهای خشک روی زمین رو کنار زدم.
& ولی...
نفسی کشیدم.
& کمکم فهمیدم هر بار که حواست به سردشدن هوا بود...
هر بار که چیزی یادم میموند و برای من یادت میموند... یا هر بار قبل از اینکه اتفاقی بیفته، کنارم ظاهر میشدی...
سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم.
& هیچکدوم از اینا از روی اجبار نبود، مگه نه؟
جونگکوک ایستاد.
من هم مقابلهش ایستادم.
نگاهش مثل همیشه آروم بود؛ اما این بار انگار چیزی پشت اون نگاه پنهان شده بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد خیلی آرام گفت:
_ نه...
همین یک کلمه...
اما انگار جواب تمام سؤالهایی
بود که مدتها توی ذهنم میچرخید..
بیاختیار لبخند زدم.
& پس من درست فهمیده بودم.
جونگکوک نگاهش رو از صورتم نگرفت.
_ همیشه...
مکث کوتاهی کرد.
_ بیشتر از چیزی که فکر میکردی، حواسم بهت بود.
قلبم تندتر زد.
لبخندم محوتر شد و این
بار فقط به چشمهاش نگاه کردم...
دیگه لازم نبود حدس بزنم.
رفتارهاش، یکییکی جلوی چشمم مرور میشدن...
پنکیکی که بدون اینکه چیزی بگم روی میز بود..
کتابی که قبل از افتادن گرفته بود...
دسری که فقط چون من درست کرده بودم، خورده بود...
و تمام لحظههایی که بیصدا مراقبم بود.
آروم گفتم:
& میدونی... فکر کنم بالاخره دارم میفهممت.
برای اولین بار، لبخند خیلی
کمرنگی روی صورت جونگکوک نشست..
_ دیر فهمیدی.
با خندهی کوتاهی گفتم:
& تقصیر خودته... هیچوقت چیزی رو راحت نمیگی.
نسیم ملایمی از میان درختها گذشت...
جونگکوک فقط با همون
لبخند کوتاه نگاهم کرد..
و برای اولین بار...
احساس کردم فاصلهای که
روز اول بین ما بود، تقریباً از بین رفته است..
فقط یک حرف ناگفته باقی مانده بود...
حرفی که شاید، همهچیز رو تغییر میداد...
______________________________
⭐️ادامه دارد.....
مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره🌷
- ۲۳۱
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط