part

#part14
#hana

پا‌هام دیگه جون نداشتن، اما نمی‌تونستم بایستم. فقط می‌دویدم، نفس‌هام بریده‌بریده بیرون می‌اومد. خیابون خلوت بود، صدای قدم‌های خودم مثل پتک توی گوشم می‌کوبید. هر چند قدم یه‌بار حس می‌کردم کسی پشت سرمه. حتی جرئت برگردوندن سرم رو نداشتم.


ساختمون قدیمی‌مون از دور پیدا شد. تنها چیزی که می‌تونست توی اون لحظه بهم حس امنیت بده، همون در آهنی زنگ‌زده بود. کیفمو محکم‌تر گرفتم و قدم‌هام رو تندتر کردم.


وقتی رسیدم جلوی در، کلیدو با عجله از کیفم بیرون کشیدم. اما دستام اونقدر می‌لرزید که کلید از بین انگشتام سر خورد و افتاد زمین. صدای برخورد فلز با آسفالت توی کوچه‌ی ساکت، مثل انفجار بلند شد.


با وحشت اطرافمو نگاه کردم. کوچه خالی بود. حتی یه گربه هم نبود. ولی قلبم باور نمی‌کرد. قلبم مطمئن بود که یه نگاه سنگین از جایی داره تعقیبم می‌کنه.


خم شدم، کلید رو از زمین برداشتم. وقتی دوباره ایستادم، یه نفس عمیق کشیدم. دندونام بی‌اختیار به هم می‌خوردن. سعی کردم کلیدو توی قفل فرو کنم، اما چند بار خطا رفتم. هر بار صدای تق‌تق بی‌دلیل بلندتر از حد معمول توی گوشم می‌پیچید.


زمزمه کردم:
– «زود باش... زود باش لعنتی...»


بالاخره قفل چرخید. در با صدای بلندی باز شد. انگار کل کوچه از اون صدا لرزید. سریع پریدم داخل و در رو محکم بستم. کمرمو تکیه دادم به در و برای چند لحظه چشمامو بستم.


نفس‌نفس می‌زدم. توی اون تاریکی نیمه‌روشن راهرو، همه‌چیز غریبه به نظر می‌رسید. حتی خونه‌ای که باید امن‌ترین جا برام باشه، حالا شبیه یه زندون پر از سایه شده بود.


گوش دادم. سکوت مطلق بود. نه صدای قدمی، نه نفسی، نه حرکتی... اما این سکوت از هر صدایی ترسناک‌تر بود.


با دستای لرزون صورتمو گرفتم.
– «خدایا... فقط یه خیال بود... فقط یه خیال...»


اما ته دلم می‌دونستم خیال نبود. اون نگاه‌ها واقعی بودن. اون جمله که شنیدم – "رئیس گفته امشب..." – واقعی بود.



کلید هنوز توی دستم بود. محکم توی مشت فشارش دادم، انگار می‌خواستم باهاش خودمو از این دنیای تاریک محافظت کنم. نفس عمیقی کشیدم، ولی بوی فلز سرد کلید هم مثل یادآور حقیقت بود:
من هرچقدر هم فرار کنم... اون مرد هنوز سایه‌ش روی زندگیمه...


۱۰ تا لایک
۱۰ تا کامنت
مرسییییی عشقامممم💙✨️
دیدگاه ها (۰)

فالوش کنید این کیوت و ناز رو❤️✨️https://wisgoon.com/jiminshi...

#part13#hanaقدم‌هامو تند کردم و پیچیدم توی کوچه بعدی. اما او...

part5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط