وقتی عمر دختر خود را زنده به گور کرد
وقتی عُمَر دختر خود را زنده به گور کرد!
🎥سخنران: حجت الإسلام بندانی نیشابوری
شنقیطی نیز در کتاب "اضواء البیان" چنین می نویسد:
✍"وقد جاءَ عن عمرَ رضی الله عنه قولُه : أمرانِ فی الجاهلیةِ. أحدُهما: یُبْکِیْنِی والآخرُ یُضْحِکُنِی .أما الذی یبکینی: فقد ذَهبتُ بابنةٍ لی لِوَأْدِها، فکنتُ أحفَرُ لها الحفرةَ وتَنْفُضُ الترابَ عن لِحْیَتِی وهی لا تدری ماذا أریدُ لها ، فإذا تَذَکّرتُ ذلک بَکَیْتُ. والأخرى: کنت أصْنَعُ إلهًا من التمرِ أضَعُهُ عند رأسی یَحْرُسُنِی لَیلاً ، فإذا أصْبَحْتُ مُعَافًى أکلتُه، فإذا تَذَکرت ذلک ضَحِکْتُ من نَفْسِی"
📚اضواء البیان فی ایضاح القرآن بالقرآن ج۹ ص۶۳
📝این سخن از عمر نقل شده است که: دو خاطره از دوران جاهلیت دارم که یکى از آنها مرا گریه و دیگرى به خنده مىآورد، اما آن خاطرهاى که مرا به گریه درمىآورد این است که: من رفتم تا #دختر خودم را #زنده_به_گور کنم، من براى او گودال مىکندم، ولى او خاکها را از ریشم پاک میکرد، در حالى که نمىدانست من چه قصدى براى او دارم، وقتى این خاطره را به یاد مىآورم گریه مىکنم. اما دیگری: من خدایی از خرما مىساختم (اشاره به #بت پرستی)، شبها آن را بالاى سر خود مىگذاشتم تا از من محافظت کند، وقتى صبح مىشد و گرسنه مىشدم، آن را مىخوردم، وقتى این خاطره را به یاد مىآورم، به خودم مىخندم.
#سخنران
#سخنرانی
#سخنرانی_کوتاه
#سخنرانی_مذهبی
#نیشابوری
#بندانی_نیشابوری
#عمر
#اهل_سنت
🎥سخنران: حجت الإسلام بندانی نیشابوری
شنقیطی نیز در کتاب "اضواء البیان" چنین می نویسد:
✍"وقد جاءَ عن عمرَ رضی الله عنه قولُه : أمرانِ فی الجاهلیةِ. أحدُهما: یُبْکِیْنِی والآخرُ یُضْحِکُنِی .أما الذی یبکینی: فقد ذَهبتُ بابنةٍ لی لِوَأْدِها، فکنتُ أحفَرُ لها الحفرةَ وتَنْفُضُ الترابَ عن لِحْیَتِی وهی لا تدری ماذا أریدُ لها ، فإذا تَذَکّرتُ ذلک بَکَیْتُ. والأخرى: کنت أصْنَعُ إلهًا من التمرِ أضَعُهُ عند رأسی یَحْرُسُنِی لَیلاً ، فإذا أصْبَحْتُ مُعَافًى أکلتُه، فإذا تَذَکرت ذلک ضَحِکْتُ من نَفْسِی"
📚اضواء البیان فی ایضاح القرآن بالقرآن ج۹ ص۶۳
📝این سخن از عمر نقل شده است که: دو خاطره از دوران جاهلیت دارم که یکى از آنها مرا گریه و دیگرى به خنده مىآورد، اما آن خاطرهاى که مرا به گریه درمىآورد این است که: من رفتم تا #دختر خودم را #زنده_به_گور کنم، من براى او گودال مىکندم، ولى او خاکها را از ریشم پاک میکرد، در حالى که نمىدانست من چه قصدى براى او دارم، وقتى این خاطره را به یاد مىآورم گریه مىکنم. اما دیگری: من خدایی از خرما مىساختم (اشاره به #بت پرستی)، شبها آن را بالاى سر خود مىگذاشتم تا از من محافظت کند، وقتى صبح مىشد و گرسنه مىشدم، آن را مىخوردم، وقتى این خاطره را به یاد مىآورم، به خودم مىخندم.
#سخنران
#سخنرانی
#سخنرانی_کوتاه
#سخنرانی_مذهبی
#نیشابوری
#بندانی_نیشابوری
#عمر
#اهل_سنت
- ۲۰.۱k
- ۲۳ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط