معشوقه دشمن

معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁵³
هیونا یقمو گرفت.با چشمای قرمزش از اشک و صداش که از گریه و بغض می‌لرزید گفت
+مرتیکه حرومی همش تقصیر توعه!
حرکاتم دست خودم نبود.انگار هر کاری که از پیش باید رو بدنم عمل میکرد.سرش رو گرفتم و روی سینم گذاشتم و مشغول نوازش موهاش شدم.چرا؟
من چم شده؟
مثل اینکه این اتفاقات باید رخ میدادن و من فقط تماشاگر بودم.توی سینما نمیشه انتخاب کرد کی میمره و کی زنده میمونه چون از قبل کارگردان تعیین کرده.الانم مثل همون
-اون عوضی لیاقت اینو نداره تو براش گریه کنی.یادت رفته چه کار هایی باهات کرد؟
+عوضی تویی جئون.عوضی تویی که منو عاشق خود عوضیت کردی اخرشم کشتیش
از بغلم با شتاب بیرون اومد.بهم پشت کرد و دوید سمت جنازه غرق در خون اون مردک.
نزاشتم بره و دستشو گرفتم
+ولم کن
-نمیزارم بری پیشش
+به مُردَشَم رحم نمیکنی
-تو میدونی من با جنازه ها چیکار میکنم؟بعد تیکه تیکه کردنشون میدن سگا بخورن.برای این مردک فقط یه تیر حروم کردم
+جونگ‌کوک...تو...(اروم بغض دار)
-بسه دیگه هیونا(داد)اصن کی گفته از اتاقت بیای بیرون؟ها؟بگو همونو تیکه تیکه کنم(داد)
+خودم اومدم بیرون.زودتر منم بکش.بجمب
این صحنه ها برام اشنا میودن.هر اتفاقی که با چشم هام میدیدم رو قبلا هم دیده بودم.کجا؟چجوری؟
+جواب بده.منو بکش
اخرین کاری که بدنی که حرکاتش دست خودم نبود انجام داد؟اخرین کاری که انجام دادم کشیدن دستش به سمت اتاق بود...
ـــ‌کوک‌ـــ
از خواب بیدار شدم.همش خواب بود و این خیلی خوب بود.خواب زیادی عجیبی بود.حتی نمیدونم اون کسی که توی خواب کشته بودم کی بود
دستمو روی صورتم کشیدم و لبه‌ی تخت نشستم.به ساعت روی میز کنارم نگاه کردم.ساعت پنج صبح بود.دیگه قید خواب رو زدم و مستقیم رفتم توی حموم.باید امروز عصر به یه مجلس دیگه میرفتیم.البته اینبار برای قمار نه ، برای یه معامله بزرگ با یکی از قلدر ترین مافیای روسی.
...
ـــ‌هیونا‌ـــ
وقتی چشمام رو باز کردم بر خلاف همیشه که نور افتاب از پنجره تو جفت چشام بود، الان خبری از نور گرم افتاب نبود.به پنجره نگاه کردم . هوا ابری بود و نم کمی از بارون میومد.با دیدن این خیلی ذوق کردم.هوای بارونی هوایی بود که میپرستم.
بعد از شستن دست و صورتم و کارایی که باید میکردم،یه شلوار کرمی با تی شرت مشکی و یه سویشرت پوشیدم و با برداشتن گوشیم و گذاشتنش توی جیب شلوارم،رفتم تا به بارون برسم.
ساعت ۸ صبح بود و بارون خوبی میومد.رفتم تو حیاط بزرگ عمارت.وسط حیاط ایستادم و اول از همه عطر خوب بارون و خاک نم خورده رو وارد ریه هایی کردم که توی شهر معمولا دود استشمام میکردن.سرمو بالا گرفتم و چشمامو بستم.یخی هر قطره ای روی صورتم می‌افتاد باعث مور مور شدنم میشد اما یکی از بهترین حس های جهان رو الان داشتم تجربه میکردم.
توی همون حالت و دنیای خودم گم شده بودم که صدای پای کسی رو شنیدم.برگشتم سمت صدا که دیدم جونگ‌کوکه.موهاش بخاطر بارون نم دار شده بود و این به جذابیتش اضافه میکرد.
-هوای خوبیه...خیلی وقته بارون نیومده بود
+درسته
اومد کنارم ایستاد.هر وقت فاصله‌اش کم میشد ضربان قلب میگرفتم.ضربان قلب برام خوب نبود،نه؟
نفس هام نا منظم میشدن و چشمام سعی داشتن هر جایی رو جز اون نگاه کنن.
-برای امشب اماده ای؟
این چه سوالی بود.تا شب کلی وقت داشتیم و البته من منحرف نیستم منظورش اون معامله کوفتیه که ممکن بود خطرناک برامون تموم شه
+مگه کاری باید بکنم؟
-خب هنوز مشخص نکردم کی باید چیکار کنه.برای هر نقشی اماده باش
+باش

بابت جا انداختنش معذرت میخوام
دیدگاه ها (۰)

معشوقه دشمن فصل دوم P⁵⁴ـــ‌هیونا‌ـــساعت هشت صبح بود اما بر ...

Just in DREAMs 11ـــ‌نویسنده‌ـــصدای بوق ضربان شمار دستگاه،د...

معشوقه دشمن فصل دوم P⁴⁹ـــ‌هیونا‌ـــپنج دقیقه ای از شروع فیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط