___The sweetest oblivion__[Part۲]

[Part²]__☆_The sweetest oblivion_★_
_الینا
درست از در کلیسا بیرون زدم و به سمت ماشین رفتم قبل از اینکه بتونم به ملاقات شوهر آینده‌ام برم. من تقریبا‌ً برای بابا یک پاریا شده بودم،پس تعجب کردم که اصلاً غیبت من رو متوجه شده. به علاوه، مطمئن بودم که نمایش آقای نیکو لاس روشو چیزی جز دود و آینه نیست.
از وقتی که پدر نیکو لاس پنج سال پیش مرده بود، اون بیست و نه ساله و جوان‌ترین رئیس خانواده، توی دنیای زیر زمینی معروف شده بود. مثل پدرش،اون هم کلاهبردار بود، و خون بیشتری روی دستش بود تا تمام زندان ایالت نیو‌یورک، و هیچ احساسی بابت این موضوع نداشت. حداقل من تصور می کردم که بی‌توجه به این قضیه ست. اگر نه، گزارشگر هر روز صبح نام"زانتتی" روبه عنوان یک قربانی جدید اعلام نمی کرد__ خانواده‌ای که نیکولاس قبلاً به خاطر کشتن پدرش باهاش درگیر شده بود__ اگه احساس گناهی داشت. به نظر من، با این طرز فکر مستقیم به جهنم می رفت.
الینا:"من باهاش ملاقات کردم، مامان."
ماما ابروش رو بالا برد :"واقعاً؟."
الینا:"خب، نه."
چهره‌اش تاریک شد.
الینا:"اما من یک نگاه باهاش رد و بدل کردم." اصرار کردم.
الینا:" و همون برای من کافی بود تا بفهمم که برای آدریانا خوب نیست."
ماما:"مسخره"
یک نگاه و یک خیره شدن، واقعاً همون چیزها‌ بودن... درسته؟‌ این یک تصادف بود‌ واقعاً.
وقتی داشتم از پله های کلیسا پایین می رفتم، چشمم به فرد مورد نظر افتاد. بابا و مامان در دوطرف آدریانا ایستاده بودن.. اینطوری بود‌که عروس و داماد در این زندگی همدیگه رو ملاقات می کردن. ازدواج های ترتیب داده شده در کُوزا‌ نوسترا عادی بود.
از تمام‌ این وضعیت عصبانی شدم وچشمام کمی تنگ شد قبل از اینکه نگاهی به شوهر آینده‌ام بندازم‌‌.. دیدم که اون هم در‌حال نگاه‌کردن به من بود. اینطوری بود‌که یه لحضه خیره شدن اتفاق‌افتاد__ یک تصادف، می‌بینی؟ اما ‌نمی‌تونستم اینو به اون مرد بگم، و اگر لبخند می زدم، به نظر می رسید که دارم‌‌ مسخرش‌ می‌کنم، پس‌ فقط... با همون خیره شدن ادامه دادم و امیدوار‌ بودم که باعث مرگ من نشه‌.
نگاه نیکو‌لاس کمی سخت‌ شد و نشون‌ داد که از این موضوع خوشش نمیاد، اما بعد از یک ثانیه تماس چشمی سنگین، دوباره توجهش رو به بابا‌ جلب کرد، انگار من هیچ بودم. نفس راحتی کشیدم و به سمت ماشین رفتم تا قایم بشم. بعد از اون تباد‌ل، هیچ راهی نبود که بخوام باهاش ملاقات کنم. تصمیم گرفتم تا آخر عمرم ازش دوری کنم.
الینا: "نگران نباش و به بابا اعتماد کن."
صدای از خودم در آوردم چون پسر عموم بنیتو شنیده بودم که این اتحاد برای همکاری در یک معامله تسلیحاتی بود، نه هیچ چیز بیشتر. خواهرم یک مهره در یک توافق بزرگ قاچاق بود. چقدر عاشقانه.
با این حال، می دونستیم که این روز بلاخره میاد. من هیچ انتظاری از یک ازدواج عاشقانه نداشتم و آدریانا هم همینطور.
مشکل این بود که خواهرم باور داشت قبلاً عاشق شده.
با باغبون خونمون.
(زمان حال)
ماما:"الینا، برو ببین آدریانا برای ناهار آماده‌ست‌ یا نه."
الینا:"دیشب‌ به من گفت که نمیاد."
ماما:"میاد!"
مامان با عصبانیت گفت وبعد به ایتالیایی زیر لب چیزی گفت.
با بی‌میلی، از روی کانتر بلند شدم و به سمت آشپز‌خونه رفتم. صدای گزارشگر من رو تا درب چر‌خان دنبال کردو، مثل یک هشدار، کلمه قتل دوباره از لب های قرمزش بیرون ریخت.
آهنگی‌ از دستگاه ضبط قدیمی پخش می‌شد.. به سمت پله ها رفتم و مهمان‌هارو توی ورودی دیدم‌. خواهر بابام وشوهرش، چند پسر عمو، و برادرم تونی که با یک نگاه شدید به سمت نیکو‌لاس خیره‌ شده‌ بود. تونی به دیوار تکیه داده بود و دستانش توی جیب های کت سیاهش بود، تنها. دوست دخترش ایتالیایی و به ندرت دعوت می شد. مامان از اون خوشش نمیومد.. فقط به خاطر اینکه با پسرش هست هیچی بهش نمیگه.
من برادرم رو دوست دارم، اما اون بی‌پرا و بی فکره و باکد"اگر خوشم نیاد، پس‌ می زنم" زندگی می کنه. و به نظر می رسه که می خواد نیکو‌لاس روشو رو بزنه. بین این دوتا تاریخچه‌ای وجود داره و خوب نیست.
نگاهم به زنی جلب میشه که استایل جالی داره. کنار مردی ایستاده که فکر می‌کنم پدر‌بزرگش هست، اما بعد می بینم که دستش رو روی باسن اون میذاره. فقط لب هاش رو جمع میکنه انگار که مزاحمشه!.
اون در ماه جولای شال مینی کمرنگی به تن داره، و یک لباس نازک زیتونی و بوت های بالای زانو. موهای بلند و تیره‌اش به صورت نرم روش شونه هاش ریخته، وبا مژه‌های مصنوعی و حلقه های بزرگ گو‌شواره‌اش، مثل یک تبلیغ از دهه هفتاد به نظر می‌رسه. و انگار که کارش رو‌به خوبی انجام نمیده. حباب صورتی‌ای درست می‌کنه ‌که میترکه، چشماش به من تنگ میشه انگار که من کسی هستم که استایلم چهار دهه دیرتره بوده. اگر دو قطب مخالف توی یک اتاق بودن، بی تردید منو اون بودیم.
دیدگاه ها (۱)

___The sweetest oblivion___

___The sweetest oblivion___

___The sweetest oblivion___

___The sweetest oblivion___

[Part²]_☆_The sweetest oblivion_★_الینادرست از در کلیسا بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط