همه ی دغدغههای روزگار هم

*همه ی دغدغه‌هایِ روزگار هم
که بر سرم بریزد
باز هم همه ی وقت‌هایِ دنیا
را جمع میکنم
می‌نشینم کنارِ رویایِ دستانت
می‌نشینم و از سرمایِ طاقت فرسایِ
این روزها می‌گویم
حِس می کنم محکم دستم را می‌فشارد
همه ی خستگی‌هایِ روز هم که آوار شود
بر تاریکیِ شب
باز هم می‌نشینم زیرِ نورِ ماه
از خیالِ آغوشت می‌گویم
از خنده هایِ بلندِ شبانه
از کافه رفتن‌هایِ بی برنامه
از بوسه‌هایِ خواهانه
همه ی عاشقانه‌ها را هم که دورم جمع کنند
از لیلی و مجنون تا شیرین و فرهاد
و هرکه می‌خواهد باشد
باز من می‌نشینم کنارِ خاطراتِ تو
مرور میکنم بودن و نبودنت را
مرور میکنم خواستنت را ...
دیدگاه ها (۱)

😊😊

یـع خستگی یع پرش🚬خاموشی مطلق

حس _گیرایی

The feelings between you two were not the same(پارت آخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط