𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 2
+میگم لارا
•جونم بگو
+نمیدونم چرا... حس میکنم این روزا تهیونگ داره چیزی رو از من و مامان مخفی میکنه.. میترسم چیز بدی باشه
•از کجا میدونی؟
+نمیدونم.. امروز صبح که داشت راجب شرکت صحبت میکرد.. حرفاش یه جوری مشکوک بود..
•خب.... مطمئنم چیز بدی نیست.. بیخود نگران نباش و فکرتو درگیر نکن.. هرموقع وقتش برسه خودش بهت میگه حتما
+اوهوم...
5 مین بعد..
گارسون سفارشمون رو اورد..
شروع به خوردن کردیم..
کلی خندیدیم و حرف زدیم..
بعد از تموم شدن خوراکیامون از کافه بیرون اومدیم و کلی خیابون رو گشتیم..
کلی لباس و اکسسوری و... گرفتیم
کلی خوش گذروندیم و بالاخره خسته شدیم..
•هوی نلا.. دارم میمیرم.. بسه دیگه بیا برگردیم.. آی
+باشه باشه.. وایسا تاکسی بگیرم
تاکسی بعد از چند لحظه اومد.. سوار شدیم
15 مین بعد..
بالاخره رسیدیم به عمارت ما..
از تاکسی پیاده شدیم و وارد عمارت شدیم..
همینطور که مسیر حیاط تا در اصلی سالن رو طی میکردیم.. یهو لارا زد بهم..
•هی نلا.. اونا ماشین کیه؟
+کدوما؟
با دست به ماشینا اشاره کرد
+عامممم... نمیدونم.. حتما مهمون داریم و من نمیدونم
•بیا بریم ببینم چخبره
+بریم
به در اصلی رسیدیم و وارد شدیم..
همون لحظه با عده ای ادم رو به رو شدم که تا حالا ندیده بودمشون..
چند لحظه گرم صحبت بودن...
بعد سرشون کم کم طرف من چرخید..
با لارا اروم طرفشون رفتیم..
همون لحظه اول با یک زن و مرد میانسال مواجه شدم..
دوتاشون استایل رسمی و شیکی داشتن..
حدس میزدم از همکارای بابا تو شرکت بوده باشن..
یکم حس بدی گرفتم.. نمیدونم چرا..
نگاهی به بقیه کردم.. همه رو زیر نظر گرفتم.. تا رسیدم به یه پسر جوون خوشتیپ.. نگاهی بهش کردم، اونم همینطور با من چشم تو چشم شده بود...
استایل فوق العاده جذابی داشت.. یه پیراهن جذب که تمام عضلات بدنش تو چشم بود.. بدن ورزیده و گنده ای داشت..
نگاهی به فیسش انداختم..
چشماش از سیاهی داشتن برق میزدن.. خیلی خاص بود.. دوست داشتم فقط نگاش کنم..
تا اینکه دستی بازوم رو نیشگون گرفت
لارا بود..
•نلاااا.. به چی خیره شدی؟ زود باش سلام کن(لبخند ضایع)
+عااا.. عا.. سلام
یهو اون مرد میانسال جواب داد
&سلام دخترم..
+امم.. ببخشید من نمیشناسم..
اون زن که به گمونم همسر این مرد بود گفت
=سلام دخترم.. ما شریک های پدرت در شرکت هستیم.. خانواده جئون.. خوشبختم..
و دستشو جلوم دراز کرد..
منم متقابل بهش دست دادم..
+اوو.. خیلی خوشبختم.. منم کیم نلا هستم..
=اوو.. نلا عزیزم
بعد به اون پسر جوون اشاره کرد..
=و ایشون هم جئون جونگگوک پسر من و همسرم سونگ هوو هست..
پس درست حدس زدم.. زن و شوهر بودن..
وای این پسرشون بود.. خیلی خوشتیپ بود..
ولی خیلی سرد بود.. از رفتارش میشد فهمید..
یهو همون پسر گفت..
_جئون جونگگوک هستم
+عا... منم کیم نلا هستم از اشناییتون خوشحالم
_منم همینطور..
بعد از سلام و احوالپرسی رفتم پیش تهیونگ..
+ته.. چرا بهم نگفتین مهمون داریم
-میگم نلا.. تو برو لباساتو عوض کن و بیا
+باشه
با لارا رفتیم سمت اتاقم..
وارد شدیم و در رو بستیم
•وای نلا.. اینا کی بودن؟ چقدر خوشتیپ و باکلاس بودن(خنده)
+لاراااا.. چی میگی تو..
•وایییی دیدی پسرشون چقدر خوشتیپ بود؟..
+اصلا هم خوشتیپ نبود.. انقدر حرف نزن تو برو منم لباسمو عوض کنم میام
•باشههه
لارا رفت... منم لباسمو عوض کردم و یه پیرهن خوشگل پوشیدم.. موهامم باز گذاشتم و ارایشمم تمدید کردم..
در اخر یه عطر وانیل زدم و از اتاق بیرون اومدم..
همین که بیرون اومدم کل توجه ها به طبقه بالا جمع شد..
چرا انقدر رفتارشون مشکوکه؟
بیخیال شدم و اروم پله ها رو طی کردم..
رفتم کنار تهیونگ رو به روی اون پسر.. همون جونگکوک، نشستم..
چند مین با سکوت سپری شد.. بعد بابا گفت..
°خیلی خب.. بفرمایید کمی نوشیدنی میل کنید
&خیلی ممنونم جناب کیم..
بعد همه نوشیدنی هاشون رو برداشتن و به بغل دستیشون کوبیدن.. بعدشم سر کشیدن
و من فقط نگاه میکردم..
چند مین گذشت و کم کم همه گرم صحبت شدن..
همینطور که همه حرف میزدن.. یهو اقای جئون گفت..
&خب... بهتره بریم سر اصل مطلب..
°اوه.. بله.. از همه میخوام لطفا چند لحظه به من گوش بدن..
همه ساکت شدن و منتظر حرف های بابا بودن..
°امروز در شرکت جلسه مهمی برگزار شد و ما متوجه شدیم روی پروژه ی بزرگی که سرمایه گذاری کرده بودیم یک مشکل مالی و حقوقی پیش اومده..
اگر حل نشه ضرر خیلی سنگینی به سهام شرکت وارد میشه..
&بله جناب کیم.. و خب... برای حلش باید هر دو خانواده وارد اتحاد و قرار داد جدید بشن..
یعنی.......
به طور رسمی..
باید دختر شما و پسر من با هم ازدواج کنن
Part 2
+میگم لارا
•جونم بگو
+نمیدونم چرا... حس میکنم این روزا تهیونگ داره چیزی رو از من و مامان مخفی میکنه.. میترسم چیز بدی باشه
•از کجا میدونی؟
+نمیدونم.. امروز صبح که داشت راجب شرکت صحبت میکرد.. حرفاش یه جوری مشکوک بود..
•خب.... مطمئنم چیز بدی نیست.. بیخود نگران نباش و فکرتو درگیر نکن.. هرموقع وقتش برسه خودش بهت میگه حتما
+اوهوم...
5 مین بعد..
گارسون سفارشمون رو اورد..
شروع به خوردن کردیم..
کلی خندیدیم و حرف زدیم..
بعد از تموم شدن خوراکیامون از کافه بیرون اومدیم و کلی خیابون رو گشتیم..
کلی لباس و اکسسوری و... گرفتیم
کلی خوش گذروندیم و بالاخره خسته شدیم..
•هوی نلا.. دارم میمیرم.. بسه دیگه بیا برگردیم.. آی
+باشه باشه.. وایسا تاکسی بگیرم
تاکسی بعد از چند لحظه اومد.. سوار شدیم
15 مین بعد..
بالاخره رسیدیم به عمارت ما..
از تاکسی پیاده شدیم و وارد عمارت شدیم..
همینطور که مسیر حیاط تا در اصلی سالن رو طی میکردیم.. یهو لارا زد بهم..
•هی نلا.. اونا ماشین کیه؟
+کدوما؟
با دست به ماشینا اشاره کرد
+عامممم... نمیدونم.. حتما مهمون داریم و من نمیدونم
•بیا بریم ببینم چخبره
+بریم
به در اصلی رسیدیم و وارد شدیم..
همون لحظه با عده ای ادم رو به رو شدم که تا حالا ندیده بودمشون..
چند لحظه گرم صحبت بودن...
بعد سرشون کم کم طرف من چرخید..
با لارا اروم طرفشون رفتیم..
همون لحظه اول با یک زن و مرد میانسال مواجه شدم..
دوتاشون استایل رسمی و شیکی داشتن..
حدس میزدم از همکارای بابا تو شرکت بوده باشن..
یکم حس بدی گرفتم.. نمیدونم چرا..
نگاهی به بقیه کردم.. همه رو زیر نظر گرفتم.. تا رسیدم به یه پسر جوون خوشتیپ.. نگاهی بهش کردم، اونم همینطور با من چشم تو چشم شده بود...
استایل فوق العاده جذابی داشت.. یه پیراهن جذب که تمام عضلات بدنش تو چشم بود.. بدن ورزیده و گنده ای داشت..
نگاهی به فیسش انداختم..
چشماش از سیاهی داشتن برق میزدن.. خیلی خاص بود.. دوست داشتم فقط نگاش کنم..
تا اینکه دستی بازوم رو نیشگون گرفت
لارا بود..
•نلاااا.. به چی خیره شدی؟ زود باش سلام کن(لبخند ضایع)
+عااا.. عا.. سلام
یهو اون مرد میانسال جواب داد
&سلام دخترم..
+امم.. ببخشید من نمیشناسم..
اون زن که به گمونم همسر این مرد بود گفت
=سلام دخترم.. ما شریک های پدرت در شرکت هستیم.. خانواده جئون.. خوشبختم..
و دستشو جلوم دراز کرد..
منم متقابل بهش دست دادم..
+اوو.. خیلی خوشبختم.. منم کیم نلا هستم..
=اوو.. نلا عزیزم
بعد به اون پسر جوون اشاره کرد..
=و ایشون هم جئون جونگگوک پسر من و همسرم سونگ هوو هست..
پس درست حدس زدم.. زن و شوهر بودن..
وای این پسرشون بود.. خیلی خوشتیپ بود..
ولی خیلی سرد بود.. از رفتارش میشد فهمید..
یهو همون پسر گفت..
_جئون جونگگوک هستم
+عا... منم کیم نلا هستم از اشناییتون خوشحالم
_منم همینطور..
بعد از سلام و احوالپرسی رفتم پیش تهیونگ..
+ته.. چرا بهم نگفتین مهمون داریم
-میگم نلا.. تو برو لباساتو عوض کن و بیا
+باشه
با لارا رفتیم سمت اتاقم..
وارد شدیم و در رو بستیم
•وای نلا.. اینا کی بودن؟ چقدر خوشتیپ و باکلاس بودن(خنده)
+لاراااا.. چی میگی تو..
•وایییی دیدی پسرشون چقدر خوشتیپ بود؟..
+اصلا هم خوشتیپ نبود.. انقدر حرف نزن تو برو منم لباسمو عوض کنم میام
•باشههه
لارا رفت... منم لباسمو عوض کردم و یه پیرهن خوشگل پوشیدم.. موهامم باز گذاشتم و ارایشمم تمدید کردم..
در اخر یه عطر وانیل زدم و از اتاق بیرون اومدم..
همین که بیرون اومدم کل توجه ها به طبقه بالا جمع شد..
چرا انقدر رفتارشون مشکوکه؟
بیخیال شدم و اروم پله ها رو طی کردم..
رفتم کنار تهیونگ رو به روی اون پسر.. همون جونگکوک، نشستم..
چند مین با سکوت سپری شد.. بعد بابا گفت..
°خیلی خب.. بفرمایید کمی نوشیدنی میل کنید
&خیلی ممنونم جناب کیم..
بعد همه نوشیدنی هاشون رو برداشتن و به بغل دستیشون کوبیدن.. بعدشم سر کشیدن
و من فقط نگاه میکردم..
چند مین گذشت و کم کم همه گرم صحبت شدن..
همینطور که همه حرف میزدن.. یهو اقای جئون گفت..
&خب... بهتره بریم سر اصل مطلب..
°اوه.. بله.. از همه میخوام لطفا چند لحظه به من گوش بدن..
همه ساکت شدن و منتظر حرف های بابا بودن..
°امروز در شرکت جلسه مهمی برگزار شد و ما متوجه شدیم روی پروژه ی بزرگی که سرمایه گذاری کرده بودیم یک مشکل مالی و حقوقی پیش اومده..
اگر حل نشه ضرر خیلی سنگینی به سهام شرکت وارد میشه..
&بله جناب کیم.. و خب... برای حلش باید هر دو خانواده وارد اتحاد و قرار داد جدید بشن..
یعنی.......
به طور رسمی..
باید دختر شما و پسر من با هم ازدواج کنن
- ۱.۸k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط