ناگهان آمد خیالت نیمهجانم را گرفت
ناگهان آمد خیالت نیمهجانم را گرفت
ابر غم آمد دوبارہ آسمانم را گرفت
هر چہ ڪردم تا بگویم دوستت دارم نشد
بغض آمد راہ گفتن از زبانم را گرفت
شانهے دیوار بود و هقهق بیتاب من
درد دوری آمد و تا استخوانم را گرفت
گریههایم پیش دل شد بے اثر هر شب ولی
شعلههاے اشڪ عشقت دیدگانم را گرفت
رنگ غم پاشید خودڪارم بہ روے دفترم
این پریشان حالیام شعر و بیانم را گرفت......
ابر غم آمد دوبارہ آسمانم را گرفت
هر چہ ڪردم تا بگویم دوستت دارم نشد
بغض آمد راہ گفتن از زبانم را گرفت
شانهے دیوار بود و هقهق بیتاب من
درد دوری آمد و تا استخوانم را گرفت
گریههایم پیش دل شد بے اثر هر شب ولی
شعلههاے اشڪ عشقت دیدگانم را گرفت
رنگ غم پاشید خودڪارم بہ روے دفترم
این پریشان حالیام شعر و بیانم را گرفت......
- ۹۴۷
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط