Love and power
Love and power❤️⚡️
Part 2
رابرت: تو که دوست نداری عکسای خوشگلت پخش بشه؟....( نیش خند)
مرلین: عوضییییی...آدم اشغالی مثل تو ندیدم....
رابرت: ببین خوشگله...یا عکسات بخش میشه...یا میری جاسوسی جئون...
مرلین: با اتو میخوای پیش بری؟...
رابرت: وقتی خودت جلو نمیری....
مرلین: خفه شو....
رابرت: همه چیز رو برات جور میکنم...خونه...ماشین..تحصیلات کامل...همه چی هر چیزی که قراره باهاش توی شرکت جئون دست به کار بشی....
مرلین نفس حرصی بیرون داد و با نفرت به رابرت خیره شد...هر کاری که ازش میخواست اجباری بود...با اجبار این که اگه کاری که میخواد رو انجام نده عکس هاشو پخش میکنه....مرلین چاره ای جز همکاری با رابرت نداشت...پس به اجبار قبول کرد..
.
رابرت: پس معامله معاملست...بعد از امضای برگه های قرار داد...مرلین با خشم از اتاق خارج شد...خشمش به قدری زیاد بود که همه دور و اطرافی های شرکت از چهرش وحشت داشتن...البته قبلا هم داشتن ولی حالا بیشتر...مرلین کسی بود که بدون هیچ ردی با مهارت خواصی تمام ماموریت هاشو انجام میداد...و اگر کسی از کارش سر در میآورد بدون هیچ رحمی و کوچک ترین مکثی با بیرحم ترین حالت ممکن میکشتش و این موضوع بود که همه رو میمیترسوند...وقتی عصبی میشد چشماش قرمز مایل به آلبالویی میشد و همیشه ترکیب رنگ چشماش قرمز و سایه مشگیش ترسناک ترسناک ترش میکرد... اما اون فقط برای رابرت یک برده بود...برده ای که مجبور بود کاری که ازش خواسته بودن رو انجام بده...همونطور عصبی با چشمای که کم کم داشت رنگ قرمز آلبالویی به خوش میگرفت سوار ماشین شد...معمولا وقتی چهرش رو نشون میداد عینک میزد تا اگر رنگ چشماش تعقیر کرد کسی متوجه نشه...معروف بود به الاهه مرگ...با عصبانیت شدید با پاهاش روی کف پوش های کف ماشین زرب گرفته بود و پوست روی لبش رو میجوید و میکند...به شدت عصبی بود..دلش میخواست رابرت رو خفه کنه ولی رابرت باهاش تر از این حرفا بود...
....
ادامه دارد....
Part 2
رابرت: تو که دوست نداری عکسای خوشگلت پخش بشه؟....( نیش خند)
مرلین: عوضییییی...آدم اشغالی مثل تو ندیدم....
رابرت: ببین خوشگله...یا عکسات بخش میشه...یا میری جاسوسی جئون...
مرلین: با اتو میخوای پیش بری؟...
رابرت: وقتی خودت جلو نمیری....
مرلین: خفه شو....
رابرت: همه چیز رو برات جور میکنم...خونه...ماشین..تحصیلات کامل...همه چی هر چیزی که قراره باهاش توی شرکت جئون دست به کار بشی....
مرلین نفس حرصی بیرون داد و با نفرت به رابرت خیره شد...هر کاری که ازش میخواست اجباری بود...با اجبار این که اگه کاری که میخواد رو انجام نده عکس هاشو پخش میکنه....مرلین چاره ای جز همکاری با رابرت نداشت...پس به اجبار قبول کرد..
.
رابرت: پس معامله معاملست...بعد از امضای برگه های قرار داد...مرلین با خشم از اتاق خارج شد...خشمش به قدری زیاد بود که همه دور و اطرافی های شرکت از چهرش وحشت داشتن...البته قبلا هم داشتن ولی حالا بیشتر...مرلین کسی بود که بدون هیچ ردی با مهارت خواصی تمام ماموریت هاشو انجام میداد...و اگر کسی از کارش سر در میآورد بدون هیچ رحمی و کوچک ترین مکثی با بیرحم ترین حالت ممکن میکشتش و این موضوع بود که همه رو میمیترسوند...وقتی عصبی میشد چشماش قرمز مایل به آلبالویی میشد و همیشه ترکیب رنگ چشماش قرمز و سایه مشگیش ترسناک ترسناک ترش میکرد... اما اون فقط برای رابرت یک برده بود...برده ای که مجبور بود کاری که ازش خواسته بودن رو انجام بده...همونطور عصبی با چشمای که کم کم داشت رنگ قرمز آلبالویی به خوش میگرفت سوار ماشین شد...معمولا وقتی چهرش رو نشون میداد عینک میزد تا اگر رنگ چشماش تعقیر کرد کسی متوجه نشه...معروف بود به الاهه مرگ...با عصبانیت شدید با پاهاش روی کف پوش های کف ماشین زرب گرفته بود و پوست روی لبش رو میجوید و میکند...به شدت عصبی بود..دلش میخواست رابرت رو خفه کنه ولی رابرت باهاش تر از این حرفا بود...
....
ادامه دارد....
- ۱.۱k
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط