part 3
part 3
رفتم سمت میز و جمعش کردم..
بعدش سمت اتاقم قدم برداشتم..
وارد اتاق شدم و در رو بستم.. مستقیم رفتم تو گوشیم و تصمیم گرفتم کمی فیلم ببینم..
10 مین بعد..
در حال تماشای فیلم بودم.. اما..
ذهنم همش درگیر رفتارای امروز کوک بود..
امروز یکم عجیب شده بود..
کاراش.. رفتاراش.. لقبایی که روم میزاشت..
و.. از همه مهم تر..
اون بوسه... دقیقا کنار لبم..
با یاداوریش لبخند محوی گوشه لبم نشست..
نمیدونم چم شده بود..
تصمیم گرفتم بیخیالش بشم و فقط ذوق امشب رو داشته باشم.. با کوکی همه چی خوش میگذره.. حتی اگه فقط یه قدم زدن ساده باشه.. :)
عصر ساعت 18..
کلی فیلم دیدم.. با گوشیم بازی کردم و به لارا پیام دادم..
و به کوک فکر میکردم..
همش احساسای مزخرف میکردم..
حس اینکه انقدر به هم نزدیکیم..
انقدر صمیمی ایم ممکن بود یه چیز فراتر از دوستی پیش بیاره.. یه حس..
یه چیز عمیق و غیرقابل مفهوم برای من..
یه چیز مثل..
مثل..
عشق..
نمیتونم هضمش کنم..
اگه کوک واقعا به من علاقه داشته باشه چی؟
کوکی واقعا پسره خوشتیپیه..علاوه بر اون اخلاقش خیلی به دلم میشینه..
جنتلمن بازیاش..
مراقب بودناش.. اهمیتش نسبت به من.. و حس ارامشی که دوتامون به هم منتقل میکردیم.. :)
تصمیم گرفتم بیخیال افکارم بشم و برم اماده شم..
نشستم روی میز ارایشیم.. اصلا نمیخواستم ارایش کنم.. چون واقعا نیازی ندارم..
این جمله ایه که هر روز جونگکوک بهم یاداوری میکنه.. پس به خاطرش هیچ ارایشی نکردم و فقط یه لیپ بالم ساده زدم..
موهامم باز گذاشتم و فقط با یه هد ابی خیلی خاص استایلش کردم..
یه کاپشن پشمی و گرم و نرم آبی هم پوشیدم..
چون هوا سرد بود و ممکن بود بارون بیاد..
در اخر با یه جاگر استایلم رو کامل کردم..
یه عطر توت فرنگی وانیل هم زدم و از اتاق خارج شدم..
همزمان صدای بوق زدن ماشین کوکی هم شنیدم..
رفتم سمت در و خارج شدم..
با ذوق و خنده.. تند تند سمتش رفتم..
از ماشین پیاده شد..
یه استایل دقیقا با وایب چیزی که من پوشیده بودم.. باورم نمیشد.. خیلی خاص بود..
تند تر رفتم سمتش.. رسیدم بهش و محکم خودمو پرت کردم تو بغلش..
محکم همو میفشردیم.. دستش دور کمرم بود و منم دستم رو دور گردنش انداخته بودم..
تند تند بوسش میکردم..
انگار یک سال بود ندیده بودمش..
دستشو گذاشت رو قلبش..
_آخخخخ.. قربون تک تک بوس هات بشم اخه نفس کوکی..
+کوکییییییی.. دلم برات تنگ شده بود (ذوق)
_منم همینطور پرنسسم
رفتیم سمت در و کوک برام بازش کرد..
نشستم..
در رو بست و خودشم اومد که بشینه..
وقتی دوتامون نشستیم.. شروع به حرکت کرد و سریع از پارکینگ خارج شد..
موزیک به شدت اروم.. عمیق و ملایمی پخش بود..
یکی از مورد علاقه هام بود..
شب.. موزیک اروم..
فقط یه چیز کم بود.. بارون..
تو اون لحظه فقط میخواستم بارون بیاد..
تا با کوک کل شب رو قدم بزنیم و خیس بشیم..
+کوکی جونمممم..
_جان دل کوکی؟
+میگما..
_جونم چیشده؟
نگاهمو از پنجره برگردوندم و بهش دادم..
+میگم این روزا.. زیاد دلتنگت میشم(بغض)
_آه.. بچه.. میدونی میخوام واسه دونه دونه کلماتت تیکه تیکه بشم؟(بم)
+نه جدی گفتم
_منم جدی میگم پرنسس کوچولوم
+تو هم دلت برام تنگ میشه؟(بغض)
_من وقتی کنارتم.. دلم برات تنگ میشه جوجه
+کوک.. من خیلی وابستت شدم..(بغض)
_منم همینطور ا.ت .. نمیدونم چرا ولی دلم میخواد همیشه کنارت باشم.. همیشه کلی با هم خاطره قشنگ بسازیم..
+واقعا؟(ذوق)
_معلومه دور چشات بگردم..
+حیحی
پنجره رو پایین اوردم و دستمو بیرون بردم.. هوای خنک با دستام برخورد میکرد.. سرمو کمی بیرون دادم.. باد لا به لای موهام رو نوازش میکرد و به رقص درشون میاورد..
چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم..
..همینطور دستم بیرون از پنجره بود.. که یهو حس برخورد یه چیز خیس کوچیک روی دستم کردم..
نگاهی بهش کردم..
باورم نمیشد.. خدای من.. بارون..
+کوکییییییییی جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
+کوکیییییییییییی ببینش باروننننننننهههههه.. همین الان داشتم از خدا میخواستم بارون بیاد.. باورم نمیشه(ذوق زیاد)
_خدای من.. باورم نمیشه.. چی بهتر از این.. حالا میتونیم کل شب رو قدم بزنیم
+واقعااااااااااااااا؟(ذوق)
_معلومههههه
+اخجوننننننننننننننننننن یوهووووووووووو
کلی جیغ و هورا کشیدم...
15 مین بعد..
کوک ماشینو جایی کنار خیابون پارک کرد..
تصمیممون این بود فقط توی خیابون... زیر بارون قدم بزنیم..
نه تو کافه...
رستوران...
اسکله کنار دریا...
نه..
فقط توی خیابون.. جایی که عاشقشم...
رفتم سمت میز و جمعش کردم..
بعدش سمت اتاقم قدم برداشتم..
وارد اتاق شدم و در رو بستم.. مستقیم رفتم تو گوشیم و تصمیم گرفتم کمی فیلم ببینم..
10 مین بعد..
در حال تماشای فیلم بودم.. اما..
ذهنم همش درگیر رفتارای امروز کوک بود..
امروز یکم عجیب شده بود..
کاراش.. رفتاراش.. لقبایی که روم میزاشت..
و.. از همه مهم تر..
اون بوسه... دقیقا کنار لبم..
با یاداوریش لبخند محوی گوشه لبم نشست..
نمیدونم چم شده بود..
تصمیم گرفتم بیخیالش بشم و فقط ذوق امشب رو داشته باشم.. با کوکی همه چی خوش میگذره.. حتی اگه فقط یه قدم زدن ساده باشه.. :)
عصر ساعت 18..
کلی فیلم دیدم.. با گوشیم بازی کردم و به لارا پیام دادم..
و به کوک فکر میکردم..
همش احساسای مزخرف میکردم..
حس اینکه انقدر به هم نزدیکیم..
انقدر صمیمی ایم ممکن بود یه چیز فراتر از دوستی پیش بیاره.. یه حس..
یه چیز عمیق و غیرقابل مفهوم برای من..
یه چیز مثل..
مثل..
عشق..
نمیتونم هضمش کنم..
اگه کوک واقعا به من علاقه داشته باشه چی؟
کوکی واقعا پسره خوشتیپیه..علاوه بر اون اخلاقش خیلی به دلم میشینه..
جنتلمن بازیاش..
مراقب بودناش.. اهمیتش نسبت به من.. و حس ارامشی که دوتامون به هم منتقل میکردیم.. :)
تصمیم گرفتم بیخیال افکارم بشم و برم اماده شم..
نشستم روی میز ارایشیم.. اصلا نمیخواستم ارایش کنم.. چون واقعا نیازی ندارم..
این جمله ایه که هر روز جونگکوک بهم یاداوری میکنه.. پس به خاطرش هیچ ارایشی نکردم و فقط یه لیپ بالم ساده زدم..
موهامم باز گذاشتم و فقط با یه هد ابی خیلی خاص استایلش کردم..
یه کاپشن پشمی و گرم و نرم آبی هم پوشیدم..
چون هوا سرد بود و ممکن بود بارون بیاد..
در اخر با یه جاگر استایلم رو کامل کردم..
یه عطر توت فرنگی وانیل هم زدم و از اتاق خارج شدم..
همزمان صدای بوق زدن ماشین کوکی هم شنیدم..
رفتم سمت در و خارج شدم..
با ذوق و خنده.. تند تند سمتش رفتم..
از ماشین پیاده شد..
یه استایل دقیقا با وایب چیزی که من پوشیده بودم.. باورم نمیشد.. خیلی خاص بود..
تند تر رفتم سمتش.. رسیدم بهش و محکم خودمو پرت کردم تو بغلش..
محکم همو میفشردیم.. دستش دور کمرم بود و منم دستم رو دور گردنش انداخته بودم..
تند تند بوسش میکردم..
انگار یک سال بود ندیده بودمش..
دستشو گذاشت رو قلبش..
_آخخخخ.. قربون تک تک بوس هات بشم اخه نفس کوکی..
+کوکییییییی.. دلم برات تنگ شده بود (ذوق)
_منم همینطور پرنسسم
رفتیم سمت در و کوک برام بازش کرد..
نشستم..
در رو بست و خودشم اومد که بشینه..
وقتی دوتامون نشستیم.. شروع به حرکت کرد و سریع از پارکینگ خارج شد..
موزیک به شدت اروم.. عمیق و ملایمی پخش بود..
یکی از مورد علاقه هام بود..
شب.. موزیک اروم..
فقط یه چیز کم بود.. بارون..
تو اون لحظه فقط میخواستم بارون بیاد..
تا با کوک کل شب رو قدم بزنیم و خیس بشیم..
+کوکی جونمممم..
_جان دل کوکی؟
+میگما..
_جونم چیشده؟
نگاهمو از پنجره برگردوندم و بهش دادم..
+میگم این روزا.. زیاد دلتنگت میشم(بغض)
_آه.. بچه.. میدونی میخوام واسه دونه دونه کلماتت تیکه تیکه بشم؟(بم)
+نه جدی گفتم
_منم جدی میگم پرنسس کوچولوم
+تو هم دلت برام تنگ میشه؟(بغض)
_من وقتی کنارتم.. دلم برات تنگ میشه جوجه
+کوک.. من خیلی وابستت شدم..(بغض)
_منم همینطور ا.ت .. نمیدونم چرا ولی دلم میخواد همیشه کنارت باشم.. همیشه کلی با هم خاطره قشنگ بسازیم..
+واقعا؟(ذوق)
_معلومه دور چشات بگردم..
+حیحی
پنجره رو پایین اوردم و دستمو بیرون بردم.. هوای خنک با دستام برخورد میکرد.. سرمو کمی بیرون دادم.. باد لا به لای موهام رو نوازش میکرد و به رقص درشون میاورد..
چشمامو بستم و نفس عمیق کشیدم..
..همینطور دستم بیرون از پنجره بود.. که یهو حس برخورد یه چیز خیس کوچیک روی دستم کردم..
نگاهی بهش کردم..
باورم نمیشد.. خدای من.. بارون..
+کوکییییییییی جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
+کوکیییییییییییی ببینش باروننننننننهههههه.. همین الان داشتم از خدا میخواستم بارون بیاد.. باورم نمیشه(ذوق زیاد)
_خدای من.. باورم نمیشه.. چی بهتر از این.. حالا میتونیم کل شب رو قدم بزنیم
+واقعااااااااااااااا؟(ذوق)
_معلومههههه
+اخجوننننننننننننننننننن یوهووووووووووو
کلی جیغ و هورا کشیدم...
15 مین بعد..
کوک ماشینو جایی کنار خیابون پارک کرد..
تصمیممون این بود فقط توی خیابون... زیر بارون قدم بزنیم..
نه تو کافه...
رستوران...
اسکله کنار دریا...
نه..
فقط توی خیابون.. جایی که عاشقشم...
- ۱.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط