#My.crazy.killer. part ۶

#My.crazy.killer. part ۶



(*نکته=این رمان Darrk love هست و هر صحنه ای ممکنه داخل باشه مخصوصا خشونت و البته که اسمات ولی من سانسور میگم ولی اگر خوشتون نمیاد نخونید*)




هیونجین داشت به سمت گردن فیلیکس خم میشد که ناگهان صدای تق تق محکمی از پایین اومد... در اتاق با شدت کوبیده شدن...

هیونجین مکث کرد و سرش رو به سمت در چرخوند، چشمهاش تنگ شدن... نیشخند روی لباش کم رنگ شد و جای خودش رو به یک اخم جدی داد.

فیلیکس که نفسش رو حبس کرده بود و منتظر بدترین اتفاق بود، با دیدن این تغییر توی چهره هیونجین یه لحظه نفس راحت کشید ولی بلافاصله ترس جدیدی وجودش رو پر کرد.

صدای پاهایی که از پله ها بالا میومدن به گوش رسید... سنگین و مصمم. هیونجین سریع از روی فیلیکس بلند شد و به سمت در رفت ولی قبل از اینکه دستش به دستگیره برسه، یک مشت محکم به در کوبیده شد.

صدا: هیونجین... میدونم اونجایی. یه مهمون داری... از ژاپن اومده مخصوصاً برای دیدن تو. بیا پایین که خجالت نکشیمش.

هیونجین دندانش رو به هم فشار داد و نگاهی به فیلیکس انداخت، نگاهی که توش هم خشم بود هم یه چیز دیگه... شاید نگرانی.

هیونجین: اینجا بمون... حتی به فکر فرار هم نیوفت. اگه برگشتم و نبینمت...

حرفش رو ناقص گذاشت و در رو باز کرد و بیرون رفت. فیلیکس صدای قفل خوردن در رو شنید و دلش قرص شد که هیونجین اون رو حبس کرده... ولی حداقل تا وقتی که برگرده، فیلیکس امان داشت. چند ثانیه بعد صدای پله ها رو شنید که هیونجین پایین میرفت.

و بعد... سکوت.

سکوتی که چند دقیقه طول کشید و بعد با صدای بلندی شکست.

بوم!

یک انفجار مهیب تمام خونه رو لرزوند. فیلیکس از جاش پرید و قلبش داشت از قفسه سینه خارج میشد. چند ثانیه بعد صدای تیراندازی متوالی به گوش رسید... تیراندازی که با جیغ و فریاد و صدای شکستن شیشه همراه بود.

فیلیکس داشت میلرزید، نمیدونست باید چیکار کنه، پاش شده بود و به سمت در رفته بود ولی جرأت باز کردنش رو نداشت. صدای درگیری شدیدی میومد، چندین گلوله، یه انفجار دیگه که خونه رو به لرزه درآورد، و بعد... همه چیز آروم شد.

سکوت. سکوتی سنگین و وحشتناک.

فیلیکس با بدن لرزان به گوشه تخت چسبیده بود و منتظر بود... نمیدونست منتظر چی.

حدود یک ساعت گذشت... ساعتی که براش مثل یک قرن طول کشید. هر صدای کوچیکی باعث میشد از جا بپره.

ناگهان صدای پله ها شنیده شد... پاهایی که به سختی کشیده میشدن، نفس‌های سنگین و بریده بریده... در باز شد و هیونجین با بدن زخ.می و لباسی که کاملاً به خو.ن آغشته بود، خودش رو به داخل اتاق کشاند.

صورتش پر از خو.ن بود، یه زخ.م عمیق روی شونه‌اش، و دست چپش رو محکم به شکمش فشار داده بود که خو.ن از لای انگشتهاش بیرون میزد. با آخرین توانش در رو بست و پشتش رو به در تکیه داد و آروم روی زمین لغزید و نشست.

چشمهاش نیمه باز بود، نفس‌هاش به سختی از گلوش خارج میشد، ولی وقتی نگاهش به فیلیکس افتاد... لبخند ضعیفی زد.

هیونجین: گ... گفتم که بمونی... راستی گفتی...

صداش به سختی از گلوش خارج شد. فیلیکس که تا اون لحظه خشکش زده بود، ناگهان به خودش اومد و دوید سمت هیونجین.

فیلیکس: خدای من... هیونجین... تو زخ.می شدی... این همه خو.ن...

دستاش داشت میلرزید، نمیدونست کجا رو لمس کنه، کجا رو نکنه. هیونجین با چشمای سنگین بهش نگاه کرد و با دست خو.نی‌اش دست فیلیکس رو گرفت.

هیونجین: ف... فیلیکس... نترس... من... من نمیمیرم... نه تا وقتی که... تو رو مال خودم نکنم...

لبخند شیطانی و خسته‌ای روی لبش نشست و بعد چشماش سنگین شدن و به آرومی بسته شدن، در حالی که دستش هنوز دست فیلیکس رو محکم گرفته بود.

فیلیکس داشت گریه میکرد، نمیدونست چرا، از ترس؟ از دلسوزی؟ از اینکه هیونجین رو در این حالت میدید؟ صداش رو بلند کرد و شروع کرد به تکان دادنش.

فیلیکس: هیونجین! بیدار شو! هیونجین! نمیتونی بمیری... نه الان... نه وقتی که من...

حرفش رو کامل نزد و فقط به بدن بی‌حرکت هیونجین خیره موند و اشکاش روی صورت خو.نی هیونجین میچکید.

...

ادامه دارد...









اینم از پارت ۶ بعد از گذشته چندین روز ببخشید دیر شد و ببخشید که افتضاح نوشتم ولی تنها چیزایی بود که به ذهنم می رسید بازم ببخشیدددددد😭😭😭😭😭😭😭😭😭مرسی از حمایت هاتون نانازیا ولی حمایت هاتون کم شده ولی بازم اشکال نداره از تمام کسانی که همیشه کنارمن خیلی ممنونم خیلی دوستونمممممممم بوس بهتون بانوهای من منتظر پارت های بعدی هیونی باشید🎀🥟🫶🏻🙃✨️





(*این رمان ادامه دارد و دارای هپی اند هست*)





#Hyunjin
دیدگاه ها (۲۹)

فیلیکس و هودیش معلومکه دوتا از بهترینان 👍🏻😊#Hyunjin

بین دو دنیاp21

بین دو دنیاp3

بین دو دنیاp11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط