Fatima

Fatima🖤🖤
بچه که بودم بعضی وقتا یه کسی رو توی خیابون می دیدم که داره با خودش حرف میزنه. ازش می ترسیدم فکر می کردم دیوانه ست. سال ها گذشت... شدم یه آدم بیست و هفت هشت ساله. یه روز توی یه کوچه دیدم یه پسر بچه یه جوری نگام می کنه. جوری که انگار زیپ شلوارم بازه یا پیراهنم رو برعکس پوشیدم... حواسم که جمع خودم شد دیدم دارم در مورد یکی از بدبختیام بلند بلند فکر می کنم! اون روز فهمیدم این آدمایی که با خودشون حرف می زنن دیوانه نیستن؛ فقط مشکلاتشون زیاده.

#خاص
دیدگاه ها (۱)

Fatima🖤🖤دلم که می‌گرفت می‌رفتم گوشه‌‌ای ازگوشه‌ترین جایی که ...

Fatima🖤🖤توی کارش موفق بود عروس که شد، قید کار کردن را زد. چه...

Fatima🖤🖤عروسکم را برمی‌داشتند؛گریه می‌کردم.بی‌توجهی می‌دیدم؛...

Fatima🖤🖤چندتا دف کوچیک و بزرگ تو خونشون به دیوار آویزون بود ...

#طنز_جبههاقراء،اقراء،اقراء😂😂 یه بچه بسیجی بود خیلی اهل معنوی...

سادیسمی من p/13

( خواهر کوک مهربونه مثل بقیه خواهر شوهرا عجوزه نیست علامت خ&...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط