رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۴۹ }🌔
×با صدای آلارم گوشی کسی از خواب بیدار شدم ...
نگاهم به کنار میز دادم که گوشی کوک روش بود و همینجوری داشت بوق میخورد....
گوشی رو قطع کردم و شاکی به سمت کوک برگشتم که چشماش باز بود....
- صبح بخیر
× تو که بیداری چرا گوشیت رو قطع نمیکنی ( عصبی)
× خواستم دوباره بخوابم واسه همین خودم رو کامل زیر پتو بردم ... که جسه سنگینی روی خودم حس کردم..
ویو کوک:
- نمیخوای به شوهرت صبح بخیر بگی... (با حالت تهدید)
× الان داری تهدید میکنی...
- وای دختره خنک کوچولو من ( توی دلش میگه)
- اره بود..
× از روم بلند شو..
- بلند نشم چی...
× هیچی همینجا باش تا بپوسی...
× کوک از روم بلند شد...
صدایی ازش نمی اومد یعنی رفته...
سرمو از زیر پتو خارج کردم که کوک جلو صورتم بود..
- نگران من بودی ( خنده)
× بیشور سکته کردم ( خنده)
× از کارش خندای کردم که کوک شروع به حرف زدن کرد...
- من باید برم شرکت حواست به خودت و لنا باشه...
× باش...
- خداحافظ ( بوسی روی لب های ات میزاره)
× خداحافظ...
× کوک از اتاق خارج شد و من هنوز به جای خالیش نگاه میکردم...
چشمم از روی در برداشتم و دوباره خوابیدم....
ساعت ۱۱:
× از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت انداختم....
سریع از جام بلند. شدم و به سمت سرویس رفتم و بعد از انجام دادم کارم از سرویس خارج شدم و به سمت کمد رفتم ...
لباسی خرسی به همراه شلوارش برداشتم و تنم کردم...
از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه خونه رفتم ...
که متوجه مامان کوک شدم که داشت به لنا صبحونه میداد که نگاهش به من خورد...
مامان کوک: او ات عزیزم بیدار شدی...
× بله .. صبح بخیر... البته ظهر بخیر...( خنده)
مامان کوک: ات عزیزم تا هر وقت دوست داشتی بخواب... تو که خدمتکار نیستی که بخوای مثل بقیه زود بیدار بشی...
الان کالیرا عین یک خرس خوابه
× ( خنده)
× روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه....
که لنا پرید بغلم...
& ات ...
× جونم...
& برای فردا باید نقاشی بکشم کمکم میکنی ...
× اره عزیزم ظهر میام باهام بکشیم...
& مرسی اتم.... ( بوسی روی لپ ات میزنه)
× درحال حرف زدن با لنا بودم
که مامان کوک لیوان آب میوه رو جلوم میزاره....
مامان کوک : بخور عزیزم...
× ممنونم ...
✓ اره دیگه نیومده عزیز دور دونه شده......
× با حرف فردی... که حس شیشم میگفت اهیون باشه ... صندلیم رو چرخوندم که با صورت در هم شده و عصبیش توجه ام جلب شد...
همین که خواستم جوابش بدم لنا شروع
به حرف زدن کرد...
& عین تو که نیست... دختره حسود زشت...
× از حرفای لنا خندم گرفت سعی کردم خندم رو به روز ندم که همینطور شد...
× نگاهی به اهیون کردم که کنترل تلویزیونی که دستش بود رو محکم روی زمین پرت کرد و به سمت لنا اومد...
از جام بلند شدم و لنا رو پشت سرم بردم..
✓ تو...
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
حمایت بالا باشه پارت بعد رو میزارم 💖💖
×با صدای آلارم گوشی کسی از خواب بیدار شدم ...
نگاهم به کنار میز دادم که گوشی کوک روش بود و همینجوری داشت بوق میخورد....
گوشی رو قطع کردم و شاکی به سمت کوک برگشتم که چشماش باز بود....
- صبح بخیر
× تو که بیداری چرا گوشیت رو قطع نمیکنی ( عصبی)
× خواستم دوباره بخوابم واسه همین خودم رو کامل زیر پتو بردم ... که جسه سنگینی روی خودم حس کردم..
ویو کوک:
- نمیخوای به شوهرت صبح بخیر بگی... (با حالت تهدید)
× الان داری تهدید میکنی...
- وای دختره خنک کوچولو من ( توی دلش میگه)
- اره بود..
× از روم بلند شو..
- بلند نشم چی...
× هیچی همینجا باش تا بپوسی...
× کوک از روم بلند شد...
صدایی ازش نمی اومد یعنی رفته...
سرمو از زیر پتو خارج کردم که کوک جلو صورتم بود..
- نگران من بودی ( خنده)
× بیشور سکته کردم ( خنده)
× از کارش خندای کردم که کوک شروع به حرف زدن کرد...
- من باید برم شرکت حواست به خودت و لنا باشه...
× باش...
- خداحافظ ( بوسی روی لب های ات میزاره)
× خداحافظ...
× کوک از اتاق خارج شد و من هنوز به جای خالیش نگاه میکردم...
چشمم از روی در برداشتم و دوباره خوابیدم....
ساعت ۱۱:
× از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت انداختم....
سریع از جام بلند. شدم و به سمت سرویس رفتم و بعد از انجام دادم کارم از سرویس خارج شدم و به سمت کمد رفتم ...
لباسی خرسی به همراه شلوارش برداشتم و تنم کردم...
از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه خونه رفتم ...
که متوجه مامان کوک شدم که داشت به لنا صبحونه میداد که نگاهش به من خورد...
مامان کوک: او ات عزیزم بیدار شدی...
× بله .. صبح بخیر... البته ظهر بخیر...( خنده)
مامان کوک: ات عزیزم تا هر وقت دوست داشتی بخواب... تو که خدمتکار نیستی که بخوای مثل بقیه زود بیدار بشی...
الان کالیرا عین یک خرس خوابه
× ( خنده)
× روی صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه....
که لنا پرید بغلم...
& ات ...
× جونم...
& برای فردا باید نقاشی بکشم کمکم میکنی ...
× اره عزیزم ظهر میام باهام بکشیم...
& مرسی اتم.... ( بوسی روی لپ ات میزنه)
× درحال حرف زدن با لنا بودم
که مامان کوک لیوان آب میوه رو جلوم میزاره....
مامان کوک : بخور عزیزم...
× ممنونم ...
✓ اره دیگه نیومده عزیز دور دونه شده......
× با حرف فردی... که حس شیشم میگفت اهیون باشه ... صندلیم رو چرخوندم که با صورت در هم شده و عصبیش توجه ام جلب شد...
همین که خواستم جوابش بدم لنا شروع
به حرف زدن کرد...
& عین تو که نیست... دختره حسود زشت...
× از حرفای لنا خندم گرفت سعی کردم خندم رو به روز ندم که همینطور شد...
× نگاهی به اهیون کردم که کنترل تلویزیونی که دستش بود رو محکم روی زمین پرت کرد و به سمت لنا اومد...
از جام بلند شدم و لنا رو پشت سرم بردم..
✓ تو...
ادامه دارد...🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
حمایت بالا باشه پارت بعد رو میزارم 💖💖
- ۱۰۱.۵k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط