Crime book
توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام اون شب بود. به درخواست پسر عینکی، شام پاستای پِستو، همراه با مرغ و پنیر پارمسان اضافه بود.
-نامجون؟ میشه بیای اون گردوها رو بهم بدی؟
بعد از چند دقیقه، با ندیدن هیچ ریکشنی از سمت نامجون دوباره حرفش رو تکرار کرد.
-نامجون میشه گردو ها رو بهم بدی؟ دستام بند همزدن مرغه...
و دوباره هیچ جوابی نشنید. ترسید که نکنه نامجون حالش بد شده باشه یکی از خصلتهای بدش بود که همیشه، بدترین سناریو و احتمالها رو توی ذهنش مرور میکرد.
از اون تیکه آشپزخونه، دیدِ کامل به فضای پذیرایی خونه نداشت. پس سریع زیر گاز رو خاموش کرد و با عجله به سمت فضای پذیرایی رفت. بیشتر از چند قدم وارد اون مکان نشدهبود که اخمهاش توی هم گره خورد.
باز هم این پسرهی کله قهوهای و عینکی توی دنیای کتابش غرق شدهبود و هیچچیز نمیشنید.
بارها شدهبود که این اتفاق افتاده بود. جوری که وقتی ا/ت با نامجون کاری داشت، قبلش بهش میگفت که لطفا فعلا کتاب نخونه چون وقتی نامجون صفحهی اول کتاب رو باز میکرد وارد دنیای خودش میشد و هیچکس حتی ا/ت، کسی که نامجون میپرستیدش هم نمیتونست نامجون رو از دنیای خودش بیرون بیاره.
چند قدم جلوتر رفت و به مبل تک نفرهای که نامجون روش نشستهبود نزدیک شد.
جلوش ایستاد و کمرش رو خم کرد جوری که صورتش، روبهروی صورت نامجون بود.
نامجون با متوجه شدن وجود ا/ت، انگشتش رو لای صفحهای که داشت میخوند گذاشت و کتاب رو نیمه بسته توی دستش گرفت. صورتش رو بالا آورد و به ا/ت لبخند زد.
-جانم؟ سرآشپز به مشکل بر خوردن؟
ا/ت اخم الکیای بین ابروهاش نشوند.
-نخیر مِستر کیم! بازم رفتی تو دنیای کتابهات، در رو بستی و منو پشت در تنها گذاشتی؟ شاید من اصلا آتیش گرفتم تو آشپزخونه!
-اون موقع میفهمیدم.
ا/ت ابرویی بالا انداخت.
-مطمئنی میفهمیدی؟
نامجون دست آزادش رو پشت سرش برد و روی سرش رو خاروند.
-خب شاید ۹۰ درصد متوجه میشدم.
-۹۰ درصد؟ مطمئنی؟ نامجون تقریبا داد زدم و تو نشنیدی. کاری نکن کل اون کتابخونه رو آتیش بزنم.
نامجون کتاب نیمه باز رو کنارِ مبل، روی میزِ چوبِ بلوط گذاشت.
-اون موقع پرنسس میخوان از کجا کتاب بخونن؟
یه کتابخونه مخفی درست میکنم که نتونی پیداش کنی و براش رمز میذارم!
نامجون دستهاشو به نشونه بغل باز کرد و ا/ت روی پاهای نامجون توی بغلش نشست و سرش رو روی سینهاش گذاشت.
-ببخشید. جدی میگم. از این به بعد نمیرم تو دنیای خودم. چون یه دنیای قشنگ۱تر اون بیرونه و اون دنیا، دنیاییه که تو توش هستی.
خب عزیزان گل اینم از تک پارتی از نامجون لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
-نامجون؟ میشه بیای اون گردوها رو بهم بدی؟
بعد از چند دقیقه، با ندیدن هیچ ریکشنی از سمت نامجون دوباره حرفش رو تکرار کرد.
-نامجون میشه گردو ها رو بهم بدی؟ دستام بند همزدن مرغه...
و دوباره هیچ جوابی نشنید. ترسید که نکنه نامجون حالش بد شده باشه یکی از خصلتهای بدش بود که همیشه، بدترین سناریو و احتمالها رو توی ذهنش مرور میکرد.
از اون تیکه آشپزخونه، دیدِ کامل به فضای پذیرایی خونه نداشت. پس سریع زیر گاز رو خاموش کرد و با عجله به سمت فضای پذیرایی رفت. بیشتر از چند قدم وارد اون مکان نشدهبود که اخمهاش توی هم گره خورد.
باز هم این پسرهی کله قهوهای و عینکی توی دنیای کتابش غرق شدهبود و هیچچیز نمیشنید.
بارها شدهبود که این اتفاق افتاده بود. جوری که وقتی ا/ت با نامجون کاری داشت، قبلش بهش میگفت که لطفا فعلا کتاب نخونه چون وقتی نامجون صفحهی اول کتاب رو باز میکرد وارد دنیای خودش میشد و هیچکس حتی ا/ت، کسی که نامجون میپرستیدش هم نمیتونست نامجون رو از دنیای خودش بیرون بیاره.
چند قدم جلوتر رفت و به مبل تک نفرهای که نامجون روش نشستهبود نزدیک شد.
جلوش ایستاد و کمرش رو خم کرد جوری که صورتش، روبهروی صورت نامجون بود.
نامجون با متوجه شدن وجود ا/ت، انگشتش رو لای صفحهای که داشت میخوند گذاشت و کتاب رو نیمه بسته توی دستش گرفت. صورتش رو بالا آورد و به ا/ت لبخند زد.
-جانم؟ سرآشپز به مشکل بر خوردن؟
ا/ت اخم الکیای بین ابروهاش نشوند.
-نخیر مِستر کیم! بازم رفتی تو دنیای کتابهات، در رو بستی و منو پشت در تنها گذاشتی؟ شاید من اصلا آتیش گرفتم تو آشپزخونه!
-اون موقع میفهمیدم.
ا/ت ابرویی بالا انداخت.
-مطمئنی میفهمیدی؟
نامجون دست آزادش رو پشت سرش برد و روی سرش رو خاروند.
-خب شاید ۹۰ درصد متوجه میشدم.
-۹۰ درصد؟ مطمئنی؟ نامجون تقریبا داد زدم و تو نشنیدی. کاری نکن کل اون کتابخونه رو آتیش بزنم.
نامجون کتاب نیمه باز رو کنارِ مبل، روی میزِ چوبِ بلوط گذاشت.
-اون موقع پرنسس میخوان از کجا کتاب بخونن؟
یه کتابخونه مخفی درست میکنم که نتونی پیداش کنی و براش رمز میذارم!
نامجون دستهاشو به نشونه بغل باز کرد و ا/ت روی پاهای نامجون توی بغلش نشست و سرش رو روی سینهاش گذاشت.
-ببخشید. جدی میگم. از این به بعد نمیرم تو دنیای خودم. چون یه دنیای قشنگ۱تر اون بیرونه و اون دنیا، دنیاییه که تو توش هستی.
خب عزیزان گل اینم از تک پارتی از نامجون لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
ادامه تک پارتی داخل کامنت ها
- ۱۳.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط