Just in DREAMs
Just in DREAMs
۷
ـــکوکـــ
هتل نگرفتم بلکه طبقهی بالای آپارتمانی که ا.ت درش زندگی میکرد رو اجاره کردم.یه تخت،یه یخچال،یه کمد کوچیک و یه فر سفارش دادم و قرار بود بیارن.اگه بچهها میفهمیدن بجا هتل اومدم کجا یا میزدنم یا افتخار میکردن.حالا بعدا بهشون میگم.امروز دومین روزی بود که رسیده بودم.گاهی وقتا مخصوصا سر صبحا برای رفتن به مدرسه صداشو میشنیدم.تا الان فهمیده بودم این آپارتمان مال خانواده خودشونه و من الان مستجر مامان بزرگش بودم.تونسته بودم با مادربزرگ و پدربزرگش ارتباط بگیرم و این خیلی خوب بود.بهشون گفته بودم دانشجو ام و برای ادامه تحصیل اومدم.با این معرفی از خودم بیشتر توی دلشون جا گرفتم.تقریبا هر روز بهم سر میزدن.فهمیدم چرا ا.ت اینقدر رفتارش خوبه.معلومه وقتی توی همچین خانواده ای بزرگ شده باشه!
ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ــــ
ـــا.تـــ
ایفون رو زدم و بعد کلی منتظر موندن مامانم بالاخره درو باز کرد.وارد حیاط خونه شدم و در بزرگ و سنگین فلزی رو بستم.دو قدم که برداشتم متوجه شدم کسی تو حیاطه.نزدیک تر شدم.همسایه جدیدست که چند روزه اومده.ماسک مشکی زده بود و کلاه سویشرتش رو روی سرش کشیده بود.مثل اینکه داشت از توی ماشین گرانبهاش چیزی برمیداشت.با دیدن من انگار خوشحال شده.در ماشین رو بست و به سمتم اومد.چشماش الان برام مشخص شد.این چشما فقط متعلق به یه نفر بودن اما اون ینفر قطعا نمیتونست باشه.
-سلام.تو باید ا.ت باشی(انگلیسی)
انگلیسی حرف میزد.یعنی مال اینجا نبود؟
+سلام.بله.شما از کجا منو میشناسید؟(انگلیسی)
-اوه خب... مادربزرگتون بهم گفته.خیلی دوست داشتم باهاتون ملاقات کنم
همهی مکالمهش انگلیسی بود.
+اوو.خوشبختم آقای...
یجوری که انگار متعجب شده باشه بعد مکث بلدی گفت
-لی...اقای لی
+خوشبختم اقای لی.ملیت شما مال کجاست؟
-من از کره اومدم.برای ادامه تحصیل
+جدی؟فکر نمیکردم کسی از خارج برای ادامه تحصیل بیاد اینجا
دقیقا بعد از پایان جمله ام گوشیم که تو دستم بود ویبره رفت.نگاهش کردم که دیدم مامان داره بهم زنگ میزنه
+الو جونم
M: کجایی پس؟
+تو حیاطم.دارم با همسایه جدیده حرف میزنم
M:اها.زود بیا . راستی جعبه ای که دم دره حیاطه رو بیار بالا پست برام اوورده
+باشه مامان اومدم
تماس رو پایان دادم و به سمت در رفتم یعنی راهی که طی کرده بودم رو برگشتم و جعبه متوسط دم در رو با یکی از دستام گرفتم.
برگشتم که برم سوار آسانسور بشم و اقای لی هم باهام اومد.یعنی ممکن بود کس دیگه ای هم اونقدری با لیاقت باشه که خدا بهش همچنین چشمانی هدیه داده باشه؟
تا جایی که میدونم فقط یه نفر اونقدر با لیاقت بوده که اونم جونگکوکه.
توی اسانسور بودیم
هردومون
اون زیادی برام اشنا بود
حتی ریتم نفساش،ریتم ملودی آشنایی بود
در آسانسور بسته شد
***
((و این اولین دیداری بود که جوهر خودکار سرنوشت، واقعیت بوده نه یک رویا))
۷
ـــکوکـــ
هتل نگرفتم بلکه طبقهی بالای آپارتمانی که ا.ت درش زندگی میکرد رو اجاره کردم.یه تخت،یه یخچال،یه کمد کوچیک و یه فر سفارش دادم و قرار بود بیارن.اگه بچهها میفهمیدن بجا هتل اومدم کجا یا میزدنم یا افتخار میکردن.حالا بعدا بهشون میگم.امروز دومین روزی بود که رسیده بودم.گاهی وقتا مخصوصا سر صبحا برای رفتن به مدرسه صداشو میشنیدم.تا الان فهمیده بودم این آپارتمان مال خانواده خودشونه و من الان مستجر مامان بزرگش بودم.تونسته بودم با مادربزرگ و پدربزرگش ارتباط بگیرم و این خیلی خوب بود.بهشون گفته بودم دانشجو ام و برای ادامه تحصیل اومدم.با این معرفی از خودم بیشتر توی دلشون جا گرفتم.تقریبا هر روز بهم سر میزدن.فهمیدم چرا ا.ت اینقدر رفتارش خوبه.معلومه وقتی توی همچین خانواده ای بزرگ شده باشه!
ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ـــــ-ــــ
ـــا.تـــ
ایفون رو زدم و بعد کلی منتظر موندن مامانم بالاخره درو باز کرد.وارد حیاط خونه شدم و در بزرگ و سنگین فلزی رو بستم.دو قدم که برداشتم متوجه شدم کسی تو حیاطه.نزدیک تر شدم.همسایه جدیدست که چند روزه اومده.ماسک مشکی زده بود و کلاه سویشرتش رو روی سرش کشیده بود.مثل اینکه داشت از توی ماشین گرانبهاش چیزی برمیداشت.با دیدن من انگار خوشحال شده.در ماشین رو بست و به سمتم اومد.چشماش الان برام مشخص شد.این چشما فقط متعلق به یه نفر بودن اما اون ینفر قطعا نمیتونست باشه.
-سلام.تو باید ا.ت باشی(انگلیسی)
انگلیسی حرف میزد.یعنی مال اینجا نبود؟
+سلام.بله.شما از کجا منو میشناسید؟(انگلیسی)
-اوه خب... مادربزرگتون بهم گفته.خیلی دوست داشتم باهاتون ملاقات کنم
همهی مکالمهش انگلیسی بود.
+اوو.خوشبختم آقای...
یجوری که انگار متعجب شده باشه بعد مکث بلدی گفت
-لی...اقای لی
+خوشبختم اقای لی.ملیت شما مال کجاست؟
-من از کره اومدم.برای ادامه تحصیل
+جدی؟فکر نمیکردم کسی از خارج برای ادامه تحصیل بیاد اینجا
دقیقا بعد از پایان جمله ام گوشیم که تو دستم بود ویبره رفت.نگاهش کردم که دیدم مامان داره بهم زنگ میزنه
+الو جونم
M: کجایی پس؟
+تو حیاطم.دارم با همسایه جدیده حرف میزنم
M:اها.زود بیا . راستی جعبه ای که دم دره حیاطه رو بیار بالا پست برام اوورده
+باشه مامان اومدم
تماس رو پایان دادم و به سمت در رفتم یعنی راهی که طی کرده بودم رو برگشتم و جعبه متوسط دم در رو با یکی از دستام گرفتم.
برگشتم که برم سوار آسانسور بشم و اقای لی هم باهام اومد.یعنی ممکن بود کس دیگه ای هم اونقدری با لیاقت باشه که خدا بهش همچنین چشمانی هدیه داده باشه؟
تا جایی که میدونم فقط یه نفر اونقدر با لیاقت بوده که اونم جونگکوکه.
توی اسانسور بودیم
هردومون
اون زیادی برام اشنا بود
حتی ریتم نفساش،ریتم ملودی آشنایی بود
در آسانسور بسته شد
***
((و این اولین دیداری بود که جوهر خودکار سرنوشت، واقعیت بوده نه یک رویا))
- ۴۲۸
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط