۷۰ لایک و کام
۷۰ لایک و کام
part : 23
جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و وحشتناک بلند جیغ زدم
× برو گمشو دیگه آخه تو چیکاره ی منی به تو هیچ ربطی نداره که من چیکار میکنم و چیکار نمیکنم اگه از اینجا نری بهت قول میدم اتفاقای خوبی برات نمیوفته
بعد از چند دقیقه بالاخره ویلیام رفت و آروم تر شدم . گریه کردن بی فایدست ، باید به فکر بهترین روش برای انتقام باشم
3 سال بعد (2032)
.... این 3 سال خیلی تغییر کردم ، دیگه اون هلن شوخ و خندون قبل نیستم ... زندگی با من بد تا کرد و مجبور شدم ورژن دیگه ای از خودم نشون بدم ، راستی من به خواسته ام رسیدم ! تونستم اعتماد خانواده بارل رو جذب کنم و الان سرگروه باند اسمیت هستم ، براتون خبر خوبی دارم : در آینده ای نه چندان دور شاهد انتقام و موفقیتم خواهید بود .....! وارد اتاق جلسه شدم . همه به احترامم بلند شدن بی اهمیت به همشون با نگاهی سرد و جدیت روی صندلی نشستم
+ شروع کنید .
بعد از ارائه از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رانندگی کردم
+ سلام . من اومدم
× خوش اومدی خانم بارل ....
+ چند بار باید بهت بگم ؟ برانو نه بارل
× خب حالا باشه بابا بی جنبه
بی اهمیت به ویلیام فقط به تختم پناه بردم تا خستگی در کنم . کاش میشد خستگی روحمم با خوابیدن رفع بشه ....
صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد (شارلوت)
با صدای خواب آلود گفتم
+ بله ؟
: سلام خانم برانو . ببخشید که دیروقت تماس گرفتم ... پخش و فروش محموله آندرسون با موفقیت انجام شد.
داد زدم
+ گفتم اگه مشکلی پیش اومد تماس بگیرید . نگفتم ؟؟
: بله رئیس معذرت میخوام
گوشیو محکم کوبیدم روی میز و خواستم دوباره بخوابم که در باز شد
× مادمازل پاشو دیگه ..... چقدر میخوابی
+ گمشو بیرون ...
× اوه اوه چه بداخلاق
................
بعد از فهمیدن حقیقت ها رفتارم با ویلیام کاملا تغییر کرد و نتونستم باهاش کنار بیام ، انقدر رو اعصابمه که فکر میکنم وقتش رسیده یه خونه ی جدا بخرم....
صدای تاق تاق کفش های پاشنه بلندم توی راهرو میپیچید ، در رو باز کردم و وارد اتاق آقای بارل شدم
+ کاری با من داشتید ؟
؟ کمتر از یک ماهه دیگه قراره یه ماموریت مهم داشته باشیم . خوب حواستو جمع کن اگه اشتباهی کنی بهت قول نمیدم که زنده بمونی ... میتونی بری
با پوزخند بهش نگاه کردم و از اتاق بیرون زدم
بشین و ببین چیکار بکنم آقای دیوید بارل .......
part : 23
جایی که دیگه نتونستم تحمل کنم و وحشتناک بلند جیغ زدم
× برو گمشو دیگه آخه تو چیکاره ی منی به تو هیچ ربطی نداره که من چیکار میکنم و چیکار نمیکنم اگه از اینجا نری بهت قول میدم اتفاقای خوبی برات نمیوفته
بعد از چند دقیقه بالاخره ویلیام رفت و آروم تر شدم . گریه کردن بی فایدست ، باید به فکر بهترین روش برای انتقام باشم
3 سال بعد (2032)
.... این 3 سال خیلی تغییر کردم ، دیگه اون هلن شوخ و خندون قبل نیستم ... زندگی با من بد تا کرد و مجبور شدم ورژن دیگه ای از خودم نشون بدم ، راستی من به خواسته ام رسیدم ! تونستم اعتماد خانواده بارل رو جذب کنم و الان سرگروه باند اسمیت هستم ، براتون خبر خوبی دارم : در آینده ای نه چندان دور شاهد انتقام و موفقیتم خواهید بود .....! وارد اتاق جلسه شدم . همه به احترامم بلند شدن بی اهمیت به همشون با نگاهی سرد و جدیت روی صندلی نشستم
+ شروع کنید .
بعد از ارائه از شرکت خارج شدم و به سمت خونه رانندگی کردم
+ سلام . من اومدم
× خوش اومدی خانم بارل ....
+ چند بار باید بهت بگم ؟ برانو نه بارل
× خب حالا باشه بابا بی جنبه
بی اهمیت به ویلیام فقط به تختم پناه بردم تا خستگی در کنم . کاش میشد خستگی روحمم با خوابیدن رفع بشه ....
صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد (شارلوت)
با صدای خواب آلود گفتم
+ بله ؟
: سلام خانم برانو . ببخشید که دیروقت تماس گرفتم ... پخش و فروش محموله آندرسون با موفقیت انجام شد.
داد زدم
+ گفتم اگه مشکلی پیش اومد تماس بگیرید . نگفتم ؟؟
: بله رئیس معذرت میخوام
گوشیو محکم کوبیدم روی میز و خواستم دوباره بخوابم که در باز شد
× مادمازل پاشو دیگه ..... چقدر میخوابی
+ گمشو بیرون ...
× اوه اوه چه بداخلاق
................
بعد از فهمیدن حقیقت ها رفتارم با ویلیام کاملا تغییر کرد و نتونستم باهاش کنار بیام ، انقدر رو اعصابمه که فکر میکنم وقتش رسیده یه خونه ی جدا بخرم....
صدای تاق تاق کفش های پاشنه بلندم توی راهرو میپیچید ، در رو باز کردم و وارد اتاق آقای بارل شدم
+ کاری با من داشتید ؟
؟ کمتر از یک ماهه دیگه قراره یه ماموریت مهم داشته باشیم . خوب حواستو جمع کن اگه اشتباهی کنی بهت قول نمیدم که زنده بمونی ... میتونی بری
با پوزخند بهش نگاه کردم و از اتاق بیرون زدم
بشین و ببین چیکار بکنم آقای دیوید بارل .......
- ۵۹۲
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط