*یکی بود، یکی نبود...
*یکی بود، یکی نبود...
توی یه گوشهی کوچولوی دنیا، پسری زندگی میکرد که لبخندش شبیه نور آفتابِ اول صبح بود.
اسمش جیمین بود. 🎀
جیمین همیشه برای بقیه آرزوهای قشنگ میکرد؛ برای ستارهها، برای گلهای باغچه، برای گربهی کوچولویی که هر شب پشت پنجرهش میخوابید...
اما کمتر کسی یادش میموند که خود جیمین هم آرزوهایی داشت.
تا اینکه یک شب، درست قبل از خواب، ماه از پشت پنجره صداش زد...
+ جیمین؟ بیداری؟ ࣪ ۪
Ꞌ
توی یه گوشهی کوچولوی دنیا، پسری زندگی میکرد که لبخندش شبیه نور آفتابِ اول صبح بود.
اسمش جیمین بود. 🎀
جیمین همیشه برای بقیه آرزوهای قشنگ میکرد؛ برای ستارهها، برای گلهای باغچه، برای گربهی کوچولویی که هر شب پشت پنجرهش میخوابید...
اما کمتر کسی یادش میموند که خود جیمین هم آرزوهایی داشت.
تا اینکه یک شب، درست قبل از خواب، ماه از پشت پنجره صداش زد...
+ جیمین؟ بیداری؟ ࣪ ۪
Ꞌ
- ۳۹۶
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط