˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارت

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۲ پارت

ویو &

وقتی به خونه رسیدیم، هوا تاریک شده بود.

همین که وارد شدم، کفش‌هام رو درآوردم و مستقیم سمت سالن رفتم.

تهیونگ کت خودش رو درآورد و روی مبل گذاشت.

& من واقعاً گرسنه‌ام.

— سفارش می‌دیم.

& من پاستا می‌خوام.

— باشه.

روی مبل نشستم و گوشی‌ام رو برداشتم.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و با تلفنش صحبت می‌کرد.

چند دقیقه بعد تماسش تموم شد.

— پاستا می‌خوری؟

& آره.

— چی کنارش؟

& هرچی خودت می‌خوری.

سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.

چند لحظه بعد نشست و گوشی‌اش رو روی میز گذاشت.

من بهش نگاه کردم.

& امروز خیلی خسته‌ای؟

— یه کم.

& از صبح که سر کار بودی.

— آره.

& پس چرا استراحت نمی‌کنی؟

— کار دارم.

& حتی وقتی خسته‌ای هم کار می‌کنی؟

— عادت کردم.

سری تکون دادم.

& من اگه جای تو بودم، الان خواب بودم.

— معلومه.

& یعنی من تنبلم؟

— نگفتم.

لبخند زدم.

& ولی منظورت همین بود.

جوابی نداد.

چند دقیقه بعد صدای زنگ در اومد.

تهیونگ بلند شد و سمت در رفت.

غذا رسیده بود.

بعد از اینکه غذا رو آورد، یکی از ظرف‌ها رو جلوی من گذاشت.

— این مال تو.

& مرسی.

سرش رو تکون داد و نشست.

چند لقمه خوردم.

& خوبه.

— گفتم هرچی خواستی سفارش بده.

& انتخابم خوب بود.

برای چند لحظه هر دومون مشغول غذا خوردن شدیم.

فضای خونه برخلاف روزهای قبل، آروم بود.

نه حرف زیادی بینمون بود، نه اتفاق خاصی.

فقط برای اولین بار، حضور تهیونگ دیگه اون‌قدر غریبه به نظر نمی‌رسید.

بعد از شام، تهیونگ از جاش بلند شد.

— من می‌رم بالا.

& منم میام.

نگاهش کردم.

— اتاقت اون طرفه.

& می‌دونم.

— پس چرا دنبالم میای؟

& چون می‌خوام برم اتاقم.

چیزی نگفت و از پله‌ها بالا رفت.

من هم چند قدم عقب‌تر دنبالش راه افتادم.

وقتی به طبقه بالا رسیدیم، تهیونگ سمت اتاق خودش رفت.

قبل از اینکه وارد بشه، برگشت و گفت:

— شب بخیر، ات.

& شب بخیر.

در اتاقش بسته شد.

من هم وارد اتاق خودم شدم.

روی تخت دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم.

این چند روز قرار بود عجیب باشه...

اما شاید نه به دلیلی که اول فکر می‌کردم.

________________________

🌤ادامه دارد...

مرسی از حمایتاتون، خیلی برام ارزش داره🌷💖
دیدگاه ها (۴)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط