بعد از رفتنش فهمیدم بعضی تجربه‌ها شبیه زخم نیستند که خوب

بعد از رفتنش فهمیدم بعضی تجربه‌ها شبیه زخم نیستند که خوب شوند؛ شبیه دانشی‌اند که ناخواسته وارد تنت می‌شوند و دیگر نمی‌شود نادیده‌شان گرفت. دانشی که نه با فکر می‌آید، نه با تصمیم، بلکه آرام‌آرام در رفتار، در مکث‌ها، در واکنش‌های ناخودآگاه جا خوش می‌کند. من چیزی را فهمیدم که دلم نمی‌خواست بفهمم: این‌که آدم می‌تواند آن‌قدر باور کند که خودش را آرام‌آرام خاموش کند، بی‌آنکه دقیق بداند خاموش شدن از کجا شروع شد. خاموشی نه با یک اتفاق بزرگ، بلکه با عقب کشیدن‌های کوچک، با نادیده گرفتنِ صداهای درونی، با ترجیحِ دوام به صداقت. فهمیدم بعضی تکیه‌ها، اگرچه گرم‌اند، اما وزن‌شان بیشتر از توانِ نگه‌داشتنِ توست؛ و وقتی وزن از حد بگذرد، حتی چیزهای امن هم می‌توانند فروبریزند.
فهمیدم بدن زودتر از عقل می‌شکند و وقتی می‌شکند، دیگر با توضیح آرام نمی‌گیرد. بدن دلیل نمی‌فهمد، توجیه نمی‌پذیرد؛ فقط واکنش نشان می‌دهد. حالا چیزی درون من هست که نمی‌خواهم داشته باشمش؛ نه اسم دارد، نه شکل، فقط حضوری‌ست دائمی، مثل فشاری خفیف که هیچ‌وقت کاملاً از بین نمی‌رود. هر بار که بیدار می‌شود، یادم می‌اندازد چه‌قدر نزدیک بود خودم را کامل جا بگذارم، چه‌قدر آسان ممکن بود از خودم عبور کنم، فقط برای اینکه چیزی بماند.
دلم می‌خواهد خاموشش کنم، نه با فراموشی، نه با جایگزین، نه با وانمود کردن به خوب بودن؛ فقط با سکوتی عمیق. سکوتی که در آن مجبور نباشم هر روز همان سقوط را دوباره زندگی کنم، هر روز خودم را از نو جمع کنم، هر روز ثابت کنم هنوز ایستاده‌ام.
من خسته‌ام؛ نه از غم، نه از آدم‌ها. خسته‌ام از این‌که بیداری، بعد از بعضی تجربه‌ها، دیگر شبیه رشد نیست، شبیه بار اضافه است. از این‌که ذهنم چیزی را فهمیده که دلم هنوز آمادگیِ حملش را ندارد. خسته‌ام از این‌که هر واکنش ساده، هر نزدیکیِ معمولی، باید از لایه‌ای از احتیاط عبور کند. از این‌که دیگر هیچ احساسی بی‌هزینه نیست و هر بار که چیزی در من تکان می‌خورد، هم‌زمان صدایی می‌پرسد: «ارزشش را دارد؟»
خسته‌ام از این آگاهیِ دائمی که نمی‌گذارد رها باشم. از این‌که دیگر نمی‌توانم بی‌فکر تکیه بدهم، بی‌محاسبه باور کنم، بی‌نگرانی دل بسپارم. خسته‌ام از این‌که حتی وقتی آرامم، آرامشم شبیه سکوتِ قبل از فروپاشی‌ست، نه آسودگی. از این‌که بدنم چیزهایی را به خاطر می‌آورد که من دلم می‌خواهد فراموششان کند، و هر بار، بدون اجازه، همان هشدار قدیمی را تکرار می‌کند.
من خسته‌ام از دانستنی که دیگر نمی‌شود ندانست. از این‌که فهمیده‌ام بعضی مرزها اگر یک‌بار شکسته شوند، دیگر هیچ‌وقت به شکل اول برنمی‌گردند. از این‌که حالا می‌دانم نابودی همیشه ناگهانی نیست؛ گاهی آرام است، تدریجی، در پوششِ دوست داشتن و باور. خسته‌ام از این‌که باید مراقب خودم باشم، نه چون ضعیفم، چون یک‌بار دیدم اگر مراقب نباشم، چقدر عمیق می‌شود فرو رفت. من از این خستگی نمی‌خواهم عبور کنم، فقط می‌خواهم کمی سبک‌تر شود. می‌خواهم روزی برسد که این بیداری دیگر هر لحظه خودش را یادآوری نکند. که بتوانم بدون ترس از تکرار، بدون وحشت از نابودی، فقط باشم. اما فعلاً، این خستگی بخشی از من است؛ نشانه‌ی چیزی که از سر گذرانده‌ام، و چیزی که دیگر نمی‌خواهم دوباره تجربه‌اش کنم.
دیدگاه ها (۰)

هیچکس را باور ندارم، هیچ آدمی را‌. و هرچه بیشتر به کسی اهمیت...

چند سال پیش،درست یه همچین روزی،هول و هوش همین ساعت ها،حوالی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط