باغ ما در طرف ساه دانا بود

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت،
دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند،
سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي،
صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد،
دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد،
يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور
و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود
دیدگاه ها (۱)

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادیبه غمت که هرگز این غم ...

با یک دلِ غمگین، به جهان شادی نیستتا یک دهِ ویران بود، آبادی...

🌺خداوند قادرترین🌼کارگردانیست که با🌸رسیدن سپیده دم میگَوید: 👈...

وقتی دائم بگويى گرفتارمهیچ وقت آزاد نمیشوىوقتی دائم بگويى وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط