هیچوقت نگفته بودی مامان نفرینم کردی به زنده بودن
هیچوقت نگفته بودی مامان نفرینم کردی به زنده بودن..
یه روزی وقتی خیلی بچه بودم شروع کررم به تصور کردن یه چیزی که برام جالب بود ، هیجان و لبخند رو داشت بزرگتر که شدم ذهنمو با تصور کردنش آروم میکردم و خب میخوابیدم .. . هیچوقت کمک کننده نبود مرگ برای هیچکس احتمالا ، میدونم همه مشکل دارن و سختشونه اما باور کن من دیگه خسته ام از ننگ بودن برای خانواده ام و تیمم.. . خسته ام توضیح بدم و بمونم.. . و در نهایت محکوم به موندنم دردناکه
یه روزی وقتی خیلی بچه بودم شروع کررم به تصور کردن یه چیزی که برام جالب بود ، هیجان و لبخند رو داشت بزرگتر که شدم ذهنمو با تصور کردنش آروم میکردم و خب میخوابیدم .. . هیچوقت کمک کننده نبود مرگ برای هیچکس احتمالا ، میدونم همه مشکل دارن و سختشونه اما باور کن من دیگه خسته ام از ننگ بودن برای خانواده ام و تیمم.. . خسته ام توضیح بدم و بمونم.. . و در نهایت محکوم به موندنم دردناکه
- ۲۸۸
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط