پارت ۱۱ : سایه ناامیدی در محفل
خبر زندانی شدن هری در میان محفل ققنوس مانند آذرخشی شوم پیچید. ولدمورت، طبق وعدهاش، هرمیون و رون را به خانههایشان بازگردانده بود، اما این پیروزی تلخی برای هری بود.
او در سیاهچاله عمارت مالفوی توسط ولدمورت زندانی شده بود، و احتمالا تا الان باشکنجههای روحی و جسمی روبرو بود. محفل ققنوس باور داشت که ارباب تاریکی نه تنها به دنبال نابودی هری، بلکه به دنبال تحقیر او و از بین بردن امید کسانی بود که به او باور داشتند.
سیریوس بلک، که از خبر زندانی شدن هری دچار فروپاشی روانی شده بود، خاطرات آزاردهنده از زندان آزکابان و ترس از دست دادن دوباره کسانی که دوستشان داشت، او را به مرز جنون کشانده بود.
اما ریموس لوپین مثل همیشه با صبوری و عشقی که به سیریوس داشت، او را آرام می کرد. در میان این آشفتگی، رابطه عاشقانه میان سیریوس و ریموس، پناهگاه امنی برای هر دو آنها شده بود. ریموس به سیریوس اطمینان داد که همگی تا آخرین نفس برای نجات هری تلاش خواهند کرد.
دامبلدور، با چهرهای که خستگی و نگرانی در آن موج میزد، محفل را در مقر قدیمیشان، شماره ۱۲، میدان گریمول، گرد هم آورد. حضور سیریوس و ریموس، هرچند آشفته، ضروری بود.
...............................................
سیریوس، با چشمانی گود افتاده و موهایی پریشان، به شعلههای شوم شومینه خیره شده بود. ریموس، دستش را به آرامی روی شانهی او گذاشته بود.
دامبلدور: (با صدایی آرام اما محکم) “اطلاعات ما تأیید میکند. ولدمورت هری را در اختیار دارد. اما او به قولش عمل کرده؛ آقای رونالد ویزلی و خانم هرمیون گرنجر را به خانههایشان بازگشتهاند،
دامبلدور با غم سنگین ادامه داد:“ اما در عوض، هری بهای سنگینی پرداخته است.“
سیریوس (با صدایی لرزان و خشمگین گفت) “این غیرقابل قبول است! دامبلدور نباید اجازه میدادی چنین اتفاقی بیفتد! او فرزند من است!”
ریموس: (با ملایمت دست اش را در دست معشوق اش قرار داد و گفت) “سیریوس..... لطفاً.... آرام باش. نباید خودت را سرزنش کنی. (و با صدای لرزان ادامه داد)ما باید روی نجات هری تمرکز کنیم.
سیریوس: (رو به ریموس کرد، با چشمانی پر از اشکبار حرف او را قطع کرد ) “نجات؟ چطور میتوانیم او را نجات دهیم، ریموس؟ او در چنگال ولدمورت است! آن هیولا… او هری را شکنجه خواهد کرد! او را خواهد کشت!”
اما ناگهان در میانتنش اتاق، صدای خشدار و آشنایی به گوش رسید. شعلههای شومینه در مقر شماره ۱۲، میدان گریمول، به رنگ سبز فسفری درآمد و سِوِروِس اسنیپ، با چهرهای عبوس و شنلی تیره، از میان آنها بیرون آمد. حضور او در این جمع، همیشه با خود حس ناخوشایندی از تنش و عدم اطمینان را به همراه داشت.
اسنیپ: (با لحنی سرد و بیروح، بدون مقدمه گفت) “بلک درست میگه ....ولدمورت هری را شکنجه کرده و او را تا یک قدمی مرگ برده.
خبر مانند پتکی بر سر حاضران فرود آمد. سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. دامبلدور، با وجود ظاهر آرامش، چشمانش از نگرانی تنگ شد.
سیریوس: (با وحشت از جا برخاست، صدایش از شدت درد و خشم میلرزید) “چی؟! چه میگی اسنیپ؟! اون.....اون زنده است؟”
اسنیپ: (با پوزخندی تلخ ادامه داد) “ من تمام تلاش ام را کردم..... ولی این همش نیست .....جای زخم روی پیشانی هری… تغییر کرده بود. و آن بخش از موهایش… سفید شده بودند.”
این خبر مانند سیلی به صورت همه، به خصوص سیریوس و ریموس، خورد. موهای سفید؟ زخم تغییر کرده؟ این ها نشانههایی از استفاده جادوهای تاریکی وحشناک روی هری است .
ریموس: (با صدایی که به سختی از گلویش خارج شد) “سفید؟ هری… موهایش سفید شده بود؟” او به سیریوس نگاه کرد، چشمانشان پر از وحشت بود.
سیریوس: (با حالتی نیمهدیوانه، به سمت اسنیپ هجوم برد) “داری دروغ میگویی! امکان نداره...... تو همیشه از هری متنفر بودی!تو همیشه جمیز رو در هری می دیدی تا خودش رو.....تو نمیتوانی او را نجات داده باشی!”
اسنیپ: (با نگاهی سرد و تلخ به سیریوس، بدون هیچ ترسی) “من او را به دستور لرد سیاه نجات دادم.
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت....
بعد از چند دقیقه دامبلدور سکوت را شکست و گفت :(به دستور ولدرمورت.....سوروس میشه توضیح بدی کل ماجرا رو )
برای همین اسنیپ شروع به تعریف کل داستان کرد....
...............................................
سیریوس، با شنیدن این حرفها، دیگر نتوانست خود را کنترل کند. زانو زد و صورتش را در دستانش پنهان کرد. ریموس، با چهرهای رنگپریده و چشمانی که بهت و اندوه عمیق را نشان میداد، به سیریوس نزدیک شد و او را در آغوش گرفت.
ریموس: (زمزمهکنان، در حالی که سیریوس را محکم در آغوش گرفته بود) “سیریوس… عزیزم… هری زنده است. این مهمترین چیز است. او زنده است.”
او در سیاهچاله عمارت مالفوی توسط ولدمورت زندانی شده بود، و احتمالا تا الان باشکنجههای روحی و جسمی روبرو بود. محفل ققنوس باور داشت که ارباب تاریکی نه تنها به دنبال نابودی هری، بلکه به دنبال تحقیر او و از بین بردن امید کسانی بود که به او باور داشتند.
سیریوس بلک، که از خبر زندانی شدن هری دچار فروپاشی روانی شده بود، خاطرات آزاردهنده از زندان آزکابان و ترس از دست دادن دوباره کسانی که دوستشان داشت، او را به مرز جنون کشانده بود.
اما ریموس لوپین مثل همیشه با صبوری و عشقی که به سیریوس داشت، او را آرام می کرد. در میان این آشفتگی، رابطه عاشقانه میان سیریوس و ریموس، پناهگاه امنی برای هر دو آنها شده بود. ریموس به سیریوس اطمینان داد که همگی تا آخرین نفس برای نجات هری تلاش خواهند کرد.
دامبلدور، با چهرهای که خستگی و نگرانی در آن موج میزد، محفل را در مقر قدیمیشان، شماره ۱۲، میدان گریمول، گرد هم آورد. حضور سیریوس و ریموس، هرچند آشفته، ضروری بود.
...............................................
سیریوس، با چشمانی گود افتاده و موهایی پریشان، به شعلههای شوم شومینه خیره شده بود. ریموس، دستش را به آرامی روی شانهی او گذاشته بود.
دامبلدور: (با صدایی آرام اما محکم) “اطلاعات ما تأیید میکند. ولدمورت هری را در اختیار دارد. اما او به قولش عمل کرده؛ آقای رونالد ویزلی و خانم هرمیون گرنجر را به خانههایشان بازگشتهاند،
دامبلدور با غم سنگین ادامه داد:“ اما در عوض، هری بهای سنگینی پرداخته است.“
سیریوس (با صدایی لرزان و خشمگین گفت) “این غیرقابل قبول است! دامبلدور نباید اجازه میدادی چنین اتفاقی بیفتد! او فرزند من است!”
ریموس: (با ملایمت دست اش را در دست معشوق اش قرار داد و گفت) “سیریوس..... لطفاً.... آرام باش. نباید خودت را سرزنش کنی. (و با صدای لرزان ادامه داد)ما باید روی نجات هری تمرکز کنیم.
سیریوس: (رو به ریموس کرد، با چشمانی پر از اشکبار حرف او را قطع کرد ) “نجات؟ چطور میتوانیم او را نجات دهیم، ریموس؟ او در چنگال ولدمورت است! آن هیولا… او هری را شکنجه خواهد کرد! او را خواهد کشت!”
اما ناگهان در میانتنش اتاق، صدای خشدار و آشنایی به گوش رسید. شعلههای شومینه در مقر شماره ۱۲، میدان گریمول، به رنگ سبز فسفری درآمد و سِوِروِس اسنیپ، با چهرهای عبوس و شنلی تیره، از میان آنها بیرون آمد. حضور او در این جمع، همیشه با خود حس ناخوشایندی از تنش و عدم اطمینان را به همراه داشت.
اسنیپ: (با لحنی سرد و بیروح، بدون مقدمه گفت) “بلک درست میگه ....ولدمورت هری را شکنجه کرده و او را تا یک قدمی مرگ برده.
خبر مانند پتکی بر سر حاضران فرود آمد. سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. دامبلدور، با وجود ظاهر آرامش، چشمانش از نگرانی تنگ شد.
سیریوس: (با وحشت از جا برخاست، صدایش از شدت درد و خشم میلرزید) “چی؟! چه میگی اسنیپ؟! اون.....اون زنده است؟”
اسنیپ: (با پوزخندی تلخ ادامه داد) “ من تمام تلاش ام را کردم..... ولی این همش نیست .....جای زخم روی پیشانی هری… تغییر کرده بود. و آن بخش از موهایش… سفید شده بودند.”
این خبر مانند سیلی به صورت همه، به خصوص سیریوس و ریموس، خورد. موهای سفید؟ زخم تغییر کرده؟ این ها نشانههایی از استفاده جادوهای تاریکی وحشناک روی هری است .
ریموس: (با صدایی که به سختی از گلویش خارج شد) “سفید؟ هری… موهایش سفید شده بود؟” او به سیریوس نگاه کرد، چشمانشان پر از وحشت بود.
سیریوس: (با حالتی نیمهدیوانه، به سمت اسنیپ هجوم برد) “داری دروغ میگویی! امکان نداره...... تو همیشه از هری متنفر بودی!تو همیشه جمیز رو در هری می دیدی تا خودش رو.....تو نمیتوانی او را نجات داده باشی!”
اسنیپ: (با نگاهی سرد و تلخ به سیریوس، بدون هیچ ترسی) “من او را به دستور لرد سیاه نجات دادم.
سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت....
بعد از چند دقیقه دامبلدور سکوت را شکست و گفت :(به دستور ولدرمورت.....سوروس میشه توضیح بدی کل ماجرا رو )
برای همین اسنیپ شروع به تعریف کل داستان کرد....
...............................................
سیریوس، با شنیدن این حرفها، دیگر نتوانست خود را کنترل کند. زانو زد و صورتش را در دستانش پنهان کرد. ریموس، با چهرهای رنگپریده و چشمانی که بهت و اندوه عمیق را نشان میداد، به سیریوس نزدیک شد و او را در آغوش گرفت.
ریموس: (زمزمهکنان، در حالی که سیریوس را محکم در آغوش گرفته بود) “سیریوس… عزیزم… هری زنده است. این مهمترین چیز است. او زنده است.”
- ۱۰۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط