رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۹۰ }🌷


-«کمتر فضولی کن وروجک...»


همون لحظه که حرفش تموم شد، صدای آهنگ یه‌دفعه بلندتر شد. در کامل باز شده بود و نورهای رنگی مستقیم توی صورتم خورد.
چند ثانیه طول کشید تا چشم‌هام به نور عادت کنه.


نگاهم ناخودآگاه جلو رفت...

× یا خدا... اینجا کجاست...

فضا کاملاً با چیزی که تصور کرده بودم فرق داشت. خبری از یه مهمونی آروم و خانوادگی نبود..


همه‌جا پر بود از دختر و پسرهایی که با لباس‌های باز و عجیب بین نورهای قرمز و بنفش می‌رقصیدن. صدای خنده‌ها، موزیک سنگین و برخورد لیوان‌های شیشه‌ای توی هم قاطی شده بود.


یه لحظه حس کردم اشتباه اومدم.
از اون «پارتی خانوادگی» که مادرش گفته بود، فقط اسمش مونده بود...


-«حرکت کن، بیا.»

صدای تهیونگ باعث شد از شوکم بیام بیرون.
× آروم سر تکون دادم و پشت سرش راه افتادم...


هر قدمی که جلوتر می‌رفتیم، فضا شلوغ‌تر و سنگین‌تر می‌شد. بوی تند الکل و عطرهای مختلف توی هوا پخش بود.

نورها مدام تغییر می‌کردن و چشم رو اذیت می‌کردن.


چند نفر موقع رد شدن بهم خوردن، ولی تهیونگ بدون توجه فقط مسیرشو باز می‌کرد و می‌رفت جلو.

دستش گاهی خیلی کوتاه به کمرم می‌خورد تا منو هدایت کنه به جلو.


-«بشین.»

نگاهم به مبل قرمز رنگی که کنار دیوار بود افتاد. یه گوشه‌ی نسبتاً خلوت‌تر نسبت به بقیه جاها.


آروم نشستم. مبل نرم بود و کمی توش فرو رفتم.
چند ثانیه بعد تهیونگ هم کنارم نشست، با فاصله کم... خیلی کم.


پشتشو به مبل تکیه داد و خیلی راحت، انگار اینجا کاملاً براش عادیه..


اما من...


هنوز با تعجب به صحنه‌ی روبه‌رو خیره بودم.
نورها روی صورت آدم‌ها می‌افتاد، می‌رفت... صدای خنده‌ها بلند و بی‌پروا بود. بعضی‌ها نزدیک هم می‌رقصیدن، بعضی‌ها لیوان به دست گوشه‌ای ایستاده بودند..


یه حس عجیب داشتم...


یه‌دفعه صدای تهیونگ خیلی نزدیک گوشم پیچید.


-«انقدر اونجوری نگاه نکن...»


بی‌اختیار تنم لرزید. سرم رو کمی چرخوندم سمتش.


-«مردم فکر می‌کنن تا حالا این‌جور جاها نیومدی.»



«چون واقعاً این جور جاها نیومدم»


چند ثانیه نگام کرد.
بعد یه پوزخند کوتاه زد و ازم فاصله گرفت. سرشو عقب برد و کمرشو کامل به مبل تکیه داد.


انگار جوابم براش چیز عجیبی نبود.
از نگاهش معلوم بود که... از خیلی چیزها خبر داره.


× نگاهمو ازش گرفتم و دوباره به جمعیت نگاه کردم...


ولی این بار کمتر خیره نگاه میکردم...


هنوز داشتم سعی می‌کردم با فضا کنار بیام که یه صدای آشنا، با یه خنده‌ی بلند، از بین شلوغی اومد..


جولی: تهیونگااا...


سرم ناخودآگاه چرخید سمت صدا.


جولی با یه لیوان توی دستش، بین جمعیت راه باز می‌کرد و مستقیم سمت ما می‌اومد..


لبخندش زیادی راحت بود... انگار اصلاً اتفاق قبل براش مهم نبوده.


× زیر لب گفتم:
«باز این اومد...»


تهیونگ هنوز همون‌طور تکیه داده بود..
و فضا، خیلی آروم... داشت دوباره سنگین می‌شد.
🌷ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨

شرط ها:

۳۰۰ لایک..

۱۲۰ بازنشر

۱۳ فالو


https://www.aparat.com/v/ajw17n9

آیدی کانال اپارتم 🩷😘

حمایت بشه هر سری پارت بیشتر می‌زارم 💅🍓🥹
دیدگاه ها (۹۴)

بانوم فالوشع 🫠🌷🥹 https://wisgoon.com/k_drama02

ده سالگی { BLACKPINK} مبارک باشه 🥺🥹 باورم نمیشه انقدر سال از...

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

𝓈𝓂𝒾ℯPart "48"☆ویو هانا☆نورهای سالن کم شد.همه ساکت شدن.فقط صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط