جوان که هستیم، زمان را فرشی بیپایان میپنداریم که زیر پا
جوان که هستیم، زمان را فرشی بیپایان میپنداریم که زیر پاهایمان پهن شده است. روزها را چنان بیپروا خرج میکنیم که گویی کیسهی سکههای عمرمان را تهیشدنی نیست. اما حقیقت جوانی، شباهت عجیبی به چوبِ ترِ در آتش افتاده دارد؛ تا به خود میآییم، میبینیم پیش از آنکه گرمای مطلوبی ببخشد، در دودِ غفلت و روزمرگی سوخته و تنها خاکستری از حسرت بر جای گذاشته است.
جوانی، آن فصلِ کوتاهی است که در آن، «توانستن» و «خواستن» در بالاترین نقطهی تلاقی خود قرار دارند؛ اما تراژدی بزرگ انسان این است که این تلاقی را دیر میفهمد.
ما اغلب جوانی را نه در مسیر خلق کردن و زیستنِ اصیل، بلکه در ایستگاههای انتظار به آتش میکشیم؛ انتظار برای فردا، انتظار برای شرایط بهتر، یا درگیر شدن در روزمرگیهای تکراری که روحِ سرکش و جویای ما را آرامآرام مسخ میکند.
وقتی فرصت جوانی میسوزد، شعلهاش چشم را نمیسوزاند، بلکه سرمایِ جانکاهِ «ای کاشها» است که در میانسالی و پیری بر مغز استخوان مینشیند. نگاه کردن به پشت سر و دیدن راههای نرفته، استعدادهای شکوفانشده و زمانهایی که به هیچ فروخته شدهاند، دردناکترین رویارویی انسان با خویشتن است.
جوانی، آن فصلِ کوتاهی است که در آن، «توانستن» و «خواستن» در بالاترین نقطهی تلاقی خود قرار دارند؛ اما تراژدی بزرگ انسان این است که این تلاقی را دیر میفهمد.
ما اغلب جوانی را نه در مسیر خلق کردن و زیستنِ اصیل، بلکه در ایستگاههای انتظار به آتش میکشیم؛ انتظار برای فردا، انتظار برای شرایط بهتر، یا درگیر شدن در روزمرگیهای تکراری که روحِ سرکش و جویای ما را آرامآرام مسخ میکند.
وقتی فرصت جوانی میسوزد، شعلهاش چشم را نمیسوزاند، بلکه سرمایِ جانکاهِ «ای کاشها» است که در میانسالی و پیری بر مغز استخوان مینشیند. نگاه کردن به پشت سر و دیدن راههای نرفته، استعدادهای شکوفانشده و زمانهایی که به هیچ فروخته شدهاند، دردناکترین رویارویی انسان با خویشتن است.
- ۸.۳k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط