swim with me👅
swim with me👅
#swim_with_me
𝑷𝑻 18
ویو هویج:
ات با کمال پر رویی نشست روی کاناپه و پسر رو با خودش کشید تا بشینه، به سانهی اشاره کرد رو به روشون بشینه طوری که انگاری که دخترک صاحب خونست.
سانهی نفسشو با استرس بیرون داد و نشست.
هوسوک فقط داشت نگاه میکرد، یعنی ات سانهی رو میشناسه؟ چطور ممکنه اونا فقط دو ساله به این شهر اومدن و ات یه سالم نشده که اومده.
رشته افکار هوسوک با حرف زدن دختر پاره شد، دختر جدی گفت:
=بگو
+درباره چی عزیزم؟
=خنگ بازی در نیار سانهی
+مودب باش، هوسوکا، دوستت خیلی بی ادبه نمیخوای چیزی بگی؟
پسر که گیج شده بود و کلی سوال از ذهنش میگذشتن
گفت: نه اتفاقا میخوام درباره خودم بدونم.
+من چیزی نمیدونم...
=هوسوک... شما انباری یا اتاق زیرشیروونی دارین؟
_اره
+نه!
=راهنماییم کن.
سانهی پرید وسط راه.
+باشه..!... باشه میگم
=خوبه... زودتر شروع کن وقت نداریم.
+من چیز زیادی نمیدونم...فقط ما باهم یه حرفی داشتیم به خاطر طلا...
=اها... و انتظار داری من باور کنم؟ هوسوکا بهتره بریم اتاق زیر شیروونی اونجا بیشتر از سانهی اطلاعات داره.
+باشه باشه میگم...
سانهی نفس عمیقی کشید و لرزون بیرون داد زمان حرف زدن به انگشتاش نگاه میکرد.
+تو و هوسوک... کاپل بودین...
_= چی!؟ ما؟!
سانهی سر تکون داد....
+شماها... جز باند مافیا بودین... یکی از قدرتمندترین کاپلای مافیا که با عشقشون قدرتمند بودن. متهد، و پشت هم بودین.
_چـ...ـی؟...
+بعد یکی از عملیات ها که داشتین به خونه برمیگشتین دشمنتون...با ماشین بهتون برخورد کردن و باعث تصادف زنجیره ای شد.
سانهی به ات نگاه کرد
تو برای اینکه هوسوک اسیب نبینه خودتو به خطر انداختی و وقتی ماشین تصادف کرد در ماشین کنده شد و تو پرت شدی بیرون و ما گمت کردیم، هوسوک تو ماشین بود که ماشین ملق زد و تریلی نزدیک بود لهش کنه...
وقتی دشمنا فکر کردن مردین سریع فرار کردن، هوسوکو پیدا کردیم تو ماشین. اولش فکر کردیم مرده ولی بعد سه ماه حالش خوب شد اما تو رو گم کرده بودیم و بعد دوماه فهمیدیم که یکی تو رو پیدا کرده بود و به بیمارستان رسونده بود...
وقتی هوسوک کامل خوب شد اوردمش این شهر تا ازت دور باشه...
_چرا...چرا اینکارو کردی؟ چرا حقیقتو پنهان کردی؟
+تا از هردوتون محافظت کنم... فهمیدم که حافظتون پاک شده پس براتون هویت جدید ساختم هچیکاری نکردم فقط سن هاتونو تغییر دادم و شما تبدیل شدین به بچه دبیرستانی...
به هوسوک گفتم که داشته تنها رانندگی میکرده که تصادف کرده و تنها بوده.اینجوری برای هردوتون بهتر بود.
=بهتر؟ میدونی چند ساله داریم با این کابوسا و خاطرات نامفهوم زجر میکشیم؟ که حتی یه خواب راحتم نداشتیم سانهی؟
+من از صمیم قلبم متاسفم ولی من از یه چیزی میترسم...
_چی؟ اینکه به خطر میفتیم؟باورم نمیشه چند سال... و من حتی به خودم ذره ای شک نکردم، چقدر احمقم.
+لطفا اینجوری نگو... من میترسم... از اینکه... باوجود پاک شدن حافظتون الان که فهمیدین کی هستین میخواید به مافیا برگردین؟
و مهم تر از اون هنوز عاشق هم هستین؟...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید نینیا مجبور شدم دوباره بزارم یادم رفته بود ادیت شخمیو بزارم 🎀
کسی فکرشو میکرد ات و هوسوکی همچین کسایی باشن؟ 🤝🏻
به نظرتون سانهی کار درستی کرد؟ خودم نومودونم🤷🏻♀️
شرایط: 🦭
لایک: ۳٠
کامنت: ۱۵
بازنشر: ۶
.
.
.
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
#swim_with_me
𝑷𝑻 18
ویو هویج:
ات با کمال پر رویی نشست روی کاناپه و پسر رو با خودش کشید تا بشینه، به سانهی اشاره کرد رو به روشون بشینه طوری که انگاری که دخترک صاحب خونست.
سانهی نفسشو با استرس بیرون داد و نشست.
هوسوک فقط داشت نگاه میکرد، یعنی ات سانهی رو میشناسه؟ چطور ممکنه اونا فقط دو ساله به این شهر اومدن و ات یه سالم نشده که اومده.
رشته افکار هوسوک با حرف زدن دختر پاره شد، دختر جدی گفت:
=بگو
+درباره چی عزیزم؟
=خنگ بازی در نیار سانهی
+مودب باش، هوسوکا، دوستت خیلی بی ادبه نمیخوای چیزی بگی؟
پسر که گیج شده بود و کلی سوال از ذهنش میگذشتن
گفت: نه اتفاقا میخوام درباره خودم بدونم.
+من چیزی نمیدونم...
=هوسوک... شما انباری یا اتاق زیرشیروونی دارین؟
_اره
+نه!
=راهنماییم کن.
سانهی پرید وسط راه.
+باشه..!... باشه میگم
=خوبه... زودتر شروع کن وقت نداریم.
+من چیز زیادی نمیدونم...فقط ما باهم یه حرفی داشتیم به خاطر طلا...
=اها... و انتظار داری من باور کنم؟ هوسوکا بهتره بریم اتاق زیر شیروونی اونجا بیشتر از سانهی اطلاعات داره.
+باشه باشه میگم...
سانهی نفس عمیقی کشید و لرزون بیرون داد زمان حرف زدن به انگشتاش نگاه میکرد.
+تو و هوسوک... کاپل بودین...
_= چی!؟ ما؟!
سانهی سر تکون داد....
+شماها... جز باند مافیا بودین... یکی از قدرتمندترین کاپلای مافیا که با عشقشون قدرتمند بودن. متهد، و پشت هم بودین.
_چـ...ـی؟...
+بعد یکی از عملیات ها که داشتین به خونه برمیگشتین دشمنتون...با ماشین بهتون برخورد کردن و باعث تصادف زنجیره ای شد.
سانهی به ات نگاه کرد
تو برای اینکه هوسوک اسیب نبینه خودتو به خطر انداختی و وقتی ماشین تصادف کرد در ماشین کنده شد و تو پرت شدی بیرون و ما گمت کردیم، هوسوک تو ماشین بود که ماشین ملق زد و تریلی نزدیک بود لهش کنه...
وقتی دشمنا فکر کردن مردین سریع فرار کردن، هوسوکو پیدا کردیم تو ماشین. اولش فکر کردیم مرده ولی بعد سه ماه حالش خوب شد اما تو رو گم کرده بودیم و بعد دوماه فهمیدیم که یکی تو رو پیدا کرده بود و به بیمارستان رسونده بود...
وقتی هوسوک کامل خوب شد اوردمش این شهر تا ازت دور باشه...
_چرا...چرا اینکارو کردی؟ چرا حقیقتو پنهان کردی؟
+تا از هردوتون محافظت کنم... فهمیدم که حافظتون پاک شده پس براتون هویت جدید ساختم هچیکاری نکردم فقط سن هاتونو تغییر دادم و شما تبدیل شدین به بچه دبیرستانی...
به هوسوک گفتم که داشته تنها رانندگی میکرده که تصادف کرده و تنها بوده.اینجوری برای هردوتون بهتر بود.
=بهتر؟ میدونی چند ساله داریم با این کابوسا و خاطرات نامفهوم زجر میکشیم؟ که حتی یه خواب راحتم نداشتیم سانهی؟
+من از صمیم قلبم متاسفم ولی من از یه چیزی میترسم...
_چی؟ اینکه به خطر میفتیم؟باورم نمیشه چند سال... و من حتی به خودم ذره ای شک نکردم، چقدر احمقم.
+لطفا اینجوری نگو... من میترسم... از اینکه... باوجود پاک شدن حافظتون الان که فهمیدین کی هستین میخواید به مافیا برگردین؟
و مهم تر از اون هنوز عاشق هم هستین؟...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید نینیا مجبور شدم دوباره بزارم یادم رفته بود ادیت شخمیو بزارم 🎀
کسی فکرشو میکرد ات و هوسوکی همچین کسایی باشن؟ 🤝🏻
به نظرتون سانهی کار درستی کرد؟ خودم نومودونم🤷🏻♀️
شرایط: 🦭
لایک: ۳٠
کامنت: ۱۵
بازنشر: ۶
.
.
.
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#داستان_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#نامجون
#جین
#یونگی
#شوگا
#جیمین
#هوسوک
#جی_هوپ
#جونگ_کوک
#جی_کی
#ته_ته
- ۷۲۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط