╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★•
1️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ

باران از غروب شروع شده بود؛ آرام، ریز و پیوسته، طوری که انگار آسمان شهر هم خسته‌تر از آن بود که بتواند با صدای بلند گریه کند. طبقه‌ی آخر یکی از بلندترین برج‌های شهر، در پنت‌هاوسی بزرگ و سرد، چراغ‌های زرد کم‌نوری روشن بود. شیشه‌های سرتاسری خانه رو به شهر باز می‌شدند؛ به خیابان‌هایی که زیر نور نئون و چراغ ماشین‌ها می‌درخشیدند، به آدم‌هایی که پایین، کوچک و بی‌خبر از تنهاییِ کسی در آن ارتفاع زندگی می‌کردند. خانه گران‌قیمت بود؛ مبلمان سفید، میزهای مرمری، تابلوهای نقاشی اصل، قفسه‌هایی پر از کتاب‌های خوانده‌نشده، یک پیانوی سیاه براق کنار پنجره و آشپزخانه‌ای مدرن که تقریباً هیچ‌وقت بوی غذا نمی‌داد. اما با تمام آن ثروت، خانه حسِ خانه بودن نداشت. بیشتر شبیه یک هتل بزرگ و بی‌روح بود. و وسط آن همه تجمل، تو روی کاناپه‌ی بلند و کرم‌رنگ سالن خوابیده بودی. پتو تا زیر چانه‌ات بالا آمده بود، اما باز هم از سرما می‌لرزیدی. گونه‌هایت سرخ شده بودند، نه از سلامتی؛ از تب. موهایت آشفته روی پیشانی‌ات چسبیده بود و نفس‌هایت کوتاه، سنگین و نامنظم از سینه‌ات بیرون می‌آمدند. کنار کاناپه، روی میز شیشه‌ای، چند شیشه دارو، یک لیوان آب نیمه‌خورده، دستمال‌های مچاله‌شده و یک دماسنج افتاده بود. هیچ‌کس نبود که به آن‌ها توجه کند. هیچ‌کس نبود که بپرسد تب داری یا نه. هیچ‌کس نبود که بگوید چرا داروهایت را به‌موقع نمی‌خوری. مدت‌ها بود که به تنها بودن عادت کرده بودی. یا شاید نه؛ آدم هیچ‌وقت واقعاً به تنهایی عادت نمی‌کند، فقط یاد می‌گیرد طوری رفتار کند که انگار دیگر برایش مهم نیست. پول داشتی. آن‌قدر که می‌توانستی هر چیزی را بخری. اما نمی‌توانستی یک تماس واقعی بخری. نمی‌توانستی کسی را بخری که پشت در خانه‌ات بایستد و از روی نگرانی زنگ بزند. نمی‌توانستی کسی را بخری که شب‌ها، وقتی از شدت دل‌درد جمع می‌شوی، موهایت را از صورتت کنار بزند و بگوید: «من اینجام.» پزشک‌ها گفته بودند بیماری‌ات نادر است. اسم طولانی و پیچیده‌ای داشت، پر از واژه‌هایی که هیچ‌وقت حفظشان نکردی. فقط یک بخشش را به‌خاطر سپرده بودی؛ بخشی که دکتر با مکث، با صدایی آرام و نگاه پایین‌افتاده گفته بود: «اگر روند بیماری همین‌طور ادامه پیدا کنه… شاید حدود سه ماه.» سه ماه. نود روز. آن زمان، وقتی از مطب بیرون آمده بودی، مستقیم به این پنت‌هاوس برگشته بودی. آسانسور تا طبقه‌ی آخر بالا رفته بود، در باز شده بود و تو وارد خانه‌ای شده بودی که از همیشه بزرگ‌تر، ساکت‌تر و خالی‌تر به نظر می‌رسید. و حالا، هفته‌ها بعد، روی کاناپه خوابیده بودی؛ با تب، سرفه، درد شدید شکم و خستگی‌ای که حتی خواب هم نمی‌توانست درمانش کند.

🪐ادامه داره...🪐
دیدگاه ها (۰)

فیک زندگی دوباره به زودیموضوع=یه دختر ميليارد تنها که یه بیم...

🗓 برنامه های مهم #بی_تی_اس 🗓📅 بر اساس تقویم ایران (شمسی)⏰ تم...

لطفا ما رو حمایت کنید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط