کنار هم نشسته بودیم زل زده بودیم به آسمون پرسید از چی م

کنار هم نشسته بودیمُ زل زده بودیم به آسمون. پرسید از چی میترسی؟ نگاش کردم و گفتم از تنهایی! بغلم کرد. پرسید الان چی؟ گفتم هنوزم از تنهایی، اما حالا بیشتر
خیلی بیشتر …
دیدگاه ها (۱)

به نظر من ما هیچوقت نمی‌تونیم بفهمیم یه آدم داره چه چیزایی ر...

وضع مردم داره روز به روز بدتر ميشه….

از مصائب ب دنیا اومدن در خاورمیانه‌ی شووم🚶🏻

ما که هر چی بیشتر فهمیدیمبیشتر پیر شدیم…

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴۲

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۳ دستش رو روی نیم رخم گذاشت ...

خرمالو رو که بو‌ کردم دلم گرفت. یه‌‌آن صداش پیچید تو‌ی گوشم،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط