این منم بعد از اینهمه گمگشتگی و روزهای خاکستری با تاپ
این منم بعد از اینهمه گمگشتگی و روزهای خاکستری، با تاپ و شلوار مشکیم افتادم روی ملحفهی سفید تختم…
پنجره اتاق مشکی رنگم بازه و صدای شلوغی های شهر توی گوشم میپیچه،
لباسهام بوی سیگار گرفته و تنم هنوز گرمای رابطهای رو نگه داشته که اساساً تلخه و یه ردِ مبهم از آشوب رو زیر پوستم جا گذاشته.
با انزجار طعم تورو تو دهنم قورت میدم.
امشب بینِ سفیدیه ملحفه، سیاهی اتاقم و هیاهوی بیرون پنجره موندم و حسی که نه کاملاً پاکه، نه کاملاً گناه فقط واقعی و محسوسه، فقط میدونم عشق نیست.
_آگوستینا
پنجره اتاق مشکی رنگم بازه و صدای شلوغی های شهر توی گوشم میپیچه،
لباسهام بوی سیگار گرفته و تنم هنوز گرمای رابطهای رو نگه داشته که اساساً تلخه و یه ردِ مبهم از آشوب رو زیر پوستم جا گذاشته.
با انزجار طعم تورو تو دهنم قورت میدم.
امشب بینِ سفیدیه ملحفه، سیاهی اتاقم و هیاهوی بیرون پنجره موندم و حسی که نه کاملاً پاکه، نه کاملاً گناه فقط واقعی و محسوسه، فقط میدونم عشق نیست.
_آگوستینا
- ۶۵۸
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط