آت چون فوبیای خون داشت بیهوش شد

آت چون فوبیای خون داشت بیهوش شد
وقتی هنوز چشمای آت بسته نشده بود یک مرد زیبای قد بلند بدنساز بعدم که بیهوش شد
ویوی جونگ کوک
نمی‌دونم از من ترسید یا چی ولی بغلش کردم بردمش توی ماشین اون دختر تب داشت ولی من اهمیتی ندادم و بردمش داخل عمارت اون دختر تبش بالاتر رفته بود و هنوز بیدار نشده بود زنگ زدم به دکتر شخصیم وقتی اومد گفت گفت که حالش خوبه فقط یک تب ساده است و باید ازش مراقبت بشه.
ویو آت وقتی به هوش اومدم یک مرد بالای سرم بود و من ترسیدم و جیغ زدم
) نویسنده داستان از اینجا شروع میشه)
کوک: چت ترسیدم
آت: تو کی هستی
کوک: نترس بابا تو رو به من باخته و تو باید باید باید با من ازدواج کنی باشه
آت:نمیخوام
کوک : باید بخوای
آت: نمی‌خوام نمی‌خوام نمی‌خوام
کوک : باید بخوای باید بخوای باید بخوای بایددددددددددد(داد)
آت: نمیخوام (بغض)




شرط اگه می‌خواین دوباره بزارم پستامو لایک کنید😘😘😘😘
دیدگاه ها (۰)

سلام من یه چند روزی نبودم می‌خوام از امروز فیک رو ادامه بدم

#سناریو_بی_تی_اس موضوع اسلاید بعد ( فقد اونا از داداششون متن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط