قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ما
خرمن ِ سوختگان را به سخن حاجت نیست ...
دیدگاه ها (۱)

ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﺳـــــــﺨﺖ ﺍﺳﺖ ...ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺩﺭﮎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻏـــﻢ ﻫ...

حالا كه ...دستم از دست هايت كوتاه است آغوشم از آغوشت دورمراق...

بنشستم تنها در زیر نور ماهگاهی برمی خیزد از سینه ام آهآوای م...

ز آن سوزد آری ز هر سو وطن منشاهزاده ای در میدان این استگفته ...

در بزم وصل اگر چه همین در میان منمچون نیک بنگری ز همه بر کرا...

قاصدک سوز نفس را تو میدانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط