دختر بابایی می شود
دختر بابایی می شود
امروز بازار"روایتهای عاشقانه"داغ است؛ عدهای برای قاتلی که جان یک انسان را به آتش کشید، قصهی عشق میبافند. اما گویی جهان این "مدعیانِ وجدان"،برای یک روایتِ واقعی زیادی کوچک است: روایتِ دختری که سهمش از آغوش پدر، فقط یک قاب عکس سردبود.
پدری که در میدان علیخانی اصفهان،"ارباً اربا" شد و سوخت، تنها چند ساعت بعد، فرزندی داشت که قرار بود برای اولین بار نفس بکشد.دختری که پدرش حتی فرصت نکرد چشمان او را ببیند،چه برسد به اینکه آغوشش را به روی او باز کند.
آهای سلبریتیها! آهای کسانی که برای قاتلِ سنگدل،مرثیهسرایی میکنید؛ آیا تا به حال به تنهاییِ آن دخترفکر کردهاید؟
او بزرگ شد، اما پدری نبود که دستهای کوچکش را بگیرد واولین قدمهایش را تماشا کند.
او به مدرسه رفت، اما پدری نبود که برایش مداد رنگی بخردیا با لبخند، مشقهایش را تحسین کند.
او روزهایِ دانشگاه را میگذراند،عروس میشود و مادرخواهد شد، اما هر بارکه سرش را برمیگرداند،جز جای خالیِ پدری که قربانیِ عشق به وطن شد، چیزی نمیبیند.
این "عشقِ دروغین" که شما برای قاتل پروراندهاید، تنها توهین به تمام سالهایی است که این دختر، درحسرت یک "دخترم"شنیدن از زبان پدر،بزرگ شد. وجدانهای اجارهایِ شما برای قاتل میتپد،اما وجدانِ بیدارِ جامعه برای دختری میتپد که تمام عمرش را با زخمی به نام "یتیمی" زندگی میکند.بیاییداز عشق بگوییم؛ نه عشقِ قاتلِ بیرحم، که عشقِ ناتمامِ دختری که تا ابد،"دخترِ بابایی" ماند،بی آنکه سایه پدر رابر سر داشته باشد.»
شهید محمد همتی
#دختر_شهید#روایت_واقعی
#سلبریتی_بی_وجدان
شهدای_امنیت#میدان_علیخانی
#شهید_همتی#دختر_بابایی
#میدان_علیخانی#شهید_محمد_همتی#فریدن
امروز بازار"روایتهای عاشقانه"داغ است؛ عدهای برای قاتلی که جان یک انسان را به آتش کشید، قصهی عشق میبافند. اما گویی جهان این "مدعیانِ وجدان"،برای یک روایتِ واقعی زیادی کوچک است: روایتِ دختری که سهمش از آغوش پدر، فقط یک قاب عکس سردبود.
پدری که در میدان علیخانی اصفهان،"ارباً اربا" شد و سوخت، تنها چند ساعت بعد، فرزندی داشت که قرار بود برای اولین بار نفس بکشد.دختری که پدرش حتی فرصت نکرد چشمان او را ببیند،چه برسد به اینکه آغوشش را به روی او باز کند.
آهای سلبریتیها! آهای کسانی که برای قاتلِ سنگدل،مرثیهسرایی میکنید؛ آیا تا به حال به تنهاییِ آن دخترفکر کردهاید؟
او بزرگ شد، اما پدری نبود که دستهای کوچکش را بگیرد واولین قدمهایش را تماشا کند.
او به مدرسه رفت، اما پدری نبود که برایش مداد رنگی بخردیا با لبخند، مشقهایش را تحسین کند.
او روزهایِ دانشگاه را میگذراند،عروس میشود و مادرخواهد شد، اما هر بارکه سرش را برمیگرداند،جز جای خالیِ پدری که قربانیِ عشق به وطن شد، چیزی نمیبیند.
این "عشقِ دروغین" که شما برای قاتل پروراندهاید، تنها توهین به تمام سالهایی است که این دختر، درحسرت یک "دخترم"شنیدن از زبان پدر،بزرگ شد. وجدانهای اجارهایِ شما برای قاتل میتپد،اما وجدانِ بیدارِ جامعه برای دختری میتپد که تمام عمرش را با زخمی به نام "یتیمی" زندگی میکند.بیاییداز عشق بگوییم؛ نه عشقِ قاتلِ بیرحم، که عشقِ ناتمامِ دختری که تا ابد،"دخترِ بابایی" ماند،بی آنکه سایه پدر رابر سر داشته باشد.»
شهید محمد همتی
#دختر_شهید#روایت_واقعی
#سلبریتی_بی_وجدان
شهدای_امنیت#میدان_علیخانی
#شهید_همتی#دختر_بابایی
#میدان_علیخانی#شهید_محمد_همتی#فریدن
- ۵۸۶
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط