" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۶
ویو راوی
خیلی اروم تمومه کوچه ها رو رد کردن همه دونه به دونه پشت هم تا اینکه به کوچه ای رسید درست توی ۱۰۰ متری کتابخونه شهر ولی تنها راهش رد شدن از خیابونی بود که تانک و سرباز های زیادی تو اونجا مستقر بودن دنیل نگاهی به خیابون کرد و گفت
& اینجا خطرناکه .....راه دیگه ای نیست ؟
یکی از پیرمردها گفت
... : نه پسرم .....تنها راهش اینه
! اینطوری که خیلی خطرناکه میبینن ما رو
تهیونگ کمی فکر کرد و اروم جوری که همه بشنون گفت
_ تنها راه عبورمون همینه .......باید خیلی اروم و قطاری بریم .......اینا پشتشون به ماست اگه اروم و بی سر و صدا بریم اونا متوجه ما نمیشن
! هیچ صدای ازتون در نیاد اروم پشت سر هم میریم اگه اتفاقی افتاد آرامش خودتون رو حفظ کنین
همه با ترس سرشون رو تکون دادن و دنیل اطراف رو نگاه کرد و اروم رفت جلو و بقیه هم پشت سرش راه افتادن
فقط چند متر دیگه مونده بود تا به کتابخونه شهر برسن که یهو صدای گریه نوزادی کل خیابون رو گرفت . همه با با ترس با سمت صدا برگشتن و سعی کردن نوزاد رو اروم کنن ولی اروم نشد که نشد . سرباز ها تا صدای گریه بچه رو شنیدن برگشت و با دیدن بقیه اسلحه هاشون رو بلند کردن و شروع به تیراندازی کردن .
همه با ترس و وحشت و جیغ و داد دویدن سمت کتابخونه . یکی از کارکنان کتابخونه سراسیمه در رو براشون باز کرد و همه اومدن داخل ، تهیونگ و آرتور و دنیل آخرین نفراتی بودن که اومدن تو و بعد از اینکه همه وارد کتابخونه شدن در رو محکم بستن و با کمک هم چندتا قفسه و میز آوردن و جلوی در چیدن .
چند دقیقه گذاشت و جز نفس نفس زدن جمعیت داخل کتابخونه صدای دیگه ای شنیده نمیشد
& الان چیکار کنیم نمیتونیم که برای همیشه اینجا بمونیم
_ فقط امیدوارم که هدفشون جز اسیر گرفتن جز دیگه ای نباشه
÷ چرا مگه ؟
_ چون اگه هدفشون اشغال شهر باشه نه تنها نمیرن بلکه سعی میکنن این در رو باز کنن تا به هممون دسترسی داشته باشن اونموقع ما رو جزو کشورشون میکنن و هر چی گفتن باید انجام بدیم ..........
جمله تهیونگ تموم نشده بود که در محکم کوبیده شد . همه از ترسشون سرجاشون میخکوب شدن و دوباره در محکم تر کوبیده شد جوری که انگار از بیرون با یک چیزه خیلی سنگین به در میزنن .
با ضربه سوم تمام میز و قفسه ها اومدن جلو
+ در الان باز میشه
دنیل رفت جلو و میز و قفسه ها رو کشید جلو و خودش هم سپر شد
& باید جلوی باز شدن در رو بگیریمم
تهیونگ و آرتور و بقیه مردهای حاضر تو کتابخونه هم به دنیل ملحق شدن و با تمام زورشون از باز شدن در جلو گیری کردن ولی زورشون اونقدر زیاد نبود که با ضرب هفتم بتونن مانع باز شدن در بشن
در با شتاب باز شد و همه با وحشت یک قدم عقب رفتن . چندین سرباز به همراه اسلحه وارد شدن و به زبان انگلیسی به همه گفتن
... : از در فاصله بگیرید هیچ کس از جاش تکون نخوره
تهیونگ ناخودآگاه یک قدم جلوتر از نورا رفت و سعی کرد هر اتفاقی بیفته از اون محافظت کنه
یکی از سربازا نگاهی به جمعیت انداخت و از طریق بی سیمی چیزی گفت که دقیقا چند لحظه که بعد مردی وارد شد که ظاهرا فرمانده شون بوده و ..................
شرط
۱۳ لایک
۵ کامنت
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۲۶
ویو راوی
خیلی اروم تمومه کوچه ها رو رد کردن همه دونه به دونه پشت هم تا اینکه به کوچه ای رسید درست توی ۱۰۰ متری کتابخونه شهر ولی تنها راهش رد شدن از خیابونی بود که تانک و سرباز های زیادی تو اونجا مستقر بودن دنیل نگاهی به خیابون کرد و گفت
& اینجا خطرناکه .....راه دیگه ای نیست ؟
یکی از پیرمردها گفت
... : نه پسرم .....تنها راهش اینه
! اینطوری که خیلی خطرناکه میبینن ما رو
تهیونگ کمی فکر کرد و اروم جوری که همه بشنون گفت
_ تنها راه عبورمون همینه .......باید خیلی اروم و قطاری بریم .......اینا پشتشون به ماست اگه اروم و بی سر و صدا بریم اونا متوجه ما نمیشن
! هیچ صدای ازتون در نیاد اروم پشت سر هم میریم اگه اتفاقی افتاد آرامش خودتون رو حفظ کنین
همه با ترس سرشون رو تکون دادن و دنیل اطراف رو نگاه کرد و اروم رفت جلو و بقیه هم پشت سرش راه افتادن
فقط چند متر دیگه مونده بود تا به کتابخونه شهر برسن که یهو صدای گریه نوزادی کل خیابون رو گرفت . همه با با ترس با سمت صدا برگشتن و سعی کردن نوزاد رو اروم کنن ولی اروم نشد که نشد . سرباز ها تا صدای گریه بچه رو شنیدن برگشت و با دیدن بقیه اسلحه هاشون رو بلند کردن و شروع به تیراندازی کردن .
همه با ترس و وحشت و جیغ و داد دویدن سمت کتابخونه . یکی از کارکنان کتابخونه سراسیمه در رو براشون باز کرد و همه اومدن داخل ، تهیونگ و آرتور و دنیل آخرین نفراتی بودن که اومدن تو و بعد از اینکه همه وارد کتابخونه شدن در رو محکم بستن و با کمک هم چندتا قفسه و میز آوردن و جلوی در چیدن .
چند دقیقه گذاشت و جز نفس نفس زدن جمعیت داخل کتابخونه صدای دیگه ای شنیده نمیشد
& الان چیکار کنیم نمیتونیم که برای همیشه اینجا بمونیم
_ فقط امیدوارم که هدفشون جز اسیر گرفتن جز دیگه ای نباشه
÷ چرا مگه ؟
_ چون اگه هدفشون اشغال شهر باشه نه تنها نمیرن بلکه سعی میکنن این در رو باز کنن تا به هممون دسترسی داشته باشن اونموقع ما رو جزو کشورشون میکنن و هر چی گفتن باید انجام بدیم ..........
جمله تهیونگ تموم نشده بود که در محکم کوبیده شد . همه از ترسشون سرجاشون میخکوب شدن و دوباره در محکم تر کوبیده شد جوری که انگار از بیرون با یک چیزه خیلی سنگین به در میزنن .
با ضربه سوم تمام میز و قفسه ها اومدن جلو
+ در الان باز میشه
دنیل رفت جلو و میز و قفسه ها رو کشید جلو و خودش هم سپر شد
& باید جلوی باز شدن در رو بگیریمم
تهیونگ و آرتور و بقیه مردهای حاضر تو کتابخونه هم به دنیل ملحق شدن و با تمام زورشون از باز شدن در جلو گیری کردن ولی زورشون اونقدر زیاد نبود که با ضرب هفتم بتونن مانع باز شدن در بشن
در با شتاب باز شد و همه با وحشت یک قدم عقب رفتن . چندین سرباز به همراه اسلحه وارد شدن و به زبان انگلیسی به همه گفتن
... : از در فاصله بگیرید هیچ کس از جاش تکون نخوره
تهیونگ ناخودآگاه یک قدم جلوتر از نورا رفت و سعی کرد هر اتفاقی بیفته از اون محافظت کنه
یکی از سربازا نگاهی به جمعیت انداخت و از طریق بی سیمی چیزی گفت که دقیقا چند لحظه که بعد مردی وارد شد که ظاهرا فرمانده شون بوده و ..................
شرط
۱۳ لایک
۵ کامنت
- ۳۴۹
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط