وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p32
فلیکس : نه. فقط دارم سعی میکنم بفهمم توی این پنج ماه چه اتفاقی افتاده. تو که قبلاً حتی حاضر نبودی کیف کسی رو نگه داری.
$ : هنوزم حاضر نیستم کیف تو رو نگه دارم.
فلیکس : خدا رو شکر. حداقل یه چیز توی زندگیت تغییر نکرده.
فلیکس دوباره به ا.ت نگاه کرد و بعد چشمهاش رو ریز کرد.
فلیکس : صبر کن. یه لحظه. نکنه...
$ : فلیکس. هر فکری که الان توی اون مغز کوچیکت داره شکل میگیره همونجا خفهاش کن.
فلیکس : تو که هنوز نذاشتی سوالم رو بپرسم.
$ : چون قیافهات داره سؤال احمقانهات رو لو میده.
فلیکس : با خنده به ا.ت اشاره میکنه. نکنه قراره بابا بشی؟
هیونجین برای لحظهای ساکت شد. بعد به ا.ت نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد.
$ : آره. قراره بابا بشم.
فلیکس چند ثانیه ماتش برد. بعد با ناباوری یک قدم جلو اومد.
فلیکس : چی؟ تو؟ بابا؟
$ : چند بار باید بگم؟
فلیکس : من پنج ماه میرم کانادا. برمیگردم و میبینم تو قراره پدر بشی؟ تو همون هیونجینی هستی که یه بار به من گفت بچهها فقط سروصدا میکنن و آدم باید ازشون فاصله بگیره؟
$ : هنوزم بچههای پرسر و صدا رو دوست ندارم. ولی بچهی خودم فرق داره.
فلیکس : وای خدای من. تو واقعاً عوض شدی.
$ : نه. فقط تو هنوز زیادی احمقی که تغییر آدمها رو بفهمی.
فلیکس : با لبخند به ا.ت نگاه میکنه. پس این دختره قراره مادر بچهات بشه؟
$ : آره. مشکلی داری؟
فلیکس : نه. فقط دارم فکر میکنم چه کسی قراره به بچهتون یاد بده چطور با آدمها رفتار کنه.
ا.ت : قطعاً نه هیونجین.
$ : ا.ت.
ا.ت : چی؟ خودت گفتی بچهمون باهوشه.
فلیکس : میزنه زیر خنده. وای. من از همین الان عاشق این خانواده شدم.
$ : هنوز خانوادهام رو ندیدی. همینقدر خوشحال نباش.
فلیکس : حداقل یکی توی این رابطه عقل داره.
$ : فلیکس. میخوای برگردی کانادا یا نه؟
فلیکس : باشه بابا. دیگه چیزی نمیگم.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد دوباره دهانش رو باز کرد.
فلیکس : فقط یه سؤال دیگه. شما دوتا ازدواج کردین؟
$ : نه.
فلیکس با تعجب به هیونجین نگاه کرد.
فلیکس : یعنی قراره پدر بشی ولی هنوز ازدواج نکردین؟
$ : این زندگی منه. به تو ربطی نداره.
فلیکس : باشه. باشه. فقط پرسیدم. لازم نیست با همون مشت قبلی جوابم رو بدی.
$ : اگه به سؤال پرسیدنت ادامه بدی شاید مشت بعدی رو هم امتحان کنی.
فلیکس : فهمیدم. پس فعلاً از منطقهی خطر فاصله میگیرم.
فلیکس خندید و چند قدم عقب رفت. هیونجین دوباره دست ا.ت رو گرفت و با احتیاط به سمت چادر راه افتاد.
### ویو هیونجین to
فلیکس : نه. فقط دارم سعی میکنم بفهمم توی این پنج ماه چه اتفاقی افتاده. تو که قبلاً حتی حاضر نبودی کیف کسی رو نگه داری.
$ : هنوزم حاضر نیستم کیف تو رو نگه دارم.
فلیکس : خدا رو شکر. حداقل یه چیز توی زندگیت تغییر نکرده.
فلیکس دوباره به ا.ت نگاه کرد و بعد چشمهاش رو ریز کرد.
فلیکس : صبر کن. یه لحظه. نکنه...
$ : فلیکس. هر فکری که الان توی اون مغز کوچیکت داره شکل میگیره همونجا خفهاش کن.
فلیکس : تو که هنوز نذاشتی سوالم رو بپرسم.
$ : چون قیافهات داره سؤال احمقانهات رو لو میده.
فلیکس : با خنده به ا.ت اشاره میکنه. نکنه قراره بابا بشی؟
هیونجین برای لحظهای ساکت شد. بعد به ا.ت نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد.
$ : آره. قراره بابا بشم.
فلیکس چند ثانیه ماتش برد. بعد با ناباوری یک قدم جلو اومد.
فلیکس : چی؟ تو؟ بابا؟
$ : چند بار باید بگم؟
فلیکس : من پنج ماه میرم کانادا. برمیگردم و میبینم تو قراره پدر بشی؟ تو همون هیونجینی هستی که یه بار به من گفت بچهها فقط سروصدا میکنن و آدم باید ازشون فاصله بگیره؟
$ : هنوزم بچههای پرسر و صدا رو دوست ندارم. ولی بچهی خودم فرق داره.
فلیکس : وای خدای من. تو واقعاً عوض شدی.
$ : نه. فقط تو هنوز زیادی احمقی که تغییر آدمها رو بفهمی.
فلیکس : با لبخند به ا.ت نگاه میکنه. پس این دختره قراره مادر بچهات بشه؟
$ : آره. مشکلی داری؟
فلیکس : نه. فقط دارم فکر میکنم چه کسی قراره به بچهتون یاد بده چطور با آدمها رفتار کنه.
ا.ت : قطعاً نه هیونجین.
$ : ا.ت.
ا.ت : چی؟ خودت گفتی بچهمون باهوشه.
فلیکس : میزنه زیر خنده. وای. من از همین الان عاشق این خانواده شدم.
$ : هنوز خانوادهام رو ندیدی. همینقدر خوشحال نباش.
فلیکس : حداقل یکی توی این رابطه عقل داره.
$ : فلیکس. میخوای برگردی کانادا یا نه؟
فلیکس : باشه بابا. دیگه چیزی نمیگم.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد دوباره دهانش رو باز کرد.
فلیکس : فقط یه سؤال دیگه. شما دوتا ازدواج کردین؟
$ : نه.
فلیکس با تعجب به هیونجین نگاه کرد.
فلیکس : یعنی قراره پدر بشی ولی هنوز ازدواج نکردین؟
$ : این زندگی منه. به تو ربطی نداره.
فلیکس : باشه. باشه. فقط پرسیدم. لازم نیست با همون مشت قبلی جوابم رو بدی.
$ : اگه به سؤال پرسیدنت ادامه بدی شاید مشت بعدی رو هم امتحان کنی.
فلیکس : فهمیدم. پس فعلاً از منطقهی خطر فاصله میگیرم.
فلیکس خندید و چند قدم عقب رفت. هیونجین دوباره دست ا.ت رو گرفت و با احتیاط به سمت چادر راه افتاد.
### ویو هیونجین to
- ۲۷۹
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط