از سرتاسر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سر خورده
از سرتاسر زندگیش بیزار شد ، از همه چیز و همه کس سر خورده بود . خودش را بیاندازه تنها و بیگانه حس کرد . راه دیگری نداشت مگر اینکه در یکی از شهرهای دور یا یکی از بندرهای جنوب به ماموریت برود و باقی زندگیش را در آنجا به سر ببرد و یا اینکه خودش را سر به نیست کند. برود جایی که هیچکس را نبیند. صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همه کسانیکه دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تاکنون به آن پی نبرده بود . .
- ۲.۴k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط