بهچشمانپریرویاناینشهر

#به_چشمان_پری_رویان_این_شهر
به صد امید می بستم نگاهی
مگر یک تن از این ناآشنایان
مرا بخشد به شهر عشق راهی
 
به هر چشمی به امیدی که این اوست
نگاه بی قرارم خیره می ماند
یکی هم، زینهمه نازآفرینان
امیدم را به چشمانم نمی خواند
 
غریبی بودم و گم کرده راهی
مرا با خود به هر سویی کشاندند
شنیدم بارها از رهگذاران
که زیر لب مرا دیوانه خواندند
 
ولی من، چشم امیدم نمی خفت
که مرغی آشیان گم کرده بودم
زهر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم
 
امید خسته ام از پای ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز
رسیدم عاقبت آن جا که او بود
 
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس
ز خود بیگانه، از هستی رمیده
از این بی درد مردم، رو نهفته
شرنگ ناامیدی ها چشیده
 
دل از بی همزبانی ها فسرده
تن از نامهربانی ها فسرده
ز حسرت پای در دامن کشیده
به خلوت، سر به زیر بال برده
 
دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بی زبانی را گشودند
سکوت جاودانی را شکستند...
دیدگاه ها (۰)

#قدِ_خاموشیِ_یک_زیرگذر_غمگینممثل گنجشک ( که خورده به سپر) غم...

#وقتی_نیستی_خونمون_با_من_غریبی_می_کنهدل اگه میگه صبورم خود ف...

#نتا_نت_های_مضرابی_و_با_سنتور_میرقصیخودت ماهی و داری همچنان ...

#دل‌آدمی‌به‌هنگام‌بهار‌زمستان‌را‌می‌خواهدو به وقت زمستانبهار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط