*یکی بود، یکی نبود...

*یکی بود، یکی نبود...

توی یه گوشه‌ی کوچولوی دنیا، پسری زندگی می‌کرد که لبخندش شبیه نور آفتابِ اول صبح بود.
اسمش جیمین بود. 🎀

جیمین همیشه برای بقیه آرزوهای قشنگ می‌کرد؛ برای ستاره‌ها، برای گل‌های باغچه، برای گربه‌ی کوچولویی که هر شب پشت پنجره‌ش می‌خوابید...
اما کمتر کسی یادش می‌موند که خود جیمین هم آرزوهایی داشت.

تا اینکه یک شب، درست قبل از خواب، ماه از پشت پنجره صداش زد...

+ جیمین؟ بیداری؟ ࣪ ۪

Ꞌ
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p51جیمین چیزی نگفت. دوباره بهش نگاه کرد. ...

╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت ۴ | یک پیشنهاد ساد...

آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.جلسه‌های روز تموم ش...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟑نه ماه بعد...ارتش به پایتخت بازگشت.ی...

پشت لبخند جیمین پارت پنجمروز بعد، برخلاف چیزی که انتظار داشت...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

پارت ۱۶ 🖤جینا با دیدن عکس رنگش پرید.— «ات، به خدا من هیچ کار...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑جیمین چند ثانیه هیچ حرفی نزدصدای لیا دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط