دلتنگی های جمعه را

دلتنگی های جمعه را
هیچ چیزی تسکین نمی دهد
بهانه جویی های دل بیقرارت را
هیچ کلامی آرام نمی کند
هیچ آهنگی نوازشگر
رِخوت روحت نیست
فقط می خواهی
دست ناگفته های دلت را بگیری
با نسیمی از یادش
بروی به خلوت خیال او
همانجا که او هم منتظر توست ،
مهمان آغوشش شوی
سر بر سینه ی پر مهرش بگذاری
از دلتنگی هایت برایش بگوی
و او مهربانانه
چشم بدوزد به آینه نگاهت
و نگاه پر مهرش نقش بندد در دیدگانت
دلت غَنج برود
برای آن شکوه لبخندش،
خنده مستانه اش
نغمه ساز تمام شادیهایت شود. ..
و آنگاه دوست داشتنت را
به دست حریر احساسش بدهی
و مست از شراب لبهایش
رها شوی از هر چه دلتنگی ست...
دیدگاه ها (۱۶)

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

زن که باشینمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستیهمیشه و...

زَن که باشینِمی تَوانی اِنکار کُنی تِشنه یِ بویِ تَنِ مَردَت...

زَن که باشینِمی تَوانی اِنکار کُنی تِشنه یِ بویِ تَنِ مَردَت...

دلتنگی که به سراغت بیاید بی آنکه بدانی آرام آرام غرق می شوی ...

#عذاب...حالِ این روزهایم؛ رنگ و بویِ عجیبی به خود گرفته...دی...

وقتی صدای قطرات باران که روی شیشه مشت می‌کوبند را شنیدی، احس...

عمیق ترین شادی هایم را دست چین می کنم و می سپارم به دستِ نسی...

بالاخره یاد می گیریاز یک دوستت دارمِ ساده، برای دلت یک خیالِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط