ابر دلتنگی تمام اسمانم را گرفت

ابر دلتنگی تمام اسمانم را گرفت
باز باران غم و اندوه جانم را گرفت

در مسیر عاشقی تا پای جان رفتم ،نشد
بیقراری های دل تاب و توانم را گرفت

خواستم از نامرادیها بنالم باز هم
بغض بی صاحب ولی راه دهانم را گرفت

جای شادی در کنار دلبری شیرین سخن
حسرت و آه و پریشانی جهانم را گرفت

روز را شب کردم و در انتظار وصل یار 
شعر گفتن با خیالی خوش زمانم را گرفت
#عشقولانه#ویسگون
دیدگاه ها (۰)

#دلنوشته ❤ابر دلتنگی تمام اسمانم را گرفت باز باران غم و اندو...

تا بغض میگیرد گلوی نیمه جانم راپر میکند گنجشک زخمی آشیانم  ر...

میدانی درفراقت چه میکشمدر فراقت اشکِ ماتم، دیدگانم را گر...

آنچه از عشق تو سامان کرده‌ام چشمِ تر است...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

حضرت سعدیسخنِ عشقِ تو بی آن که برآید به زبانمرنگِ رخساره خبر...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حا...

تو رها در من و من محو سراپاے توامتو همہ عمر من و من همہ دنیا...

خوب است و عمری خوب می ماندمردی که روی از عشق می گیرددنیا اگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط