رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄
پارت ۱۵
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
(دیگه به بزرگی خودتون ببخشید یکم اهم اهم داره😂🔞)
جونگکوک جلو رفت و با عطر توت فرنگی که به مشامش خورد خشکش زد.
این تهیونگه؟ جونگکوک با تعجب لب زد.
_تهیونگ.....
تهیونگ با صدایش با شوک برگشت، با یاداوری کارهای قبلی جونگکوک اخم کرد ولی لحنش رو با احترام نگه داشت.
_شما اینجا چیکار میکنید، شاهزاده جئون؟
جونگکوک نزدیک تر رفت، دمش با علاقه ناخوداگاه تکان میخورد.
_این واقعا تویی؟...
_قراره کی باشه؟
_تو... در این شکل خیلی زیبایی...
قبل از اینکه به خودش بیاد این کلمات از دهانش خارج شدند.
تهیونگ خواست بره که جونگکوک جلویش رو گرفت.
_به حرفم گوش کن تهیونگ...
تهیونگ خواست از کنارش رد بشه که جونگکوک با دندان هایش پشت گردن تهیونگ رو گرفت، تهیونگ طبق غریزه اش بی حرکت ایستاد.
جونگکوک تهیونگ رو جلوی خودش گزاشت. تهیونگ با اخم و لجبازی جلویش ایستاد.
_ازم چی میخوای؟! ولم کن!
_من الفای مقدر شده ات هستم یادت هست؟
_فعلا که هیچ نشانه ای از تو روی من نیست... ضمنا میدونم پدرت بهت اجازه نمیده با من باشی
_اگه بدون اینکه پدرم بفهمه تصاحبت کنم چی؟
تهیونگ قدمی به عقب برداشت
_منظورت چیه؟...
_بیا مخفیانه رابطه داشته باشیم.
_هرگز!
_تهیونگ، هرچیزی بخوای بهت میدم فقط بدنت رو در اختیار من بزار
_من سبزی نیستم که بری پول بدی بخری!
_تو به هر حال مال منی... بلاخره میتونم پدرم رو راضی کنم تا باهات ازدواج کنم
_کی گفته قراره پیشنهادت رو قبول کنم؟! من وارد رابطه ای که با هوس شکل بگیره نمیشم، رابطه باید با عشق باشه.
جونگکوک پوزخندی زد و به تهیونگ نزدیک شد
_عشق؟ عشق در دنیای من معنایی نداره تهیونگ... فقط قدرت و احترام... من تورو تصاحب میکنم، چه دوست داشته باشی چه نه، بلاخره عروسک شخصی خودم میشی
تهیونگ با ترس از حرف های جونگکوک،قدمی به عقب برداشت و ناگهان با تمام سرعت فرار کرد اما سرعت الفای جونگکوک بیشتر بود.
جونگکوک روی تهیونگ افتاد و به شکم روی زمین میخکوبش کرد.
گردنش رو محکمی گاز گرفت، تهیونگ مجبور شد بی حرکت بایستد و ناله ای با درد کرد.
جونگکوک عطرش رو روی بدن تهیونگ پخش کرد و غده بویایی اش رو گاز گرفت.
_پاهات رو باز کن....
پارت ۱۵
نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان ها و اتفاقات ساخته ذهن من هستن و هر بی احترامی به شخصیت ها واقعی نیست پس جدی نگیرید، این فقط یک رمانه!!»
(دیگه به بزرگی خودتون ببخشید یکم اهم اهم داره😂🔞)
جونگکوک جلو رفت و با عطر توت فرنگی که به مشامش خورد خشکش زد.
این تهیونگه؟ جونگکوک با تعجب لب زد.
_تهیونگ.....
تهیونگ با صدایش با شوک برگشت، با یاداوری کارهای قبلی جونگکوک اخم کرد ولی لحنش رو با احترام نگه داشت.
_شما اینجا چیکار میکنید، شاهزاده جئون؟
جونگکوک نزدیک تر رفت، دمش با علاقه ناخوداگاه تکان میخورد.
_این واقعا تویی؟...
_قراره کی باشه؟
_تو... در این شکل خیلی زیبایی...
قبل از اینکه به خودش بیاد این کلمات از دهانش خارج شدند.
تهیونگ خواست بره که جونگکوک جلویش رو گرفت.
_به حرفم گوش کن تهیونگ...
تهیونگ خواست از کنارش رد بشه که جونگکوک با دندان هایش پشت گردن تهیونگ رو گرفت، تهیونگ طبق غریزه اش بی حرکت ایستاد.
جونگکوک تهیونگ رو جلوی خودش گزاشت. تهیونگ با اخم و لجبازی جلویش ایستاد.
_ازم چی میخوای؟! ولم کن!
_من الفای مقدر شده ات هستم یادت هست؟
_فعلا که هیچ نشانه ای از تو روی من نیست... ضمنا میدونم پدرت بهت اجازه نمیده با من باشی
_اگه بدون اینکه پدرم بفهمه تصاحبت کنم چی؟
تهیونگ قدمی به عقب برداشت
_منظورت چیه؟...
_بیا مخفیانه رابطه داشته باشیم.
_هرگز!
_تهیونگ، هرچیزی بخوای بهت میدم فقط بدنت رو در اختیار من بزار
_من سبزی نیستم که بری پول بدی بخری!
_تو به هر حال مال منی... بلاخره میتونم پدرم رو راضی کنم تا باهات ازدواج کنم
_کی گفته قراره پیشنهادت رو قبول کنم؟! من وارد رابطه ای که با هوس شکل بگیره نمیشم، رابطه باید با عشق باشه.
جونگکوک پوزخندی زد و به تهیونگ نزدیک شد
_عشق؟ عشق در دنیای من معنایی نداره تهیونگ... فقط قدرت و احترام... من تورو تصاحب میکنم، چه دوست داشته باشی چه نه، بلاخره عروسک شخصی خودم میشی
تهیونگ با ترس از حرف های جونگکوک،قدمی به عقب برداشت و ناگهان با تمام سرعت فرار کرد اما سرعت الفای جونگکوک بیشتر بود.
جونگکوک روی تهیونگ افتاد و به شکم روی زمین میخکوبش کرد.
گردنش رو محکمی گاز گرفت، تهیونگ مجبور شد بی حرکت بایستد و ناله ای با درد کرد.
جونگکوک عطرش رو روی بدن تهیونگ پخش کرد و غده بویایی اش رو گاز گرفت.
_پاهات رو باز کن....
- ۵۵۶
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط