ناگهان آمد خیالت نیمهجانم را گرفت

ناگهان آمد خیالت نیمه‌جانم را گرفت
ابر غم آمد دوبارہ آسمانم را گرفت

هر چہ ڪردم تا بگویم دوستت دارم نشد
بغض آمد راہ گفتن از زبانم را گرفت

شانه‌ے دیوار بود و  هق‌هق بی‌تاب من
درد دوری آمد و تا استخوانم را گرفت

گریه‌هایم پیش دل شد بے اثر هر شب ولی
شعله‌هاے اشڪ عشقت دیدگانم را گرفت

رنگ غم پاشید خودڪارم بہ روے دفترم
این پریشان حالی‌ام شعر و بیانم را گرفت......
دیدگاه ها (۰)

بـا کـه گـویـم  راز دل بـا حـالت حیـرانی ام عــالمـی شـد با ...

♥️ℒℴνℯ♥️خودم را قانع می کنمکه شاید نمی خواندکه شاید به گوشش ...

چقدر درک شدن دلنشین است.اینکه گاهی دوستی، همدمی، همراهی باشد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط