پارت ۷ : دعوت دوباره تاریکی

روز بعد ، هری که هنوز کاملاً هوشیار نشده بود. ریه‌هایش با هر نفس می‌سوختند و سرش سنگین‌تر از همیشه بود. اما صدای قدم‌ها… آهسته، کشیده، و آشنا… به‌قدری واضح بود که بدنش ناخودآگاه منقبض شد.

درِ اتاق باز شد و سایه‌ای بلند، با ردایی همچون دود سیاه، وارد شد. ولدمورت.

هری حتی لازم نداشت نگاه کند تا بفهمد چه کسی است؛ سرمایی که در فضا جاری شد، همه چیز را لو می‌داد. ولدمورت آرام مقابل تخت ایستاد، انگار که از قبل از حضور هری در آن اتاق خبر داشته باشد.

“بیدار شدی، پسر.”

صدا نرم بود… نرم‌تر از حد انتظار. همین، هری را بیشتر وحشت‌زده کرد.

هری، نیمه‌نشسته، نگاهی کوتاه و زهرآلود به او انداخت. پیشانیش می‌سوخت؛ با لمس ناخودآگاهش، دوباره رگه‌های موهای سفید را حس کرد.

ولدمورت ادامه داد:

“تو بیش از آنچه تصور می‌کردم دوام آوردی. این… شجاعت، این مقاومت… بی‌فایده است، اما جالب است.”
او نزدیک‌تر شد، چنان که سایه‌اش روی هری افتاد.

“هری… تو با من مرتبطی. عمیق‌تر از هر انسان دیگری. می‌توانی چیزهایی ببینی که حتی مرگ‌خواران من نمی‌توانند.”

سکوتی کوتاه. سپس، آرام اما بسیار جدی اضافه کرد:

“آمدم که دوباره درخواست خودم رو اعلام کنم می‌توانی شاگرد من شوی.”

هری خشکش زد. باورش نمی‌شد درست شنیده باشد.

“چی؟ چرا انقدر اهمیت میدی؟”

ولدمورت گفت:

“چون می‌خواهم قوی شوی… بسیار قوی‌تر از دامبلدور، قوی‌تر از هر جادوگری که تا به حال دیدی. من می‌توانم به تو قدرت واقعی را یاد بدهم .....قدرتی که دنیا هرگز ندیده و نفهمید.”

لحظه‌ای مکث کرد.

“تو ویژه‌ای، هری. تو به من تعلق داری.“
هری، باوجود سرگیجه، سرش را بلند کرد.

“من… هرگز… برای تو کار نمی‌کنم.”

ولدمورت دقیقاً همان لحظه‌ای که جمله تمام شد، تغییر کرد. لبخند محو شد. چشمان سرخ باریک شدند.

“پس هنوز نفهمیدی…؟”

هری چیزی نگفت.

ولدمورت آهی کشید، آهی خطرناک.

“مثل مادرت هستی. به اون دختر بچه هم دوبار فرصت دادم کنار برود اما گوش نکرد و باعث شد بار سوم کشته شود ” ولدمورت مکثی کرد و ادامه داد:“تا الان دو بار بهت پیشنهاد کردم .... اما بار سوم هیچ رحمی درکار نیست “

این ضربه‌ی واقعی بود.

هری با خشم و اندوه دندان‌هایش را روی هم فشار داد.

ولدمورت لبخندی کوچک زد.

“بهتره یاد بگیر که اطاعت کنی.”

سپس برگشت و گفت:

“مالفوی!”

درِ اتاق تقریباً بلافاصله باز شد. دراکو ظاهر شد، رنگ‌پریده اما صاف‌ ایستاده.

“بله، ارباب.”

“از او مراقبت کن. و… مطمئن شو که سعی نمی‌کند کار اشتباهی انجام بدهد ازش چشم برندار .”

و ولدمورت رفت. در بسته شد. سکوت سنگینی در اتاق افتاد.
...............................................

دراکوی دست‌به‌سینه کنار دیوار ایستاده بود.

“خب، پاتر. معلومه که هنوز همون کله‌شق همیشگی هستی.”

هری نگاهش نکرد.

“تو… بهش گفتی بیاد؟”

“نه.” دراکو خونسرد گفت. “اون همیشه خودش می‌دونه کی باید کجا باشه.”

لحنش حاوی کنایه‌ای بود که هری نخواست معنا کند.

چند ثانیه سکوت.

دراکوی نگاهش به پیشانی هری افتاد.

“این… هنوز هم درد داره؟”

هری بی‌تفاوت گفت:

“به تو چه.”

دراکو پلک زد، انگار توقع چنین پاسخی را نداشت.

“باشه… فقط پرسیدم.”

او بی‌حوصله به دیوار تکیه داد.

“ولی می‌دونم داری فکر می‌کنی فرار کنی.”

هری فوراً سرش را بالا گرفت.

“تو نمی‌تونی جلو منو بگیری.”

دراکوی پوزخند زد.

“نه، ولی عمارت می‌تونه. طلسم‌هاش حتی قبل از اینکه بخوای در رو لمس کنی گیر می افتی.
“من اینجا نمی‌مونم.”

“جدی؟” دراکو ابرو بالا انداخت.

“درحالی‌که هنوز نمی‌تونی پنج قدم صاف راه بری؟ تو حتی نمی‌تونی از من فرار کنی، چه برسه به ارباب تاریکی.”

هری نزدیک‌تر شد، چشمانش درخشان با خشم و اراده:

“اگه فکر می‌کنی یک مالفوی می‌تونه جلو منو بگیره… پس هنوز منو نمی‌شناسی.”

دراکو، برای اولین بار، کمی عقب رفت.

هری با خود اندیشید که حق با مالفوی است،تمام این عمارت پر از راهروهای قدیمی، طلسم‌ها، معجون‌ها، و آدم‌هایی است که او بهتر از هرکسی یاد گرفته ازشان فرار کند. باید راهی باشد. همیشه یک راه هست…
و نگاهش را به دراکو دوخت.

اتاق در سکوت فرو رفت. تنها چیزی که شنیده می‌شد، نفس‌های سنگین هری و تیک‌تاک شمع در حال سوختن بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶ : سایه پیشنهاد

پارت ۵ : مرز بین مرگ و زندگی

پارت ۱: ربایش و معامله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط