سخنی باقی نمیماندو یا شاید حرفی برای گفتن نبود

سخنی باقی نمی‌ماند.......و یا شاید حرفی برای گفتن نبود .

زبانش بند آمده بود و قبلش با ریتم نا منظمش به جای زبانش حرف می‌زد.

دمای بدنش به طرز عجیبی بالا می‌رفت و چشماش بی وقفه به فرد روبه رویش زل میزد .

باید جواب یک سوال خیلی مهم را میداد که سال ها منتظرش بود پس حالا چرا نمیتوانست حرفی بزند ؟

هوای بیرون سرد بود و پا ها و نک انگشتانش تا مرز یخ زدن رفته بود ، یا حداقل اینگونه حس میکرد .

اما از درون نه تنها سردش نبود که گرمش هم بود .

توی چشماش اشک حلقه کرده بود ، درخشش چشماش چند برابر شده بود .

گونه هاش به طرز عجیبی گرما ساتع میکرد .

از درون حسی مثل سیاه چاله داشت که برایش تازه بود .

بالاخره دهان باز کرد و بعد از چند ثانیه جوابی که میخواست را داد ......
دیدگاه ها (۵)

مرسی 🎀🩷✨️🫠

مرسیییییی🎀🤗🥺✨️

ترسیدممممم......مرسیییییییی 🛐🎀✨️🫣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط