3:Amityville Horror House
3:Amityville Horror House
خانه ترسناک امیتویل
ایستادم. صدای خشخش برگها نزدیکتر شد. از میان سایهها، پیرمردی با لباسهای چرک، عصایی چوبی و چشمانی که انگار در عمق شب سو میکشیدند، بیرون آمد. پوستش مثل کاغذ خشکیده بود، ولی لبخندی نازک روی لب داشت.
«بالاخره اومدی بیرون...» گفت و صدایش مثل زمزمهی خاک بود، خشک و خسته.
عقب رفتم، دستش را دور زک حلقه کردم. «تو کی هستی؟ چرا اینجایی؟»
پیرمرد به درختی تکیه داد و نفس کشید. «همیشه منتظر کسی بودم که جرأت کنه از خانه بیرون بیاد. اون خونه، گرسنهست، دخترم... حالا که بیرونش هستی، باید بدونی راه برگشتی نیست.»
تردید کردم، ولی پیرمرد ادامه داد: «منم یهروزی مثل تو اونجا زندگی کردم... ولی یه اشتباه کوچیک، باعث شد نتونم برگردم.»
صدای زوزهای دوردست در جنگل پیچید. پیرمرد به زک نگاه کرد، لبخندش ناپدید شد. «وقت نداریم. ..خورشید طلوع کنه کارت تمومه الای....»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، پیرمرد چشمهایش رو بست، آهی کشید، و مثل مه در شب محو شد.... چشمانم گشاد شد سرم کم کم داشت گیج میرفت اینجا چخبر؟ قبلش اون پسره حالا این پیرمرد؟
....
یک ساعت بعد ماشین پدر مادرم امد و تا برگشتن من روی چمن های جلویی خونه نشستم و دویدن وبازی کردن زک رو نگا کردم وهیچ اتفاق عجیبی نیفتاد و هدفون ها را روی گوشم گذاشته بودم و با موج آهنگ یکی شده بودم«خب.. وقت نهاره کی گشنه است؟» زک در حالی که با خوشحالی به با پاهای کوچکش به سمت مادر میدوید وفریاد میزد من لبخندی زدم وهدفون ار از گوشم بیرون کشیدم و لبخندی بی دلیل روی لبم نشست همینطوری که میرفتم نگاهی به داخل جنگل و درختان سر به فلک کشیده انداختم و صدای خشش برگ ها برگ ها گوش میدادم بوی خاک نم دار تا اینکه..اون پسر با چشمای سیاهش اونجا ایستاده بود تمام جرئتمو جمع کردم وبه سمتش رفتم او به یکی از درخت ها تکیه داده بود ود ستانش را در هم گره کرده بود و جوری نگاهم میکرد انگار از کارهایم ناراضی است به این نگاهش بی توجهی کردم.. ادامه دارد
خانه ترسناک امیتویل
ایستادم. صدای خشخش برگها نزدیکتر شد. از میان سایهها، پیرمردی با لباسهای چرک، عصایی چوبی و چشمانی که انگار در عمق شب سو میکشیدند، بیرون آمد. پوستش مثل کاغذ خشکیده بود، ولی لبخندی نازک روی لب داشت.
«بالاخره اومدی بیرون...» گفت و صدایش مثل زمزمهی خاک بود، خشک و خسته.
عقب رفتم، دستش را دور زک حلقه کردم. «تو کی هستی؟ چرا اینجایی؟»
پیرمرد به درختی تکیه داد و نفس کشید. «همیشه منتظر کسی بودم که جرأت کنه از خانه بیرون بیاد. اون خونه، گرسنهست، دخترم... حالا که بیرونش هستی، باید بدونی راه برگشتی نیست.»
تردید کردم، ولی پیرمرد ادامه داد: «منم یهروزی مثل تو اونجا زندگی کردم... ولی یه اشتباه کوچیک، باعث شد نتونم برگردم.»
صدای زوزهای دوردست در جنگل پیچید. پیرمرد به زک نگاه کرد، لبخندش ناپدید شد. «وقت نداریم. ..خورشید طلوع کنه کارت تمومه الای....»
قبل از اینکه چیزی بپرسم، پیرمرد چشمهایش رو بست، آهی کشید، و مثل مه در شب محو شد.... چشمانم گشاد شد سرم کم کم داشت گیج میرفت اینجا چخبر؟ قبلش اون پسره حالا این پیرمرد؟
....
یک ساعت بعد ماشین پدر مادرم امد و تا برگشتن من روی چمن های جلویی خونه نشستم و دویدن وبازی کردن زک رو نگا کردم وهیچ اتفاق عجیبی نیفتاد و هدفون ها را روی گوشم گذاشته بودم و با موج آهنگ یکی شده بودم«خب.. وقت نهاره کی گشنه است؟» زک در حالی که با خوشحالی به با پاهای کوچکش به سمت مادر میدوید وفریاد میزد من لبخندی زدم وهدفون ار از گوشم بیرون کشیدم و لبخندی بی دلیل روی لبم نشست همینطوری که میرفتم نگاهی به داخل جنگل و درختان سر به فلک کشیده انداختم و صدای خشش برگ ها برگ ها گوش میدادم بوی خاک نم دار تا اینکه..اون پسر با چشمای سیاهش اونجا ایستاده بود تمام جرئتمو جمع کردم وبه سمتش رفتم او به یکی از درخت ها تکیه داده بود ود ستانش را در هم گره کرده بود و جوری نگاهم میکرد انگار از کارهایم ناراضی است به این نگاهش بی توجهی کردم.. ادامه دارد
- ۲۰.۶k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط