یک عصر تابستان
پارت ۶
اولین دیدارش با سهراب بعد از سالها، همان روز بود. او تبدیل به یک مرد شده اما در ذهن مهتاب همان پسربچهی مهربان کودکی هایش است. نزدیک ده سال میشد که یکدیگر را ندیده بودند. سهراب آمده بود تا برایش غذا بیاورد. خوب به یاد دارد که غذای آن سیزده، جیگر بود و سهراب برایش چلوجوجه خرید. چطور میدانست او ان غذا رو دوست ندارد و برایش چیز دیگری خرید؟
هنوز جواب این سوال برایش مبهم است. وقتی که از او پرسید، فقط لبخندی زد و گفت: «از بچگی هات یادم مونده» یعنی بعد آن همه مدت هنوز یادش بود؟
کامل به یاد داشت که ان روز چقدر قشنگ پسر عمه دلداریش داد. چه حرف های دوست داشتنی زد که قلب مهتاب نوجوان را لرزاند: «دختر دایی خودت رو انقدر غصه نده باشه؟ حیف اون چشم های خوشگلت؟ میخوای داخل درس ها کمکت کنم یا اصلا میخوای ببرمت بیرون تا تو هم سیزده رو بیرون رفته باشی؟ هرکاری بگی میکنم فقط اینجوری گریه نکن»
برای دختری که اشک هایش خریداری نداشت، این حرف ها ارزش زیادی برایش داشت. بماند که سهرابِ غریبه، از کودکی یادش بود که مهتاب جگر نمیخورد اما پدر و مادرش نه. به همین دلیل برایش غذای جداگانهای گرفت.
بعد از آن روز سهراب در نگاهش خاص شد. میدانست که نمیتواند راجب احساستش به هیچکس بگوید حتی خود او، پس پنهانی نگاه میکرد. پنهانی نزدیک میشد و حرف میزد. نمیدانست اسمش را عشق بگذارد یا چیز دیگری اما میخواست بیشتر کنار سهراب باشد. بعد از آن بیشتر در مهمانی ها شرکت میکرد تا او را ببیند. حتی یکبار سهراب بلند شد تا در پذیرایی به او کمک کند، درحالی که میتوانست مثل بقیهی پسرها بنشیند و به دختر ها متلک بیندازد. همان موقع ها این احتمال را به قلبش راه داد که نکند او واقعا من را دوست داشته باشد؟ هرچند همهی این احساسات فقط چند ماه دوام آوردند. زمانی که خبر رفتن سهراب برای خواستگاری از یک دختر دیگر را شنید، فهمید انقدر ها هم خاص نبوده. فهمید سهراب فقط با او مهربان بوده و او که تشنهی محبت، چه چیزها برداشت کرده. چقدر خیال بافته و حالا همهاش را باید باز میکرد و دوباره میبافت. نتیجهی کنکور و این اتفاق از او یک مهتاب افسرده ساخت که به زور علی و روانشناس دوباره توانست سرپا شود. آن زمان تنها موقعی بود که پدر و مادر به او توجه نشان دادند. بعد از آن سهراب را به فراموشی سپرد تا تمرکز بیشتری روی درس هایش داشته باشد. دیگر درس گرفت تا هرگز دوباره اینطور خیالی به دلش راه ندهد. شد مثل علی که فراری از مهمانی هایی بود که سهراب در آن حضور داشت و حالا درست زمانی که دیگر سهراب را از خاطر برده، اینطور شد.
از همان لحظه که حرف های عمه را شنید این هیجان را در قلبش احساس میکرد. یعنی واقعا آن احساس هایش اشتباه نبوده؟ سهراب واقعا او را دوست داشته؟
خوشحال بود که سهراب سراغش آمده اما او دیگر آن دختر سادهی تشنه محبت نیست. حالا میداند زندگی مشترک چیزی بیشتر از عشق است. درست است که سهراب در ذهنش همیشه مهربان و با درک تر از بقیه پسر ها بوده اما این دلیل نمیشد که مرد خوبی برای زندگی باشد. تنها محبت نمیتواند مثلث عشقش را کامل کند. این دلیل استرس و نگرانی است که در دلش کنار هم باعث دل اشوبهی او میشود.
بعضی چیزها را فقط زمان حل میکرد. حالا هرچقدر هم مینشست و مینوشت نه میتوانست بیش از این سهراب بشناسد و نه جواب بله یا خیری پیدا کند. فقط میدانست که آن علاقهی فراموش شدهی او دربارهی سهراب، دوباره بیدار شده و نباید بگذارد این افسار انتخابش را بدست بگیرد. فردا روز مهمی است و حالا که با نوشتن کمی آرام شده وقتش است تا به آغوش خواب برگردد.
ادامه دارد...
ببخشید کوتاه شد 😢
این پایان فصل سه هست و نمیخواستم داخل همین پست فصل چهار رو شروع کنم.
اولین دیدارش با سهراب بعد از سالها، همان روز بود. او تبدیل به یک مرد شده اما در ذهن مهتاب همان پسربچهی مهربان کودکی هایش است. نزدیک ده سال میشد که یکدیگر را ندیده بودند. سهراب آمده بود تا برایش غذا بیاورد. خوب به یاد دارد که غذای آن سیزده، جیگر بود و سهراب برایش چلوجوجه خرید. چطور میدانست او ان غذا رو دوست ندارد و برایش چیز دیگری خرید؟
هنوز جواب این سوال برایش مبهم است. وقتی که از او پرسید، فقط لبخندی زد و گفت: «از بچگی هات یادم مونده» یعنی بعد آن همه مدت هنوز یادش بود؟
کامل به یاد داشت که ان روز چقدر قشنگ پسر عمه دلداریش داد. چه حرف های دوست داشتنی زد که قلب مهتاب نوجوان را لرزاند: «دختر دایی خودت رو انقدر غصه نده باشه؟ حیف اون چشم های خوشگلت؟ میخوای داخل درس ها کمکت کنم یا اصلا میخوای ببرمت بیرون تا تو هم سیزده رو بیرون رفته باشی؟ هرکاری بگی میکنم فقط اینجوری گریه نکن»
برای دختری که اشک هایش خریداری نداشت، این حرف ها ارزش زیادی برایش داشت. بماند که سهرابِ غریبه، از کودکی یادش بود که مهتاب جگر نمیخورد اما پدر و مادرش نه. به همین دلیل برایش غذای جداگانهای گرفت.
بعد از آن روز سهراب در نگاهش خاص شد. میدانست که نمیتواند راجب احساستش به هیچکس بگوید حتی خود او، پس پنهانی نگاه میکرد. پنهانی نزدیک میشد و حرف میزد. نمیدانست اسمش را عشق بگذارد یا چیز دیگری اما میخواست بیشتر کنار سهراب باشد. بعد از آن بیشتر در مهمانی ها شرکت میکرد تا او را ببیند. حتی یکبار سهراب بلند شد تا در پذیرایی به او کمک کند، درحالی که میتوانست مثل بقیهی پسرها بنشیند و به دختر ها متلک بیندازد. همان موقع ها این احتمال را به قلبش راه داد که نکند او واقعا من را دوست داشته باشد؟ هرچند همهی این احساسات فقط چند ماه دوام آوردند. زمانی که خبر رفتن سهراب برای خواستگاری از یک دختر دیگر را شنید، فهمید انقدر ها هم خاص نبوده. فهمید سهراب فقط با او مهربان بوده و او که تشنهی محبت، چه چیزها برداشت کرده. چقدر خیال بافته و حالا همهاش را باید باز میکرد و دوباره میبافت. نتیجهی کنکور و این اتفاق از او یک مهتاب افسرده ساخت که به زور علی و روانشناس دوباره توانست سرپا شود. آن زمان تنها موقعی بود که پدر و مادر به او توجه نشان دادند. بعد از آن سهراب را به فراموشی سپرد تا تمرکز بیشتری روی درس هایش داشته باشد. دیگر درس گرفت تا هرگز دوباره اینطور خیالی به دلش راه ندهد. شد مثل علی که فراری از مهمانی هایی بود که سهراب در آن حضور داشت و حالا درست زمانی که دیگر سهراب را از خاطر برده، اینطور شد.
از همان لحظه که حرف های عمه را شنید این هیجان را در قلبش احساس میکرد. یعنی واقعا آن احساس هایش اشتباه نبوده؟ سهراب واقعا او را دوست داشته؟
خوشحال بود که سهراب سراغش آمده اما او دیگر آن دختر سادهی تشنه محبت نیست. حالا میداند زندگی مشترک چیزی بیشتر از عشق است. درست است که سهراب در ذهنش همیشه مهربان و با درک تر از بقیه پسر ها بوده اما این دلیل نمیشد که مرد خوبی برای زندگی باشد. تنها محبت نمیتواند مثلث عشقش را کامل کند. این دلیل استرس و نگرانی است که در دلش کنار هم باعث دل اشوبهی او میشود.
بعضی چیزها را فقط زمان حل میکرد. حالا هرچقدر هم مینشست و مینوشت نه میتوانست بیش از این سهراب بشناسد و نه جواب بله یا خیری پیدا کند. فقط میدانست که آن علاقهی فراموش شدهی او دربارهی سهراب، دوباره بیدار شده و نباید بگذارد این افسار انتخابش را بدست بگیرد. فردا روز مهمی است و حالا که با نوشتن کمی آرام شده وقتش است تا به آغوش خواب برگردد.
ادامه دارد...
ببخشید کوتاه شد 😢
این پایان فصل سه هست و نمیخواستم داخل همین پست فصل چهار رو شروع کنم.
- ۸۱۴
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط